رمان | رمان عاشقانه | رمان ترسناک | رمان ایرانی
رمان
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : TrojaN
اه...این صدای چیه؟ابی چرا نصف شبی زده زیر آواز؟سرم رو از زیر لحاف بیرون میارم ودکمه ی گوشیم رو میزنم.اوف...خدارو شکر ساکت شد!سرم رو دوباره زیر لحاف میبرم که یهو مثل میگ میگ توی جام صاف میشینم وبادستم میزنم به پیشونیم.
من-وای مدرسه ام دیر شد.
سریع میرم توی حیاط و دست و صورتم رو میشورم و با دو لباسام رو تنم میکنم.نگاهم میوفته توی ساعت...ساعت که هنوز 5صبحه،من کجا راه افتادم؟همیشه همین طورم ،بیدار میشم به ساعت نگاه نمیکنم و فقط آماده میشم.خدا توی خلقت من کم کاری کرده...
یه نگاهی به قیافم می اندازم.وای ،میخواستم این جوری برم مدرسه؟شلوارم زیپش بازه،دو تا دکمه بالای مانتوم بازه،چونه ی مغنعه ام روی گوشمه وموهای فرفریم روی پیشونیم ریخته.یهو ازخنده منفجر میشم ولی سریع جلوی دهنم رو میگیرم تامامانم بیدار نشه.من و مامانم توی اتاقی توی پایین شهر کرمان زندگی میکنیم.پدرم رو از دست دادم.یه دوسالی میشه.مامانم عاشق پدرم بود.اونقدر که سالها به خاطرش تحقیر شد.الآن که بابا نبود مامان بزرگ ترین پشتیبانشو از دست داده بود،ولی من تمام تلاشمو میکردم که همیشه همراهش باشم.فکر کنم به خاطر همین بود که همه میگفتن اخلاقت مثل باباته.مامانم دچار بیماری افسردگی بود به خاطر همین نباید زیاد عصبی میشد.نگاهی به مامانم میندازم.خوابه نفس راحتی میکشم رو روی مبل ولو میشم.بعد از چند دقیقه بلند میشم صبحانه آماده میکنم و شروع میکنم به خوردن و همون طور فکر میکنم.به خودم، به آینده ام.واقعا میتونستم یه پزشک شم؟خداداند...با این مدرسه ی درپیت شهرمون و معلم های از زیر کار در رو بعید میدونم.ولی خدا بزرگه!همیشه کمکمون میکنه.
باصدای خواب آلود مامانم به خودم میام -مینا...پاشو برو مدرسه.چرا توی هپروتی؟
-چشم مامان.الآن میرم.
از بچگی عادت داشتم،خودم بیدار میشدم لباسام رو اتو میکردم میرفتم مدرسه وهمه کارام رو خودم انجام میدادم.با این که تک فرزندم اما اصلا لوس نیستم.سختی ،خوب بزرگم کرده.
کوله ام رو از روی مبل برمیدارم و ارخونه میام بیرون از حیاط پر از گل میگذرم و کفشام رو دم در پام میکنم،یه نگاه به حیاط پرگل میندازم.من عاشق این خونه ی درپیتم،عاشق تابستونایی که عطر گل خونه رو برمیداره.بند کفشمو محکم کردمو واومدم بیرون.از در که بیرون اومدم شروع کردم به آیه الکرسی خوندن.آدم مذهبی نیستم ولی عادت کرده بودم.وارد کوچه که شدم هاله ی قرمزی دیدم،بیخیال آیه الکرسی شدم و پریدم پشت دیوار قایم شدم.کوپه ی قرمز مزاحم از کنارم رد شد.نمیدونم توی منطقه پایین شهر این کوپه چکار میکرد.احساس بدی نسبت بهش داشتم.به خاطر همین ازش فاصله میگرفتم.
اصلا وقتی میدیدمش حرصم در میومد.حسی بهم میگفت که خطرناکه و چون همیشه احساسم درست میگه بهش گوش میدم!طبق معمول که وقتی باخودم حرف میزنم برای این که بحث درونیم رو تموم کنم شونه ای بالا انداختم و بیخیال موضوع شدم و به طرف مدرسه راه افتادم
 
پروانه رو از دور دیدم که روی جدول مدرسه نشسته و سعی داره به زور یه مطلب رو حفظ کنه.آروم به سمتش رفتم،از پشت سر نزدیکش شدم ،خواستم بترسونمش که برگشت گفت پـــــــــــــــــــــــخ .منم از ترس مرده بودم.بیشعور از کجافهمیدی.
من-آخه دیوانه.این چه کاری بود نگفتی سکته کنم؟
پروانه-ا...ا...ا...یعنی تو منو میترسوندی ایرادی نداشت؟خوب شد مچت رو گرفتم!
من-من که نمی خواستم بترسونمت!
پروانه-پس عمه من بود خیز برداشته بود بپره رو سر من؟
من-وای.خاک تو سرم.عمه ات میخواست بترسونت؟چه بی فرهنگ.
پروانه-خیلی مسخره ای مینا....من که تو رو نشناختم.
با خودم گفتم:خودمم ،خودمو نشناختم.
همین جوری نشسته بودیم و حیرون که ساحل از در مدرسه اومد تو وما رو ندید.داشت میرفت سمت ساختمان.
منو پروانه هم که مردم آزار،سریع پشت دیوار خونه سرایدارمون که وسط مدرسه هست پریدیم که ساحل اومد بترسونیمش.
پروانه خم شد که ببینه ساحل کی میرسه.منم با فاصله از ساحل وایستادم.بین منو ساحل در خونه سرایدار بود.یه دفعه زد به سرم به پروانه رو بترسونم و تلافی کنم.شروع کردم دویدن به سمت پروانه،که در خونه باز شد و پسر سرایدارمون اومد بیرون.منم هول کرده بود سریع ترمز گرفتم وچشماموبستم دعا کردم بهش نخورم.چند ثانیه گذشت دیدم خبری از تصادف نیست چشمامو باز کردم دیدم توی فاصله ی یک میلی متری پسره ام.ولی پسره منو ندیده بود و داشت پروانه رو که خم شده و منتظره ساحله نگاه میکرد.همون موقع پروانه برگشت ومنون پسره رو که دید زد زیر خنده.پسره بدبخت کپ کرده بود نمیفهمید چی شده هی پروانه رو نگاه میکرد،که یه لحظه برگشت منو دید و سریع رفت بیرون.منم کپ کرده بود.پروانه هم هی میخندید.منم خنده ام گرفته بود.دیگه ساحلم اومد ،نیم ساعت ماجرا رو به اون تفهیم کردیم.وقتی فهمید چه نقشه ای براش کشیدیم قیافه ی حق به جانبی گرفت و گفت -تا باشه برای من برنامه نریزی.
بعدش سه تایی کلی خندیدید.
بعد از زنگ اخر سه تایی روی جدول توی مدرسه نشستیم.بچه ها منتظر سرویس منم که همراهشون میموندم که حوصله امون سر نره.سرویس بچه هاهم اومد و ازشون خداحافظی کردم وبه سمت خونه راه افتادم.همین جور داشتم فکر میکردم که رسیدم به یه خیابون.اطراف رو نگاه کردم دیدم ماشینی نیست دوباره راه افتادم که صدای جیغ لاستیک ماشین اومد و بعدش احساس معلق بود و دردی شدید و بعد خاموشی مطلق.....
************پژمان*******************
وای...نمیره....
در ماشینو باز کردم و پیاده شدم.روی آسفالت افتاده بود و روی پیشونیش خون ریخته بود.فکر کنم سرش شکسته بود که داشت خون میومد.سریع اطراف رو نگاه کردم.هیچ کس نبود.آره گرما کی ساعت دو ظهر هوس بیرون اومدن میکنه؟وای پژمان زده به سرت دختر مردم رو نجات بده تا نمرده.
سریع از روی زمین برش داشتم و گذاشتمش توی ماشین کمربندشو بستم. دویدم واز سمت راننده سوار شدم. استارت زدم برگشتم طرفش. کاملا بیهوشه. سریع راه افتادم به سمت خونه!
ماشینو جلوی خونه پارک کردم .سریع برش داشتم جلوی در وایستادم.بایه دست گرفتمش و کلید و درآوردم و در و باز کردم.دختره رو گذاشتم روی کاناپه رو مبایلم رو در آوردم و زنگ زدم به مه داد.....چند تا زنگ خورد و برداشت...
مه داد-چی شد آوردیش؟
من-آره...اما به سرش ضربه خورده.چکارش کنم؟
مه داد-الآن آرش رو میفرستم.مواظب باشی ها!
من-باشه.
قطع کردم و یه نگاه به دختره کردم.واقعا خیلی شبیه من بود.انگار قل من بود.سریع رفتم توی اتاق و از توی گاو صندوق مدارک رو درآوردم و بازش کردم.نام:پژوا نام خانوادگی:پارسا.صدای زنگ اومد سریع شناسنامه رو توی پاکت گذاشتم و در رو برای آرش باز کردم.
آرش-پژمان مدارک رو بده.دختره کو؟
من-اونجاست.سرش آسیب دیده هواست باشه. اینم مدارک.
مدارک رو بهش دادم وگفتم-کجا میبرینش؟
آرش-به تو مربوط نیست. فقط میری مشهد کارتو میکنی بر میگردی تهران.
آرش دختره رو برداشت و رفت.رفتم توی اتاقم و پرونده ی دختره رو برداشتم.
نام:مینا نام خانوادگی:رسا .آدرس و یه سری اطلاعات. علت جذب به گروه:اختراع زبان رمز پیشرفته.
با آژانس هواپیمایی تماش گرفتم و یه بلیط برای مشهد تا دو ساعت دیگه رزرو کردم و دراز کشیدم تا یه کم استراحت کنم.
***********************مینا******************* ***********
ایـــــــــــــــــــــــ ــی سرم...یه نگاه به اطراف انداختم.اینجا کجاست.دستمو گذاشتم روی سرم.باند روش بود.بدنم خیلی درد میکنه.اومدم بلند شم که درد بدی توی کمر پیچید که باعث شد جیغ بلندی بکشم.هم زمان با جیغ من در باز شد.یه پسره بور باقد متوسط.کلا اروپایی میزد.پسره اومد طرف من و گفت-پژوا خوبی؟
من-پژوا کیه؟من کجام؟
پسره قیافه ی متعجبی به خودش گرفت بعد یه لبخند زورکی زد وگفت-میدونی اسمت چیه؟
به ذهنم فشار اوردم.چیزی یادم نمیومد.مظلوم نگاهش کردم و گفتم-نه!
پسره دستی توی موهاش کشید و گفت برادرت تو راهه دو روز دیگه اینجاست.برادرت یادت نمیاد؟
سرمو به طرفین تکان دادم.
پسره دستشو طرفم گرفت و گفت-طوری نیست دوباره آشنا میشیم.من آرشم.
به دستش نگاه کردم و باترس دست دادمو گفتم- خوشبختم.
لبخندی زد و گفت -من الآن بر میگردم.واز در بیرون رفت.منم دراز کشیدم تا یه کم دردم کم بشه.همون جور نگاهی به اتاق انداختم.اتاق نسبتا بزرگی که بارنگ قهوه ای تیره تزیین شده بود.تختی که من روش بودم دونفره بود .یه پنجره ی بزرگ هم سمت چپم بود که نور اتاق رو کامل تامین میکرد.
بیخیال دید زدن خونه شدم و چشمامو روی هم گذاشتم تا کمی استراحت کنم.
حتما این یارو آرش منومیشناخت دیگه!
***********************آرش********************* **********
مه داد پشت خط بود.
مه داد-دختره چی شد؟
من-حافظه اش رو از دست داده ولی ما کارمون رو بلدیم وانمود کردیم پژمان برادرشه و کم کم کاری میکنیم فکر کنه از اولش با ما بوده.کارمون راحت شده.
مه داد-خیلی خوبه.داری راه میوفتی.پژمان تازه رسیده مشهد.آدرس رو براش ارسال کن راحت باشه.
من-باشه
*********************مینا********************* ****
اه حوصله ام سر رفت.این آرش هم انگار مرده.خسته شدم تنهایی.حداقل بیاد بهم بگه من کیم.
من-آرـــــــــــش.
آرش با عجله اومد تو گفت -بله.....بله....چی شده؟
من-هیچی .حوصله ام سر رفته.حداقل تو بگو من کیم.هرچی فکر میکنم چیزی یادم نمیاد.
آرش-وای پژوا این چه طرز صدا کردنه مردم از نگرانی گفتم چی شده.
من-خوب حالا که چیزی نشده. بیابشین.شروع کن.
آرش یه لبخندی زد و اومد پیشونیم و بوسید که دوباره جیغم هوا رفت-ایــــــــــــــی.این چه کاریه؟سرم درد گرفت.
آرش-ببخشید یادم نبود،خوب از کجا بگم؟
من-لازم نیست از جایی بگی. من میپرسم تو جواب میدی!
آرش-بله سرورم!
من- تو چکاره من میشی آرش؟
آرش-خوب...خوب...من نامزدتم!
من-چــــــــــــی؟من که یادم نمیاد.
آرش-ا...ایرادی نداره خوب.داداشت میاد کم کم همه چیز یادت میاد.
من-خوب این جا کجاست؟
آرش-این جا از نظر شهر که تهرانه و از نظر خونه،خونه ی پژمانه.
من-چطور شد من حافظه ام رو از دست دادم؟
آرش-من واقعا شرمنده ام پژوا،ولی اومدم بترسونمت از پله ها پرت شدی.اصلا قصد بدی نداشتم.
من-خیلی خوب حالا دیگه گذشته.من چند سالمه؟
آرش-15 سالته.
گوشی آرش شروع به زنگ خوردن کرد و پاشد و شروع به صحبت کرد.
آرش-سلام.
.............
آرش-باشه بیا خونه پژمان.
.............
آرش- بگو دست از سرم برداره.اه...
گوشی روقطع کرد گفت-الآن یه دوست خوب میاد پیشت که حوصلت سر نره.من که هم صحبت خوبی نیستم.
من-هی.آرش وایستا.بیا منو ببر پایین.
آرش-حالت خوب نیست.همین جا بمون.
من-نــــــه.بیا منو ببر بیرون.از این اتاق بدم میاد.
آرش-باشه ولی اگه دردت اومد به من چه!
من-باشه .بدو .
آرش اومد بغلم کرد .اومدم جیغ بزنم دیدم فایده ای نداره بگم کمرم در داره. فقط تا رسیدیم پایین از درد دندونام رو روی هم فشار دادم.گذاشتم روی کاناپه و رفت سمت آشپز خونه واز توی جعبه قرصی برام یه مسکن آورد و داد بخورم.
قرصم و خوردم و گفتم-آرش میشه برام یه کاغذ و خودکار بیاری؟
آرش خونسرد گفت-برای چی؟
من-نمی دونم یه سری عدد یادم اومده.
کاملا برق توی چشماشو دیدم.سریع یه کاغذ و خودکار اوردگذاشت جلوم.شروع کردم به نوشتن.
1-5/38-1-5/09*5/29-1-3-5*
آرش اومد بالای سرم وگفت-چی مینویسی؟
من-نمی دونم این اعداد به ترتیب میان توی ذهنم.
آرش رفت درست نشست روبه روی من.زل زده بود توی چشمای من.معذب بودم.
آرش گفت-میدونی،یه چیزایی رو باید بهت بگم.
من-زحمت میکشین.من حتی نمی دونم کیم.کجام.حتی برادر و به اصطلاح نامزدمم نمیشناسم.
این آرش آدم مرموزی بود.احساس خوبی نداشتم.انگار داشت بهم دروغ میگفت.انگار انتظاری ازم داشت.
آرش-تو ،توی یه سازمان مخفی کار میکنی به نامcvu.این یه سازمان جهانیه و توی دنیا اهمیت داره.تو هم یکی از افرادشی،منم یکی از افرادشم.قبل از این که حافظه ات رو از دست بدی داشتی یه رمز مینوشتی که امنیت شبکه رو تضمین میکرد و من فکر کنم این اعداد همون رمزا باشن.سعی کن یادت بیاد چون اگر تا دو ماه دیگه تحویلشون ندیم همه ی گروه نابود میشه پژوا.من،برادرت وحتی خودت. این سازمان به کسی رحم نمی کنه.باشه؟
من-یعنی چی؟من هیچی یادم نمیاد.اون وقت مجبورم رمزی رو پیداکنم که حتی یادم نیست؟شوخی میکنی؟
آرش-کاش شوخی بود پژوا ولی سعی خودتو بکن تو تنها...
زنگ در حرف آرش رو نصفه گذاشت.پاشد درو باز کرد و گفت-بهناز و نویدن.
ای بابا این پسره نمیفهمه من یادم نمیاد؟چقدر احمقه که فکر میکنه حرفشو باور میکنم.
آرش در وباز کرد ویه دختر و یه پسر اومدن تو.وای دختره چقدر جیگره.روم کم شد.درمقابلش احساس حقارت کردم.اون پسره من خیلی درازه و خوشکل نیست بلکه قیافه ی مردونه داره.



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : TrojaN
-اه نگار اون که بهت گفت اشتباه شده و عذرخواهی هم کرد پس لطفا به خاطر من و بهزاد دعوایی راه ننداز -چشم دعوا راه نمی اندازم -پس امروز میای دیگه؟ -من کی گفتم میام؟ -نگار خواهش می کنم بیا ما می خوایم مشکلاتمون رو حل کنیم ولی اگه سر خر باشه نمی تونیم منوبهزاد رو خیلی دوست دارم خواهش می کنم بیا -شرط داره -چه شرطی؟ -یادته بچه بودیم کلاس سوم دبستان مامانت یه کادو برات اورد مدرسه؟ -اهان اون باربی که خونه داشت؟ -آفرین زدی تو خال من اون باربی و خونش رو می خوام -نگار اما اون یادگاریه خودت که میدونی من حتی جعبش هم باز نکردم -عشقت به بهزاد با ارزش تره یا یادگاری سوم دبستانت؟؟؟ -چی شد اصلا به فکر اون باربی افتادی؟؟ -چون از همون روز اول چشمم رو گرفت هر جا هم رفتم که بخرم شبیهش رو داشت اما مثل اون رو نداشت برای همین چشمم رو گرفت. شمیم یه لبخند عصبی زد و گفت-من اونو بهت میدم حالا امروز میای؟؟ -با اینکه سختمه اما یه دوست خر که بیشتر نداریم باشه میام -اونم یه چشم غره بهم رفت وگفت خفه اخه اون خیلی باربی رو دوست داشت منم که خبیث دست گذاشتم روی نقطه ضعفش آخی بمیرم بچم عقده ای نشه اینطوری باهاش برخورد میکنم.وقتی رسیدیم کلاس شمیم بدو بدو رفت پیش بهزاد نشست اخه معلوم نبود پدرام کجاست منم چون دیدم تنها شدم رفتم پیش یه دختره که صدمن آرایش رو صورتش بود ونمیشد چهرش رو دیدث نشستم.واقعا دوست هم دوستای قدیم شمیم خانوم همین که عشقش رو دید منو فراموش کرد نامرد.بعد از چند دقه پدرام اومد توی کلاس فکر کنم دست شویی جایی بود چون کیفش همراهش نبود. وقتی شمیم رو پیش بهزاد دید رفت کیفش رو برداشت و گفت بهتره سرخر کم بشه و اومد پشتم نشست بعد از چند لحظه دختر کناریم رو کرد بهش و گفت-من فاطمه انصاری هستم و شما؟ پدرام هم یه نیم نگاهی به من کرد و گفت-پارس هستم دختره هم یه خنده فول عشوه ای کرد و با لحن عشوه خرکیش گفت -عزیزم من منظورم اسمت بود.اسمت چیه؟ -فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه و لطفا توی مسائل شخصی من دخالت نکنید دختره هم رنگش از روی عصبانیت سرخ شد و به یه طرف دیگه نگاه کرد آی حال کردم پدرام جواب جواب این دختر افاده ای رو اینجوری داد فکر کنم تا حالا کسی با این دختره اینجوری نحرفیده که بهش اینقدر برخورد.بعد از تموم شدن کلاس مجبور شدم باهاشون برم کافی شاپ چون پدرام ماشین داشت با ماشین پدرام می خواستیم بریم.وقتی به ماشینش رسیدیم از ماشینش خیلی خوشم اومد رنگش سیاه بود عاشق این رنگ بودم اگه خودم خواستم ماشین بگیرم حتما یا آلبالویی میکردم یا سیاه.ولی نمیدونم اسم ماشینش چی بود چون من هیچکدوم از ماشینا رو نمیشناسم فقط پیکان و پژو و سمند رو میشناسم بقیه دیگه هیچی.یواش توی گوش شمیم گفتم -اسم ماشینش چیه؟ -لامبورگینی دیگه خفه شدم آخه من بجز شمیم با این دوتا آشنا نبودم شمیم بیشعور هم داشت با بهزاد اس بازی میکرد آخه من نمی دونم وقتی جلوت نشسته چرا اس بازی میکنید که دیگران هم دلشون بخواد،والا مگه من آدم نیستم که آرزو نداشته باشم با یه خر اس بازی کنم.منو نگار پشت نشسته بودیم و دوتا پسرا جلو نشسته بودن برای همین تا تونستم کنجکاوی کردم و به وسایل ماشین دست زدم هیچکدوم نفهمیدن اما نمی دونم این پدرام چرا هی لبخند میزنه کلا این پسره دیوانست الکی به خودش میخنده.وقتی رسیدیم کافی شاپ بهزاد و شمیم بدو بدو دست همو گرفتن و د برو که رفتیم.
 پست یازدهم


کثافت شمیم حداقل نذاشت بریم توی کافی شاپ بعد فرار کنه.حالا من با این پسره دیونه چیکار کنم.همینه دیگه وقتی خودمو به خاطر یه عروسک فنقلی توی همچین دردسری میندازم باید هم انتظار همچین چیزی باشی نگار خانوم.اه وجدان تو هم بجای دلداری داری احمقیم رو به روخم میکشی اصلا خفه شو زر نزن. وقتی پدرام بهم رسید(آخه داشت ماشینو پارک میکرد)رو کرد بهم و گفت -چرا اینجا وایسادی؟خوب برو تو دیگه. -آخه اینجوری که معلومه ما باید با هم بریم سر یه میز دیگه تا سر خر اون دوتا نباشیم این جمله رو با حرص گفتم که پدرام یه تک خنده ای کرد و گفت-حالا نمی خواد اینقدر حرص بخوری بیا بریم تو نگار چه زود پسر خاله شد یواش گفتم-کشمش دم داره پدرام هم خنده صدا داری کرد و گفت -بفرمایید تو خانوم حسینی. چه عجب لحن این درست شد. ولی از حق نگذریم خیلی امروز خوشتیپ شده و دقیقا تیپ هایی که من دوست دارم به کار برده شده 《پدرام》 قرار بود امروز با نگار برم بیرون البته به اسم بهزاد و شمیم اما به کام ما برای همین خیلی به خودم رسیدم یه لباس سفید که روش طرحای سورمه ای داشت با یه شلوار لی آبی نفتی و در آخر یه کت لی هم روش و موهام رو خیلی کم فشن کردم آخه نگار از این جور مدل موهای به قول خودش جوجه تیغی خوشش نمیاد یه عطر هم زدم و تمام.توی آینه نگاهی به خودم کردم و زیر لب گفتم-نگارکش شدی ایول به خودم.آخه نگار همیشه خودش میگفت از ترکیب رنگ سفید و سورمه ای خیلی خوشش میاد و وقتی یه کت لی هم روی لباس باشه عالیه.ولی نگار کلا از کت و جلیغه خیلی خوشش میاد.وقتی رسیدیم به کلاس بعد از گذاشتن وسایلم از کلاس بیرون رفتم چون با شمیم و بهزاد هماهنگ کرده بودم که یه کاری کنند که پیش نگار بشینم.وقتی نگار و شمیم اومدند بعد از چند دقه رفتم تو کلاس و پشت نگار نشستم.بعد از یه چند دقیقه ای دختر کنار نگار که خودش رو با آرایش خفه کرده بود رو کرد بهم و گفت- من فاطمه انصاری هستم و شما؟ یه نگاهی به نگار کردم که ببینم عکس العملش چیه.داشت با کیفش ور میرفت ولی معلوم بود همه ی حواسش اینوره که ببینه من چی میگم. -پارس هستم دختره یه خنده ای کرد که حالم بهم خورد آخه دختر که نباید چراغ سبز بده.دختر باید با غرورش پسرو طرف خودش بکشه درست مثل نگار خودم. - عزیزم من منظورم اسمت بود.اسمت چیه؟ زورم گرفت از این همه پررویی و وقیهی برای همین توپیدم بهش- فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه و لطفا توی مسائل شخصی من دخالت نکنید بعد هم یه نگاه به نگار کردم که دیدم یه لبخند روی لبشه معنی این لبخند رو خوب میدونستم.خوب این یعنی به من هم یه توجهی داره.بعد از کلاس با ماشین من رفتیم کافی شاپ.توی ماشین نگار پشتم نشسته بود وبراحتی میتونستم کاراش رو توی آینه کنارم ببینم.از همون اول که نشست یکم اینور و اونور رو نگاه کرد بعد آروم و خانومانه نشست اما وقتی دید کسی هواسش بهش نیست شروع کرد به ور رفتن به ماشین.همیشه همینجوری بود حتی اگه یه چیزی که خیلی باهاش سر و کار داشت با همون هیجان دیدن بار اول نگاه وسیله می کرد و واقعا هم همیشه کنجکاوی هاش به دلم میشست.توی آینه کناریم می دیدمش واز کاراش میخندیدم که برگشت نگام کردو آروم نشست فکر کنم دید که دارم نگاش می کنم برای همین آروم نشست. وقتی رسیدیم طبق قرار قبلی بهزاد وشمیم زود رفتن تو منم که داشتم ماشینو پارک میکردم وقتی کار پارک کردن تموم شد رفتم پیش نگار که منتظر من بود راستش از اینکه دیدم منتظره منه خوشحال شدم و بهش گفتم- چرا اینجا وایسادی؟خوب برو تو دیگه. -آخه اینجوری که معلومه ما باید با هم بریم سر یه میز دیگه تا سر خر اون دوتا نباشیم این جمله رو با حرص گفت وقتی حرص میخورد قیافش جذاب تر میشد.خندیدم و گفتم -حالا نمی خواد اینقدر حرص بخوری بیا بریم تو نگار اوپس خاک توسرم کنن پدرام اخه چرا اسمش رو گفتم الان فقط باید اعتمادش رو جلب کنم اه گو زدم تو همه چی. شنیدم یواش گفت-کشمش دم داره یه خنده ی دیگه کردمو گفتم -بفرمایید تو خانوم حسینی. بعد از اینکه سفارشامون رو اوردن بازم توی سکوت گذشت و داشتیم سفارشامون رو می خوردیم.یه نگاه به بهزاد وشمیم کردم و دیدم دست همو گرفته بودن و داشتن حرف می زدن دلم گرفت اگه اون تصادف لعنتی نبود الان من و نگار باهم بودیم و شاید خیلی عاشقانه تر از بهزاد و شمیم می بودیم با حسرت داشتم نگاشون میکردم که نگار فهمید و رد نگاهمو دنبال کرد بعد از چند ثانیه گفت-انصافا حق داشتن که می خواستن تورو از سرشون باز کنن با اینکه دو سه تا میز باهاشون فاصله داری اما هنوزم داری می پاییشون حالا چرا اینجوری با غم نگاشون می کنی؟؟ خندم گرفت اما خندم هم بوی غم میداد -دوست داشتم منم با عشقم،با کسی که دوستش دارم،اینجوری رفتار کنم با ذوق گفت-تو عاشق شدی؟؟؟؟عاشق کی؟؟؟؟
 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : TrojaN
بعد از یه یک ساعتی مامانا و باباا رفتن مهمونی و ما هم تنها شدیم رفتم کنار نگار بهش گفتم
-حالت خوبه؟چه خبرا؟
خیلی خشک و سرد جوابمو داد -خوبم خبر خاصی نیست
از لحن سردش یه جوری شدم نمی دونم چرا از وقتی اومده زیادی ساکت و آرومه برای عوض کردن جو بینمون بهش گفتم -پاشو بریم توی اتاقم می خوام یه چیزی بهت بدم اونم پاشد همراهم اومد.بهنام و پانتاا هم پایین جلوی تلویزیون بودن قرار بود ساعت 10 باهاشون بریم بیرون برای شام و الانم ساعت نه بود پس وقت داشتم به عشقم گردنبند بدم. وقتی رسیدیم به اتاقم درو برای نگار باز کردم و گذاشتم اول اون بره خودمونیم ها چه جنتلمنی هستم من.نگار رفت روی صندلی کامپیوتر نشست منم روی تخت برای اینکه سر صحبت رو باز کنم بهش گفتم
-من یه کادو برات گرفتم امیدوارم خوشت بیاد میدونی از همون اولی که دیدمش چشممو گرفت برای همین برات گرفتم بعد هم جعبه گردنبند رو جلوش گرفتم نگار هم با سر پایین گفت 
-به نظرت من لیاقت عشقت رو دارم؟
چرا آخه نگار امروز اینطوری شده.جوابشو دادم:
-چرا همچین فکری می کنی نگار؟من تو رو اندازه جونم دوست دارم
-پدرام تو خیلی خوبی شاید من لیاقت این عشق پاکت رو نداشته باشم
-نگار بس کن عزیزم،فعلا بیا این کادو رو باز کن
نگار کادو رو ازم گرفت و بازش کرد وقتی گردنبندا رو دید با چشماش ازم تشکر می کرد و چند قطره اشک از چشماش پایین اومد خیلی تعجب کردم اخه چرا نگارم گریه می کنه برای همین بغلش کردم و پرسیدم
-نگار خانومی چرا گریه می کنی؟
-آخه خودت گفتی وقتی چشمام اشکی میشه برق میزنه و خوشگل میشه پقی زدم زیر خنده وگفتم:
-خیلی خلی نگار
-به تو رفتم
-نگار ولی جدی میگم من موقعی که اشک تو چشمات جمع میشه رو دوست دارم چون چشمات برق میزنه حتی بیش تر از مواقعی که میخندی برای همین خوشم میاد ولی وقتی اشکت سرازیر میشه رو نه، اونموقع چشمات غم میگیره و من هیچوقت نمی تونم یکزره غم توی چشمات ببینم پس هیچوقت نزار اشکت سرازیر بشه عشقم هیچوقت هیچوقت عمر زندگیم 
پیشونیش رو نرم بوسیدم حس اومدن انرژی رو از لبام حس کردم، واقعا نگار منبع انرژی منه
-هوی آقا شما هم خوب از فرصت استفاده می کنی ها همین تا دیدی من گریه می کنم بغلم می کنی و ماچ می کنی؟ خجالت نمی کشی؟من نامحرمم
-ببخشید میدونم دوست نداری از این کارا بکنیم اما گاهی نمیتونم خودمو کنترل کنم
-خوب اشکال نداره مییخشمت اما بار آخرت باشه فهمیدی؟ کلا این دختره قهر تو کارش نیست از همینش هم خوشم اومده،پدرام فقط از همینش خوشت اومده راستش رو حداقل به خودت بگو.اره خوب من از همه چی نگار خوشم میاد اخلاقش،رفتارش و... حالا میگم ذهن جون ولمون کن بزار به نگارمون برسیم. باشه بابا ولت کردم اه.
 
-نگار اونوری شو می خوام گردنبند و بندازم
-به یه شرط مال تو رو هم من بندازم از این حرفش خوشم اومد برای همین خیلی سریع صورتمو به صورتش نزدیک کردم جوری که لبامون فقط یه سانتی متر با هم فاصله داشت جوابشو با زمزمه گفتم
-کی بدش میاد عشقش براش گردنبند بندازه
بعد هم یه نگاه به لبای سرخ و قلوه ایش کردم و صورتمو بردم عقب اگه یه دو سه ثانیه بیشتر میگذشت تحمل تموم میشد و لبام و رو لباش میزاشتم اما میدونستم اگه اینکارو انجام بدم قطعا دیگه نگار حتی نگاهمم نمیکنه برای همین همش خودمو نگه میدارم.بعد از اینکه گردنبندا رو انداختیم رفتیم پیش بهنام و پانتاا نشستیم فیلم دیدن.بعد از فیلم هم هیچ کدوم حوصله بیرون رفتن نداشتیم برای همین منم نگارو بردم توی اتاق تا اون موضوعی که می خواست بهم بگه رو بفهمم
-خوب نگاری شروع کن که ببینم چی تو دل کوچیکت مونده که می خواستی امشب بهم بگی
نگار یه نگاه غم آلود به من انداخت و سرش رو پایین گرفت و رفت رو منبر برای سخنرانی
-پدرام من الان چیزایی می خوام بگم که شاید حرف دل تو هم باشه شاید هم نه،و می خوام بدونی منم از این اوضاع که قراره به وجود بیاد ناراحتم پس لطفا نمک رو زخمم نپاش و خواهش میکنم وسط حرفم نپر باشه؟
-باشه خانومی قبول من لال میشم شما شروع کن
-همونطور که میدونی رها و امیر با اینکه خیلی همو دوست داشتن و عاشق هم بودن اما به دلایلی به هم زدن،بگو خب.
رها و امیر دوتا از دوستامون بودن البته زیاد باهاشون صمیمی نبودیم اما واقعا عاشق هم بودن ولی بخاطر چند جور سو تفاهمات کات کردن حالا چرا نگار داره در این مورد حرف میزنه خدا داند.جابشو دادم:
-با اینکه گفتی لال بشم ولی چون گناه داری نمی خوام وسط سخنرانیت بهت زدحال بزنم چشم میگم خوب
-اونا حتی باهم قول ازدواج هم گذاشته بودن یادته؟
سرمو به نشونه اره تکون دادم
-حالا اگه این اتفاق برای ما هم بیوفته چی؟اگه بخاطر سوتفاهم از هم دور بشیم من نمی تونم تحمل کنم پدرام
بعد از این حرف یه قطره اشک از چشماش ریخت رو صورتش.رفتم جلوی پاش زانو زدم و گفتم
-قربون اون اشکای بلوریت برم مطمعن باش من هیچوقت همچین کاری نمیکنم هیچوقت ولت نمیکنم گو بخورم اگه همچین کاری بکنم بهت قول میدم همچین اتفاقی نمی افته
-پدرام من فقط ازت یه خواهش دارم تا قبل از اینکه دانشگاهمون رو تموم نکردیم دیگه همو نبینیم ولی بعدش با هم ازدواج کنیم و قول بدیم که هیچوقت این عشقی که بینمون هست رو فراموش نکنیم
به معنای واقعی هنگیدم فقط ده ثانیه نگاش می کردم و حرفاش و برای خودم حلاجی می کردم وقتی فهمیدم داستان از چه قراره نتونستم خودمو کنترل کنم و سرش داد زدم -خفه شو کثافت تو فقط می خواستی با دل و احساس من بازی کنی و بعدشم بگی هری برو گمشو.گفتی اینکه خیلی سادست بزار یکم بتیغمش.من نمیتونم ولت کنم میفهمی نمی تونم ولت کنم.ازت متنفرم ازت بدم میاد میدونی چرا؟چون تو یه ه*ر*ز*ه 
هنوز جمله ام تموم نشده بود که یه کفگرگی آبدار خوردم اونم از کی ؟نگار عشق زندگیم
-خیلی نامردی پدرام به نظرت من یه همچین آدمی هستم؟خیلی با این حرفات سوزوندیم خیلی
بعدم راهشو گرفت و داشت میرفت که به خودم اومدم و دستش رو از پشت گرفتم و کشیدمش تو بغلم
-آخه تو چی میگی؟چرا ما باید اینهمه مدت جدا باشیم؟اصلا از کجا معلوم ما هم به سرنوشت اونا دچار بشیم هان؟
-پدرام منم این جدایی برام سخته اما هر وقت به رها و امیر فکر می کنم رعشه به تنم میگیره دوست ندارم عشق ماهم همچین بلایی سرش بیاد. من تو رو برای همه ی زندگیم می خوام 
سرشو گرفتم توی دستام و پیشونیش رو چسبوندم به پیشونیم و همین جور که تو چشمای اشکی براقش غرق بودم حرفمو زدم
-منم تو رو برای همیشه می خوام خانومی برای همیشه همیشه نه فقط یه دوره خاص.من بهت قول میدم هیچوقت فراموشت نکنم نه تورو نه عشقت رو.تو چی تو هم به من قول میدی خانومم؟
-قول میدم پدرامم قول میدم عشقت رو فراموش نکنم
<زمان حال>
-آقا حالتون خوبه؟
به خودم اومدم هنوز توی بام تهرانم برای اون مرده که حالمو پرسید سری تکون دادم و رفتم سوار ماشین شدم.من دیگه تصمیمم رو گرفتم به عنوان یه فرد جدید وارد زندگی نگار میشم و دوباره عشقش رو نسبت به خودم زنده می کنم.اره این بهترین راهه چون من بدون عشق اون نمی تونم سر پا وایسم.به گردنبند نصفه قلبی که روز آخر به نگار دادم دست کشیدم و ارادم مستحکم تر شدم من اونو مثل گذشته عاشق خودم میکنم.و یه سوال توی ذهنم موند که آیا نگار هم هنوز گردنبند نصفه قلب رو داره؟و از اون مهمتر هنوز هم به طور ناخوداگاه حداقل یه کوچولو احساس به من داره یا نه؟
پست هشتم



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : TrojaN


《نگار》
وای خدا باورم نمیشه بالاخره کنکور قبول شدم اونم کجا تهران جایی که دوست داشتم قبول شدم اونم با بهترین دوستم شمیم قبول شدم وای باورم نمیشد قبول بشم آخه بعد از اون تصادف کلا امیدم رو از دست داده بودم.ولی خودمونیم ها اگه اون درگیری فکری نبود اصلا درس نمی خوندم ولی حالا ... اوف خدایا شکرت
《پدرام》
اره همینه قبول شدم اونم تهران خیلی خوبه رویای من و نگار همین بود که با هم توی دانشگاه تهران درس بخونیم ولی چه میشه کرد دیگه گذشت. آخی خدا دوباره یادش افتادم یاد اخرین بار که دیدمش . اون با چشمای اشکی ازم می خواست که دیگه نمی خواد از اعتماد خانوادش سو استفاده کنه چی می تونستم بهش بگم اخه. اون بعد از ماجرای دوستامون که با اینکه همو خیلی دوست داشتن کات کردن فکر رفتن از پیشم به فکرش رسید راست هم می گفت من اونو برای یه دوره کم نمی خواستم اون عشقم بود برای همیشه می خواستمش بهش قول دادم بهم قول داد که بعد از دانشگاه و درسش با هم ازدواج کنیم اونم یه شرطی گذاشت که من به اجبار قبول کردم اینکه توی این مدت اصلا هم دیگه رو نبینیم واقعا سختم بود ولی بعدش خودمو با درس سرگرم کردم هنوزم دوسش دارم و عاشقشم و به قولمم پایبندم و عشقم به اونو فراموش نکردم

پست دوم رمان




《نگار》
بالاخره روز دانشگاه رسید قبلش بابای من و بابای شمیم اومده بودن تهران و برامون کارامون رو درست کرده بودن و یه خونه دانشجویی برای دوتامون گرفته بودن الان هم منو شمیم خره داریم از پله های دانشگاه بالا میریم راستی یادم رفت بگم ما توی رشته معماری قبول شدیم همینجور که داشتیم از پله ها بالا می رفتیم شمیم بهم گفت -میگم نگاری به نظرت پسر خوشگل هم اینجا هست؟
-خاک تو سر یالغوزت کنم که همش تو فکر این چیزایی -میگم نگار اگه یه پسر خوشتیپ دیدی اونو بهم نشون بده باشه عزیزم
- ا اونوقت این پسره اسمش چی بود اها بهزاد همون که عکسش رو بهم نشون دادی مگه عشقت نبود؟؟
-اه بابا تو که همش زد حالی نمیشه اصلا باهات حرف زد همینجور که داشتم جواب شمیم رو میدادم یهو یه پسری رو از دور دیدم که داشت با یه پسر دیگه میحرفید و می رفت نمی دونم چرا ولی یه حسی به اون پیدا کردم یه حس آشنایت انگار اونو میشناختم یهو سرم گیج رفت دستمو گرفتم به دیوار و وایسادم شمیم هم به تبعیت از من وایساد گفت چیشد؟ بهش با چشم و ابرو پسر رو نشون دادم و گفتم به نظرت آشنا نمی یاد؟ به وضوح دیدم با دیدن پسره رنگش پرید و به تته پته افتاد و گفت بیا زود تر بریم تا کلاس دیر نشده 
《پدرام》
امروز اولین روز دانشگاه بود با بهزاد داشتیم میرفتیم به سمت دانشگاه خونه ای که اجاره کرده بودیم یکم از دانشگاه دور بود برای همین با ماشین اومدیم تو راه بودیم که بهزاد خیلی رک پرسید 
-تو هنوزم تو فکر نگاری؟
-گفتم مگه میشه فراموشش کنم بهش قول دادم تو چی هنوز هم با شمیم رفت و امد دارید؟
-اره داریم همو خیلی دوست داریم اما بعد از کنکور دیگه بهش زنگ نزدم نمیدونم کجا قبول شده
نمیدونستم این سوال رو بکنم یا نه آخه هر وقت ازش می پرسیدم هول میشد و موضوع رو عوض می کرد ولی دلو زدم به دریا و ازش پرسیدم
-شمیم درمورد نگار چیزی بهت نگفته؟
حالت نگاش فرق کرد و یه جور دلسوزی توی چشماش جا گرفت با هول گفت نه شمیم چیزی نگفت ازشم پرسیدم گفت خوبه سلام میرسونه
رسیدیم دانشگاه نمیدونم چرا قلبم انقدر تند میزد شاید برای اینکه کلی رویا و ارزو داشتم که با نگار اینجا باشم
 
 
《پدرام》
بالاخره رسیدیم توی کلاس تمام مدت توی راه رو دانشگاه سنگینی نگاهی رو روی خودم حس می کردم ولی این سنگینی بهم یه حس خیلی خوب میداد با بهزاد دوتا صندلی کنار هم انتخاب کردیم و نشستیم داشتم به زر زر های بهزاد در مورد خواستگار خواهرش گوش میدادم که یدفه نگار و شمیم اومدن توی کلاس وای نگار هم اینجا قبول شده خدااا ازت ممنونم مرسی اما چرا نگار نیومد پیشم چرا حتی نگاه هم نکرد واا این چش شده ولی شمیم برگشتو یه نگاه به منو و نگار انداخت بعد با چشای مدل خر شرک به بهزاد نگاه کرد انگار ازش یه چیزی می خواست من که متوجه نشدم بیخی بابا عشق خودمو بچسب که داره با کیفش ور میره برگشتم سمت بهزاد گفتم دیدی آرزوم برآورده شد بهزاد یه نگاه غمگین بهم انداخت و سرش و تکون داد واا این که خل تر از بقیه یه لبخند خشک هم نزد 
آخیش کلاس تموم شد حالا میتونم برم و با نگار حرف بزنم رفتم پیشش بهش گفتم سلام خوبی؟
-سلام شما؟
یعنی انقدر تغیر کردم که نمیشناستم خوب بزار اسممو بهش بگم اونوقت چه شود
-من پدرامم ،پدرام پارس
بعد از حرفم چند لحظه مکث کرد بعد جوابمو داد
-خوشوقتم آقای پارس چه کمکی از دستم بر میاد؟
صدای شکستن قلبمو حس کردم یعنی اون به همین راحتی منو فراموش کرده که حتی اسممو هم فراموش کرده نه این غیر ممکنه اون بهم قول داده بود نتونستم خودمو کنترل کنم سرش داد زدم گفتم یعنی انقدر زود فراموشم کردی؟؟؟ یه دفعه رنگش پرید سرشو گرفت بین دستاش و زیر لب زمزمه میکرد نفهمیدم چی شد وقتی به خودم اومدم دیدم بهزاد دستمو کشیده برده توی محوطه دانشگاه یه صندلی پیدا کرد و به من گفت بشین و خودش زود رفت نتونستم دنبالش برم حس تو پاهام نبود یعنی منو به همین زودی فراموش کرده و من چقدر خر که این دو سال همش به فکرش بودم.
《نگار》
رفتیم تو کلاس و نشستیم بعد از چند دقه هم یه مرد ریشی هم اومد تو کلاس به عنوان استاد. در این مدت اتفاق خاصی نیافتاد بجز اون سنگینی نگاه آشنا و عجیب غریب که حسش می کردم.
بعد از اینکه استاد رفت داشتیم با شمیم وسایلمون رو جمع می کردیم که یه صدا رو شنیدم که بهم می گفت -سلام خوبی؟
یه نگاه به کلاس انداختم تغریبا خالی شده بود بیشتر بچه ها رفته بودن به چشمم که به شمیم خورد نگاه استرسی شو به خودم دیدم جواب اون پسر آشنا رو دادم -سلام شما؟ 
-من پدرامم ،پدرام پارس
 
《نگار》
پدرام پارس،پدرام پارس چقدر این اسم برام آشناست جوهبشو دادم -خوشوقتم آقای پارس چه کمکی از دستم بر میاد؟ ابرو هاش پرید بالا بعد از دو سه ثانیه داد کشید -یعنی اینقدر زود فراموشم کردی؟
نمیدونم چرا اما لحنش ،صداش یه چیزی رو یادم اورد مثل یه خواب بود یه صحنه از خواب که یه پسر با همین لحن سرم داد میزد من نمی تونم ولت کنم همه جا تار بود با تکون های دستی به خودم اومدم شمیم بود داشت سرم داد میزد به خودت بیا و یکی از قرصام رو بهم داد کم کم حالم بهتر شد شمیم رو کرد بهم و گفت خوبی؟
-خوبم ولی یه چیزی دیدم مثل کابوس بود شمیم یه پسره سرم داد میزد میگفت نمی تونم ولت کنم 
-ول کن نگاری بیا بریم تو خونه بخواب حالت بهتر میشه
رفتیم خونه و خوابیدم 
《پدرام》
بعد از چند دقه بهزاد اومد همین که نشست بهش گفتم
-نگار حالش خوب شد
سرشو تکون داد و هیچی نگفت انگار لال شده خوب حرف بزن عجب آدمی هستا بعد از چند دقه رو کرد بهم و گفت -پاشو بریم یه جا می خوام باهات حرف بزنم
پاشدم رفتم به سمت ماشین و راه افتادیم.
رسیدیم به یه کافی شاپ پیاده شدیم.بعد از اوردن سفارشامون رو کرد بهم گفت -تا اخر این حرفایی که بهت میزنم رو گوش کن بعد هر کاری خواستی بکن
ترس برم داشت مگه چی می خواست بگه 
-دو ماه بعد از اینکه به هم قول ازدواج دادین نگار تصادف کرد و تقریبا یه هفته تو کما بود.
-چی نگارم تصادف کرد و من نمی دونستم تازه یه هفته تو کما بوده؟ وای خدااا
-گفتم تا آخرش گوش کن بعد هر گویی می خوای بخور من نمی تونم ده بار این مساله رو برات توضیح بدم بگذریم بعد از یه هفته که بهوش اومد به خاطر ضربه ای که به سرش خورده بود یک دوره از زندگیش رو فراموش کرد و این دوره دقیقا دوره ای بود که شما ها با هم دوست بودید.
-یعنی چی منظورت رو نمی فهمم یعنی نگار ه از من یادش نمیاد؟ یعنی نمی دونه ما بهم قول ازدواج دادیم؟؟؟
-نه هیچی از تو یادش نمیاد ولی طبق گفته شمیم اون گاهی کابوس هایی میبینه که بعضی هاش به تو مربوطه ولی خیلی تاره
-خوب میشه بهش قضیه عشقمون رو بگم
-پدرام موضوع همینه اگه بهش بگیم ممکنه آسیب جدی به مغزش وارد بشه اون باید یواش یواش خودش به یاد بیاره
 
 
وای نه یعنی نگارم منو به همین آسونی فراموش کرده و از همه بدتر موقعی که توی بیمارستان بود من کنارش نبودم کنار عشق زندگیم نبودم زود از بهزاد پرسیدم -موقعی که نگار توی بیمارستان بود تو از این موضوع با خبر بودی؟؟؟
-آره شمیم بهم گفته بود داد زدم 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : TrojaN
فکر می کنم سومین نفری بودم که بعد از کنترل بلیت قدم به داخل هواپیما گذاشتم هوای داخل هواپیما بر خلاف هوای بیرون که سوز سردی داشت گرم و مطبوع بود خانم جوانی که بلیتم را کنترل می کرد برویم لبخند زد من هم سعی کردم همان کار را تکرار کنم اما نمی دانم موفق به انجام این کار شدم یا نه.هنوز مژه هایم از خیسی اشک به هم چسبیده بود و بر خلاف میلم مجبور بودم دماغم را پشت سر هم بالا بکشم از اینکه مهماندار صندلی ام را نشانم داد بینهایت خوشحال شدم و بدون لحظه ای درنگ به همان سمت رفتم کوله پشتی ام را به روی صندلی گذاشتم و بار دیگر به سمت مهماندار برگشتم با دیدنم دوباره لبخند زد لبخندش زیبا بود درست مثل چشمان مشکی رنگ درشتش.وقتی مقابلش ایستادم او با خوشرویی لبخندش را تکرار کرد و گفت: 
 Can I help you? 
سرم را تکان دادم وگفتم:Yes.Excuseme where is the Women`s room ? 
او سرش را تکان داد ودر حالیکه با اشاره دست من را راهنمایی می کرد جواب داد:Keep Straight On. 
از او تشکر کردم وبا عجله خودم را به دستشویی هواپیما رساندم مقابل آینه نگاهی به چهره رنگ پریده خودم انداختم هنگام خداحافظی با کاترین آنقدر گریه کرده بودم که چشمانم کاسه خون شده بود و می سوخت لب های خشک و تبدارم را با زبان خیس کردم و دستی به موهایم کشیدم شینیون ساده موهایم که به زحمت کاترین شکل گرفته بود در حال باز شدن بود موهای طلایی رنگم به قدری لیز ولخت بودند که به سختی می توانستم آنها را بسته و مرتب بالای سرم نگه دارم انجام این کار در نظر من معادل با سخت ترین کار دنیا بود همیشه این کاترین بود که با محبتی صادقانه وصبروحوصله ای تمام نشدنی زحمت بستن ومرتب کردن گیسوان بازیگوش من را به عهده می گرفت و همیشه با این جمله کارش را تمام می کرد:آه عزیزم تو چقدر خوشگلی. 
خاطره کاترین بار دیگر اشک را در چشمانم نشاند و تصویرم را در آینه تارتر ومحزون تر کرد بغض سمی که راه گلویم را بسته بود دست بردار نبود فقط گریه ای پر حرارت وداغ می توانست آرامش کند نه آن اشک های داغ و غریبانه من. با پشت دست اشکی را که از گونه ام در حال پایین آمدن بود پاک کردم و در تلاشی بی ثمر تصمیم گرفتم بغض لانه کرده در گلویم را به زور آب دهانم پایین بفرستم اما دریغ از یک قطره بزاق.دهانم خشکخشک بود گلویم به سوزش افتاد و چشمانم از هجوم بی تعارف اشک تیر کشید انگار تمام آب بدنم پشت آن پلک های خسته و متورم جمع شده بود.صدای مهماندار را شنیدم داست به مسافران پرواز خوشامد می گفت باید سریعتر سر جایم بر می گشتم گیره را از موهایم باز کردم ودر آینه پیش رویم به پایین سرازیر شدن آبشار طلایی گیسوانم چشم دوختم همین دو ماه پیش بود که کاترین به اندازه قد انگشت کوچکش از موهایم قیچی کرد اما به نظر من هنوز همان قدر بلند به نظر می رسیدند.در آن لحظه دلم نمی خواست به این فکر کنم که پاپا عاشق موهایم بود قبل از اینکه خاطرات گذشته فرصتی دوباره برای هجوم داشته باشند آبی به صورتم زدم دستی به موهایم کشیدم وآنها را با کش سری که لا به لای وسایل داخل کیفم داشتم محکم بستم پالتوی سفید رنگم را از تن در آوردم و روی ساعد دستم انداختم یقه بلوز آبی رنگم چروک شده بود از دو طرف آن را محکم کشیدم اما هیچ تغییری نکرد ولی من هم اهمیتی نمی دادم آنجا زیر موهایم پنهان بود دکمه بالایی یقه ام را بستم و بعد از کشیدن نفس عمیقی از آنجا خارج شدم تمام صندلی های هواپیما پر شده بود لحظه ای همانجا ایستادم و برای پیدا کردن صندلی خودم سرک کشیدم. با راهنمایی یکی از مهماندارها جای خالی ام را پیدا کردم وبعد از تشکری کوتاه خودم را به آنجا رساندم کوله پشتی ام را به سختی در قفسه بالای سرم جا دادم و بالاخره سر جایم روی صندلی نشستم .صندلی من در آن ردیف ،دورترین صندلی از پنجره هواپیما بود ومن بر خلاف همیشه از این بابت خوشحال بودم دلم نمی خواست رفتن و دور شدن را از آن دریچه کوچک به تماشا بنشینم.این بار با سایر دفعات فرق داشت این سفر راهی بود که من بالإجبار در پیش گرفته بودم این رفتن مثل رفتن های سابق نبود نه سفری کوتاه به ((لس آنجلس )) بود و نه گذراندن تعطیلات چند روزه در ((بوستون)).رفتنی بود غریبانه وتلخ که من می بایست مطیعانه به آن تن میدادم به جایی می رفتم که فقط اسمی از آن می دانستم. اسمی که بارها آن را از زبان مادرم شنیده بودم.اسمی که بر زبان آوردنش همیشه برای او با اشکی غم آلود و آهی سوزناک همراه بودایران این همان واژه ای بود که همیشه اشک مادرم را جاری می ساخت ومن از همان زمان که بچه ی کوچکی بودم احساس کردم که این واژه را دوست 
ندارم واژه ای که مادرم را غمگین می ساخت ((پس چرا باید بر خلاف میلم به

جایی می رفتم که هیچ دلبستگی به آن نداشتم؟ چرا پاپا.چرا؟ غمگینانه پلک 
هایم را به روی هم فشردم اما اشک هایم باز فاتحانه به روی گونه هایم 
لغزیدند سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم دلم می خواست بخوابم اما سرم 
به شدت درد می کرد انگار کسی با بغض و نفرت هر چند ثانیه یکبار 
مشت گره کرده اش را بر فرق سرم می کوفت.ته دلم خالی شد حالا 
هواپیما دیگر در آسمان بود و به سرعت راهش را از میان ابرهای سفید 
می شکافت و به سمت سرزمینی دور و ناشناخته به پیش می رفت.صدای 
مسافر بغل دستی ام را شنیدم گوش هایم تیز شد زبانش،زبانی آشنا برای من 
بود فارسی صحبت می کرد و من فارسی را به خوبی خود ایرانی ها 
بلد بودم و از این بابت احساس رضایت می کردم هیچ دلم نمی خواست 
چون موجودی زبان نفهم در کشوری خارجی ودر میان مردمانی بیگانهه با 
حالتی گیج و ترحم بر انگیز به حرکت لب هایشان چشم بخشکانم در آن 
از اینکه به راحتی متوجه صحبت های آنها می شدم حس عجیبی داشتم سالها 
بود که دیگر به آن بخش از آموخته های ذهنم روی خوش نشان نداده بودم 
شاید از بعد از مرگ ناگهانی و شوک بر انگیز مادر.اما حالا کلمات حتی 
بدون نیاز به لحظه ای تفکر پشت سر هم برایم معنا می گرفتند._اشکان فکر 
می کنی مامان لباسی رو که برایش گرفتم می پسنده؟مرد جوانی که کلافگی 
به وضوح در آهنگ صدایش پیدا بود در جوابش گفت:اَه اشتیاق خفه ام 
کردی بس که این سوألو اَزم پرسیدی.من چه می دونم.من که تو دل 
مامان نیستم اگه بتونی یه کم صبر کنی بالأخره می فهمی. دختری که مرد 
جوان او را اشتیاق صدا زده بود با لحن نگرانی گفت:_آخه می ترسم 
خوشش نیاد تو که می دونی چقدر مشکل پسنده. _تو که خودت اینو می 
دونستی چرا بهش قول لباس دادی؟خوب یه چیز دیگه براش می گرفتی._چه 
می دونم یه هو از دهنم پرید. اشکان بار دیگر به حرف آمد و گفت:حالا 
کاریه که شده.زیاد بهش فکر نکن مامان همیشه سلیقه تو رو قبول داشته 
مطمئنم این دفعه هم انتخابتو می پسنده.اشتیاق آهی کشید وگفت:خدا کنه.بعد 
از لحظه ای سکوت بار دیگر به حرف آمد وگفت: راستی یادم رفت بهت 
بگم مامان می گفت خاله فخری اینام برگشتن تهران مثل اینکه قراره این دفعه 
دیگه موندگار بشن مامان می گفت خاله فخری آقای معتمد رو مجبور کرده 
باغ شمیران رو بفروشه و یه خونه تو نیاوران بخره.فکرشو بکن .مکث 
کوتاهی کرد وگفت:به نظر تو کارای خاله فخری زیادی تابلو نیست؟ متوجه 
منظورش نشدم جمله اش برایم نامفهوم بود شاید اشکان هم به شکلی دیگر 
متوجه منظور او نشده بود چرا که با لحن کنجکاوی پرسید:منظورت چیه؟ 
می خوای بگی نمیدونی؟چی رو. _دیگه خنگ بازی در نیار اشکان.همه 
عالم و آدم می دونن که خاله فخری چه خوابی واست دیده اون از جریان 
گودبای پارتی،اینم الأن.بدجوری با آغوش باز داره میاد به استقبالت._اینقدر 
خاله زنک نباش اشتیاق.از تو که یه دختر تحصیل کرده ای بعیده. اشتیاق 
با لحن دلخوری نالید:این طور فکر می کنی؟فکر می کنی که حرفام،حرفای 
خاله زنکیه. اشکان با بد جنسی جواب داد:آره._خیلی خوب احمق جون 
تو رو تو قضاوت کردن آزاد می زارم شاید روزی که خاله فخری جون 
که الهی قربونش برم اون دختر گنده دماغشو به ریشت بست نظرت در این 
رابطه عوض بشه. اشکان با لحن پر شیطنتی جواب داد:خیالت راحت.خاله 
با تمام مهارتش نمی تونه چنین کاری بکنه._واقعاً میشه بفرمائین چرا؟ اشکان 
با همان لحن پر شیطنت قبلی جواب داد:خیلی ساده است واسه خاطر اینکه 
من اصلاً ریش ندارم.یعنی دارما اما مجبورم به خاطر مسائل امنیتی از ته 
بزنمش این طوری خاله فخری جون که الهی قربونش بری هم کاری از 
دستش برنمیاد همین طور عمه بهجت یا مثلاً زن عمو شهلا._هیش تحفه 
نطنز.انگار راستی راستی باورت شده.نه داداش من وهم و خیال برت نداره 
که از این خبرام نیست. اشکان با لحن کلافه ای گفت:کاش یه کم به فکت 
استراحت می دادی اشتیاق ،سرم رفت.بعد برای لحظاتی هر دو سکوت کردند 
اما این سکوت زمان زیادی طول نکشید.اشتیاق باز به حرف آمد و گفت:بیچاره 
دختر مردم.خوبه چشماش بسته است وگرنه تا حالا صد دفعه به جای تو از 
رو رفته بود.اشکان با لحن دستپاچه ای گفت:هیس.یواشتر صداتو می شنوه 
زشته. اشتیاق جواب داد:ماشاءالله به این همه رو که تو داری.مرد حسابی،دو 
ساعته زل زدی به دختر مردم تازه یادت افتاده که زشته.اونم نه برای تو 
برای من؟واقعاً که آخر سنگ پایی._اِ اشتیاق! اشتیاق میان حرفش دوید و 
گفت:نترس خوش غیرت. از قیافه اش پیداست که خارجیه.خوشگلم هست لا 
مصب.بیچاره خاله فخری اگه می دونست چشم خواهر زاده اش دنبال چه 
تیکه هائیه اینطور طفلکی بال بال نمی زد. اشکان با لحن دلخوری گفت:لوس 
نشو اشتیاق فکر می کنی واسه چی داره گریه می کنه؟ با شنیدن این جمله 
تازه فهمیدم که آنها در مورد من صحبت می کنند منی دانم چرا به یکباره 
دست وپایم را گم کردم به شدت معذب بودم اما جرأت باز کردن چشم هایم 
را نداشتم صدای اشتیاق را شنیدم که گفت:مگه داره گریه می کنه؟ اشکان تن 
صدایش را پایین تر آورد به زحمت میتوانستم صدایش را بشنوم:آره خیلی وقته 
حواسم هست.از وقتی هواپیما بلند شده همین طور داره اشک میریزه. اشتیاق 
با لحن پر شیطنتی گفت:خیلی زبلی اشکان.یعنی از اون وقت تا حالا تو نخ 
اونی بابا ای والله. لحن اشکان دلخور و عصبی به نظر می رسید:واقعاً که. 
اشتیاق با شیطنت خندید و گفت:خیلی خوب بابا ترش نکن.شوخی کردم.وقتی 
سکوت اشکان را دید مکث کوتاهی کرد و گفت: یه دختر سوسول احتمالاً 
آمریکایی داره گریه می کنه.خوب که چی؟واسه همین غمبرک زدی؟خوبه والله 
پس اون وقتایی که شمر میشی و سر هیچی اشک من بیچاره رو در میاری 
این احساس لطیف و شاعرانه کجا غیبش می زنه؟ معنای برخی از لغات را 
متوجه نمی شدم دلم می خواست بدانم صفت سوسول که آن دختر جوان من را 
با آن توصیف کرده بود معنای خوبی داشت یا بد.یا مثلاً شمر شدن به چه معنا 
بود.وقتی صدای مهماندار را شنیدم چشم هایم را باز کردم و نگاهم را به 
سمت صدا چرخاندم. 
 _Mrs... 
چند تن از مهماندارها که همگی لباس فرم مشکی با مغزی بنفش به تن 
داشتند مشغول سرو قهوه بودند نگاهی به چهره خندان مهمانداری کهه با لیوان 
قهوه کنارم ایستاده بود انداختم و بعد از تکان دادن سر میز کشویی مقابلم را 
بیرون کشیدم او قهوه و شکلات پاکتی را به روی میز گذاشت و گفت: 
 _Help your self 
همراه با لبخندی آرام زیر لب زمزمه کردم:Thank you 
و او با لحن گرم و پر مهر جواب داد:Good apptite 
این را که گفت برای همسفران فارسی زبانم هم قهوه وشکلات داد.آنها بدون اینکه 
بدانند توجه من را به خود جلب کرده بودند در یک نگاه سطحی زمانی که به روی 
صندلی ام می نشستم این طور تصور کرده بودم که آنها باید یک زوج ایتالیایی باشند 
اما حالا می دانستم که با یک خواهر و برادرایرانی کنجکاو،همسفرم.

دختر جوان مشغول صحبت با مهماندار بود که از گوشه چشم نگاهی به صورت او 
انداختم تقریباً بیست و یکی دو ساله به نظر می رسید پوستی روشن و چشمانی قهوه ای 
رنگ داشت در چهره پر ظرافتش ملاحتی خاص موج میزد که انعکاس آن در آهنگ 
صدای گرم و گیرایش هم شنیده می شد. 
هنوز نگاهم متوجه او بود که سنگینی نگاهی را به روی خود احساس کردم نگاهم را تا 
نگاه خیره اشکان بالا کشیدم و بعد برای لحظاتی کوتاه نگاهمان در هم گره خورد از 
نظر آنها من یک دختر سوسول آمریکایی بودم و هنوز نمی دانستم که معنای این واژه 
چیست.از نظر آنها من خوب بودم یا بد؟ 
با حالتی دستپاچه نگاهم را از نگاه او دزدیدم و به لیوان قهوه چشم دوختم.به شدت به 
یک قرص مسکن احتیاج داشتم زمانی که مهماندار خودش را از دست پر چانگی های 
اشتیاق نجات داد و قصد رفتن کرد نفس عمیقی کشیدم و بی اختیار به زبان فارسی 
گفتم:ببخشید خانم... 
وقتی متعجب اما کنجکاو مهماندار را متوجه خود دیدم جرئت بیشتری به خودم دادم و 
گفتم:من یک قرص مسکن احتیاج دارم آیا امکان این هست که شما یک قرص مسکن 
برای من بیاورید. 
خانم مهماندار لبخندی به لب زد و گفت:بله البته.اگر فقط چند لحظه اجازه بدین 
تر تیبشو میدم.از او تشکر کردم و بار دیگر به پشتی صندلی ام تکیه دادم در ردیف 
جلویی صندلی های سمت راستم یک زوج جوان ژاپنی توجهم را به خود جلب کرد زن 
سرش را روی شانه مردش گذاشته بود و او تکه ای از همان شکلاتی را که لنگه اش 
روی میز من هنوز دست نخورده باقی مانده بود همراه با کلماتی که کنار گوشش 
زمزمه میکرد به دهانش میگذاشت نگاهم را به روی بسته شکلات خودم چرخاندم دهانم 
تلخ بود اما میلی به خوردن در خودم احساس نمی کردم حالا مسافران بغل دستی ام 
هم ساکت بودند و من بی حوصله تر از لحظاتی قبل بار دیگر چشم هایم را به روی هم 
گذاشتم با وجودی که دلم نمی خواست به عاقبت سفرم فکر کنم اما ترس و اضطراب 
روبروشدن با ناشناخته ها راحتم نمی گذاشت قبلاً هرگز به تنهایی سفر نکرده بودم قبل 
از مرگ مادر جمع خانوادگیمان همیشه کامل بود حتی برای یک مسافرت فصلی چند 
روزه به((دیسنی لند))یا((لیک تاهو))همه در کنار هم بودیم از نظر من ما 
بهترین بودیم.بهترین خانواده اما مسافرت به فرانسه آخرین ایستگاهی بود که جمع 
خوشبخت ما را در کنار هم می دید.در آن سفر مادر لسلی کوچولو را حامله بود پاپا 
چقدر خوشحال بود دائم من را در بغل می گرفت صورتم را غرق بوسه می کرد و 
می گفت:به زودی فرشته های کوچولوی پاپا دو تا می شن. 
چشم های مادر برق می زد آن چشم های مشکی رنگ مخمور و زیبایش.پاپا عاشق 
مادر بود آن سفر آخری هم فقط به افتخار او ترتیب داده شده بود.به خاطر او و مسافر 
کوچولویی که درراه داشت.پاریس برای آنها شهر عشق بود.شهر خاطره خوش 
وصال. 
پاپا همیشه می گفت(همون لحظه اولی که دیدمش عاشقش شدم.نگاهش پر از 
جاذبه شرقی بود))از جاذبه شرقی چیزی نمی دانستم اما نگاه پر مهر مادرم را دوست 
داشتم و دست هایش را وقتی که نرم وپر نوازش لابه لای موهایم می لغزید و به پایین 
سر می خورد و من به بهانه شنیدن صدای خواهر کوچکترم سرم را روی شکمش 
می گذاشتم تا دست های پرنوازش او را بیشتر در لا به لای موهایم داشته باشم. 
این طور مواقع پاپا با خنده می گفت(وقتی تو جای (لی)کوچولو اون تو بودی 
بدجوری لگد می زدی دائم در حال ورجه وورجه کردن بودی مامان حسابی از دستت 
شاکی بود.به من می گفتتد)پسرت خیلی خشنه.اما برخلاف انتظار ما تو یه 
دختر بودی یه دختر ظریف و کوچولو)). 
و من شادمانه در ادامه حرفش فریاد می زدم:و بی نهایت خوشگل! 
آن وقت پاپا من را از آغوش مادر بیرون می کشید و روی زانو هایش می نشاند دماغش 
را به دماغ کوچکم می چسباند.لب هایم را می بوسید و بعد در کنار گوشم زمزمه 
می کرد:و بی نهایت خوشگل!اما حقیقتاً من خوب لگد می زدم زمانی که در اولین 
جلسه کلاس تکواندو،آقای((براند))دستش را بالا گرفت و از من خواست تابرای 
شروع اگر می توانم به کف دستش لگد بزنم تمام استعداد دوران جنینی ام را به نمایش 
گذاشتم.وبعد لبخند رضایت او،مامان وپاپا را دیدم که نشان از موفقیت ام در آغاز 
راه ورزش مورد علاقه ام بود و من آنروز از شدت خوشحالی تعدادی از حرکاتی را 
که در کلاس ژیمناسیک خانم((هیلمر))یاد گرفته بودم در مقابل نگاه پر تحسین آنها 
اجرا کردم((پیچ_نیم وارو_وارو)). 
صدای خانم مهماندار روح سرگردانم را بار دیگر به جسم خسته ام برگرداند چشم هایم 
را که باز کردم او با قرص مسکن و لیوانی آب مقابلم ایستاده بود شاید ظاهر آشفته ام 
چیزی فراتر از یک سردرد معمولی را نشان می داد که او با لحن ملایمی پرسید: 
خانم اِستیونز اگه فکر می کنید لازمه من پزشک پرواز رو... 
میان حرفش دویدم و با لحن شتابزده ای گفتم:نو...نو.فکر نمی کنم نیازی به این 
کار باشه این قرص روبراهم می کند. 
بعد در حالی که با فشار انگشتم قرص را از داخل پوشش آلومینیومی اش در می آوردم 
لبخندی به رویش زدم و به خاطر محبت اش از او تشکر کردم.او لیوان آب را به 
سمتم گرفت و گفت:آب؟ 
لیوان یک بار مصرف قهوه ام را برداشتم وگفتم:ممنونم با قهوه می خورم. 
او سری تکان داد و رفت.قرص بزرگ سفید رنگ را در میان انگشتانم گرفتم مطمئن 
بودم که با آن جثه بزرگش راه گلویم را خواهد بست اما برای رها شدن از شر آن سر 
درد لعنتی مجبور بودم که آن را به هر شکل و طریقی که ممکن بود قورت بدهم.با 
اکراه آن را به روی زبانم گذاشتم و با جرعه ای از قهوه سرد شده داخل لیوان آن را 
پایین فرستادم.اما همان طور که پیش بینی کرده بودم در نیمه گلویم جا خوش کرد و 
من را دچار حالت تهوع نمود وحشت زده دستم را مقابل دهانم گرفتم و با تمام قدرتی 
که داشتم آب دهانم را پایین فرستادم قرص مسکن که درست مثل قلوه سنگی راه گلویم 
را بسته بود از جا کنده شد و اشک را در چشم هایم نشاند باقی مانده قهوه ام را تا قطره 
آخر سر کشیدم و از اینکه بالا نیاورده بودم خدا را شکر کردم لیوان قهوه را در کیسه 
زباله پایین صندلی ام چپاندم و شکلات پاکتی را در جیب جلویی کیفم.و بعد میز کشویی 
را با فشار دست بار دیگر به عقب راندم.زمانی که به پشتی صندلی ام تکیه دادم اشتیاق 
ظرف قوطی مانند قشنگی را مقابلم گرفت و گفت:بفرمائین. 
نگاه گذرایی به صورت او انداختم و بعد کنجکاوانه به داخل قوطی پر نقش و نگار سرک 
کشیدم قوطی پر از مغز پسته بود صدای اشتیاق را شنیدم که گفت:بخورین.پسته 
ایرانی خوشمزه است. 
این را خودم می دانستم من عاشق پسته بودم و مادر همیشه برایم پسته ایرانی می خرید 
پسته ایرانی درشت و خندان بود با رنگ و بویی خاص و وسوسه برانگیز. 
بی اراده دستم به سمت قوطی کشیده شد و جمله مادر بر زبانم آمد: 
 ((پسته فقط پسته ایرانی،زعفران فقط زعفران ایرانی،خاویار فقط خاویار ایرانی و 
خرش فقط و فقط خرش ایرانی)). 
اشتیاق با لحن هیجان زده ای در ادامه حرف من گفت:و دختر فقط دختر ایرانی.شما 
ایرانی هستین؟ 
سرم را تکان دادم و همراه با لبخندی محو گفتم:متأسفانه نه.حدس قبلی شما درست تر 
بود من یک دختر سوسول آمریکایی ام.هر چند هنوز نمی دونم که سوسول به چه معنا 
است. 
پاتکی که زدم بدجنسانه بود اما اعتراف می کنم که از دیدن گونه های گلگون از شرم او 
من هم به شوق اومدم بعد با لحن پوزش خواهانه ای ادامه دادم:I`m soory 
من واقعاً نمی خواستم که به صحبت های شما گوش بدم اما این یک حالت اجتناب ناپذیر 





ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : رمان جـــــــایی که قلب انجاست1، رمان جـــــــایی که قلب انجاست2، رمان جـــــــایی که قلب انجاست3، رمان جـــــــایی که قلب انجاست4، رمان جـــــــایی که قلب انجاست قسمت اخر،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : TrojaN
رمان میــــراث قسمت آخر

سرمو تو یه شال پیچیده بودمو و داشتم از درد ناله میکردم سامان با یه لیوان اب و یه قرص اومد بالا و با خنده گفت: بیا بخور کشتی منو از بس غر زدی با صدایی که از سرما خوردگی گرفته بود و همچنین دورگه هم شده بود گفتم: خجالت بکش من غرغر میکنم؟خیلی نامردی سرمو برگردوندم اونور سامان با خنده گفت: الهییییی دختر گلم ناراحت نباش بابا این جاس -برو بابا با خنده گفت: جونم بابا -سامان اذیتم نکن خندید و گفت: الهی اومد کنارم نشست و لبخندی زد ناگهان دلم ضعف رفت دوباره این جوری شدم با دیدن سامان سرمو گرفتم پایین با دستش چونمو امورد بالا و گفت: چته گلم؟ ای خدا چرا این داره این جوری میکنه؟ نمیدونه داره چه بلایی سره من میاره؟ سرمو از دستش عقب کشیدم بیرون و گفتم: هیچیم نیست به بالای تختم تکیه کردم و سرمو بردم پایین اومد کنارم و اونم تکیه داد و گفت: یه چیز بپرسم؟ گفتم: بپرس گفت: اون حرفی که تو مهمونی پندار گفتی راست بود؟ اخمی انداختم تو پیشونیم و گفتم: کدوم حرف؟ -همون که تو دوستم داری وای خدا فکر این جاشو نکرده بودم نگاهی به اون انداخنم به یه نقطه از دیوار خیره شده بود و هیچی نمیگفت -چرا جواب نمیدی؟ یه دفه گفتم: بعضی وقتا باید یه حرفایی رو زد لازمه که اون حرفات رو بزنیم خوب شد اینو گفتم اصلا دلم نمیخواست کسی باشم که اول اعتراف بکنه نگاهم کرد و گفت: منم یه چیز بگم؟ با سر بهش جواب دادم خیلی بی مقدمه گفت: دوستت دارم **************************************** قلبم ایستاد دنیا ایستاد فقط من بودم و او که داشت نگاهم میکرد دوست داشتم فریاد بزنم : منم دوستت دارم خیلی زیاد خیلی بیشتر از اونکه فکرش رو بکنی ولی نگفتم با لبخندی شیطنت امیز گفت: سکوت علامت موافقت است داشت جلو میامد می امد تا تا ابد مرا مال خود کند ولی ناگهان رفتم عقب نگران گفت: چیه گفتم: سرما میخوری خندید و گفت: تو نگران من نباش و سپس بوسه ای داغ بود که مرا از تب هم گیج تر کرد عطسه ای کردمو و از خواب بیدار شدم یعنی کاملا خواب از سرم پرید سامان کنارم بود چقدر این بشر خوشکل بود و چقدر من دوستش داشتم و چقدر این احساس رو دوست دارم ناگهان بدنم لرزید از سرما از جایم پا شدم سرم گیج میرفت باورم نمیشد که دیشب ما چی کار کردیم سرمو انداختم پایین لباس گرمی پوشیدمو و به دست سامان نگاه کردم که از دیشب همون حالت مونده بود جای سر من به فکر رفتنم افتادم سه هفته ی دیگه عید نوروز میشد و سه ماه بعدش سالگرد ازدواج ما و بعد من اجازه داشتم هر کاری که دلم میخواست با ارثم میکردم دوباره به سامان نگاه کردم. دوباره خوابم گرفت رفتم تو 
 


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : TrojaN
اوه اوه چه خبره این جا ای سامان الهی سقط شی چرا نگفتی اینا مهمونی گرفتن
 
 
نگاهی به پشت سرم انداختم اقا ریلکس اومد داخل و با لبخندی به سویی رفت و کاملا منو نادیده گرفت پسره ی پررو به طرفی که سامان رفت برگشتم و مامان سامان را دیدم یه کت و دامن شیک گرفته بود مانند ژورنال های فرانسوی و کلی به خودش رسیده بود با لبخندی متکبر سامان را بغل کرد سامان هم زورکی لبخندی زد و سلام کرد و مادرش را بغل کرد و عقب آمد و به سمت پدرش رفت پدرش هم کت و شلوار بسیار شیکی پوشیده بود
 
به سمت مادر سامان رفتم رفتم که دیدم دارد سر تا پایم را نگاه میکند و گفت: سلام عزیزم مگه نمیدونستی مهمونی داریم؟
 
فهمیدم از لباسام راضی نیست خوشحال شدم چون فهمیدم ناراحت شد
 
جلوی زبونمو گرفتمو و گفتم: سامان دیر بهم خبر داد
 
نگاهی انداخت و بدون حرف دیگه ای رفت رفتم جلو و با پدر سامان سلام و علیک کردم که یه دفه سامان دستشو انداخت دور گردنموو سرمو بوسید و گفت: خوب بابا من و سمیرا دیگه بریم
 
و دستمو گرفت و به سمت سالن
 
صدای موسیقی می امد تعداد نفرات خیلی زیاد نبود حدود پنجاه نفر که همه هم لباس مجلسی پوشیده بودن بعضی هارو روز عروسیم دیده بودم و باید با همه سلام علیک میکردم تعداد اندازه ماشین ها بود انگار هرکس با ماشینش اومده بود تا پز بده رفتم بالا که مانتومو در بیارم که صدای خنده های کسی رو شنیدم منم که فضول رفتم سمت صدا که دیدم در بالکن بازه و آلما و یه پسر دیگه چسبیدن به دیوار و دارن همدیگرو میبوسن اه اه اه حالم بهم خورد تو فیلمای بد هم این جوری کسی کسی رو نمیبوسید ولی ببینم این که نامزد الما نیست از سامان هم نشنیدم که نامزدیشونو بهم زده باشن
 
راهمو کج کردمو وارد اتاق سامان شدم عجب اتاقی سه برابر اتاق حالاش بود بی چاره زن گرفت بدبخت شد لباسامو عوض کردمو و یکمی دیگه آرایش کردمو و رفتم بیرون صداشون از تو بالکن نمی اومد رفته بودن با خودم گفتم چشم مامان باباشون روشن با این بچه هاشون یکی رو زن دادن دوست دختراش بیشتر شد یکی رو شوهر دادن تو بغل یه پسر دیگست
 
اومدم پایین و به دنبال سامان گشتم احساس میکردم همه دارن نگام میکنن به خاطر لباس ساده ای پوشیدم به درک مگه من خواستم بیام اونا منو دعوت کردن یه حرفا میزنم من ها اوه اوه چه بساطیه این جا انواع و اقسام مشروب های الکلی یکیشون رنگش آبی بود با تعجب یه لیوان برداشتم که که دست کسی را دور لیوانم دیدم سامان اروم گفت: فکر نمیکنم تو از این خوشت بیاد
 
با خشم گفتم: به تو چه دوست دارم میخورم
 
لیوانو از دستش گرفتمو و به لبام نزدیک کردم و قبل از این که کار احمقانه ای ازم سر بزنه سامان از دستم گرفت و گفت: تو که نمیخوای اون رو قشنگمو نشونت بدم؟ هان ؟ میخوای؟
 
با اخم نگاش کردم و پشتم بهش کردمو گفتم: اصلا تو تا حالا کجا بودی؟
 
- نگرانم شده بودی؟
 
به سمتش برگشتمو و پوزخندی زدمو گفتم: حتما فقط تنهام و این جا غریبه زودتر بریم
 
لبخندی زد و گفت: باشه دیگه تنهات نمیزارم
 
دستشو انداخت دور کمرمو و منو به خودش نزدیک کرد و گفت: یادت نره ما زوج خوشبختی هستیم و سرمو بوسید و به سمت یکی از همکارهای پدرش رفت
 
تا موقع شام هی این و ر و اونور رفتیم
 
شام رو که خوردیم نگاهی به اطراف انداختم
 
اصلا چیزای دور و رمو باور نمیکردم الما خیلی ریلکس تو بغل نامزدش نشسته بود و داشت با موهای چربش بازی میکرد و از اون طرف داشت به همون پسره که داشت میبوسید نگاه میکرد
 
سامان هم قربونش برم فقط واسه من زرنگه نذاشت بمونم سرکارم و ...استغفرالله
 
سرمو انداخت پایین که چشمم افتاد به لیوان های مشروب و اون لیوان آبیه بلند شدمو و رفتم سمتشون و لیوان آبیه رو برداشتم واسه لج سامان هم که شده لیوان رو بردم بالا و همه اش را سر کشیدم ا ه ه ه ه ه ه ه ه سرم سوت کشید موجی از گرما روتو کل بدنم حس کردم و سرم گیج شد
 
-سمیرای کله شق چشمالتو باز کن حداقل ببینم زنده ای
 
لبخندی زدموبه سامان نگاه کردم این چرا این قدر خوشکله چرا دارم این جوری نگاهش میکنم حالت خودمو نمیفهمیدم اصلا برام مهم نبود چی درموردم میگه
 
در خونه رو با پا باز کرد و منو بلند کردو گذاشت روی مبل خواست بره که از کرواتش گرفتمو و گفتم: کجا میری؟ و خنده ی مستانه ای سر دادم
 
سامان هم خندش گرفت و گفت: میرم یه چیزی بیارم مستی از سرت بپره
 
با گیجی خندیدمو گفتم: من؟....من مستم؟ من خیییییییلی هم عالیم توپه توپ
 
لبخند زد
 
-چیه چرا داری میخندی
 
با لبخند گفت : هیچی فقط گردنم داره میشکنه ول کن کرواتمو
 
کرواتشو ول کردمو و از جام پا شدم اومد کنارم نشست کم کم داشت چشمام روی هم می افتاد حال خوشی نداشتم به سامان تکیه کردمو و خندیدم حس کردم نفس هاش تند شده نگاهش کردم هنوز حالت صورتش سفت و سخت بود
 
دستامو گذاشتم دو طرف صورتشو گفتم: چی شده سامانی؟
 
نگاهم کرد و گفت: امروز با پندار چی کار میکردی؟
 
با گیجی خندیدمو و گفتم: پندار دیگه کیه؟
 
-همون باهاش تو پارک بودی؟
 
قهقهه ای زدمو گفتم: منظورت ارسلان دیوونهست؟ استاد زورکی...مارو همگروه کرد ...برای پروژه فارق التح...صیلی وگرنه چش...ندارم تو روش نگاه کنم
 
و خودمو انداختم تو بغل سامان بدنش گرم گرم بود بوی عطرش داشت دیوونم میکرد سرمو آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد ته چشماش یه غم بود گفت: سمیرا پشیمون نمیشی؟
 
با لبخند گفت: واسه چی؟
 
نگاهی به چشمانم کرد و گفت: واسه این و لبهاش رو گذاشت رو لبهام
 
دستانش رو دور کمرم انداخت و منو به خودش میفشرد دستانم را بی اختیار انداختم دور گردنش وموهایش را نوازش کردم بوسه ای لذت بخش
 
ارام ارام میبوسید و سرش را تکان میداد تو دلم گفتم ماشالله چه حرفه ای عمل میکنه و خندم گرفت خودش را کشید عقب و با خنده گفت: چیه میخندی؟
 
شونهامو انداختم بالا و لبخندی زدم خوابم میومد سامان لبخندی شیطنت امیز زد و گفت: نخواب خانم مست حالا حالاها باهات کار دارم
 
تغییر حالت داد و و منو گذاشت رو مبل و خودش روم افتاد و شروع کرد به بوسیدم لبم داشتم نفس کم می آورم میخواستم یکمی عقب بکشم ولی اون بیشتر خودشو مینداخت روی من دست راستش را روی لپم گذاشت و سرش را به سمت گوشم برد و بوسه ای به روی ان گذاشت مور مور شدم تمام بدنم بی حس شد لبخندی زد و لاله ی گوشم را به سمت لبانش برد
 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : TrojaN
رمان میــــراث 4

روز انتخاب واحد رسید با معصومه به سمت دانشگاه رفتیم تو دانشگاه بودیم که یه دفه معصومه با آرنج کوبید تو پهلوم داد زدم: هوووووووو ....چته؟ با سر به سمت چپم اشاره کرد به آن سمت که نگاه کردم اق خوشتیپ دانشگاهمونو دیدم پندار ارسلان یه تیشرت نارنجی پوشیده بود با شلوار لی تنگ موهاشو فشن کرده بود و عینک مارک دارشو رو چشماش گذاشته بود داشت به سمت ما میومد گفتم: معصوم خودتو جموجور کن پررو پررو اومد کنارمون نشست و گفت: به به همکلاسی های عزیز خودم تابستون خوش گذشته؟ چون همچین آب اومده زیر پوستتون نگاهی به سر تاپاش کردم وگفتم: به به میبینم که هنوز زنده ای به نظرم شما هم تابستون بهتون خوش گذشته چون ماشاا... فکتون برای چرت و پرت گویی محکم تر شده - تو هنوز زبونت درازه فکر کردم شوهرت دادن زبونت کوتاه شده یه دفه زبونم لال شد مثه بهت زده ها بهش خیره شدم معصومه گفت: تو از کجا فهمیدی؟ پندار گفت: از همون جایی که بدونی شوهر ایشون یکی از دوستای منن خودمو جمعو جور کردمو گفتم: به به میبینم که سامان هرچی جک و جواده دور خودش جمع کرده با همون لبخند نفرت انگیز روی لباش گفت: فقط من موندم چجوری سامان رو تور کردی از تو سرترهاش هم نتونستن اونو گیر بندازن اونا برای سامان فقط یه بازین لبام از شدتی که فشارشون داده بودم قرمز شده بودن پندار عینکشو در آورد و چشمان آبیشو که مثه گربه میمونه به من دوخت و گفت: ببینم نکنه تو رو هم داره به بازی میگیره و این بازی جدیدشه از سامان که بعید نیست یه دفه از جام پا شدمو کیفمو کوبوندم روی صندلی یه دفه عینکش افتاد زمین گفتم: ببین ارسلان این چرتوپرتایی که همین الان تحویلم دادی برو به کسی بگو که توی رذل رو نشناسه تو به سامان حسودی میکنی چون در هر صورتش از تو سرتره اگه یک بار دیگه سر راهم سبز شی و چرت و پرتاتو بگو با همین کیفم جوری میزنم توی سرت تا همه ی اون موهای تافت خوردت بریزه بعد هم به سامان میگم که بدجوری حالتو بگیره الان هم بهتره برم چون به اندازه ی کافی خودمو با حرف زدن با تو کوچیک کردم بریم 


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : TrojaN
شب های قدر از دردناک ترین شب های عمرم است برای تمام مشکلاتم در زندگی گریه میکنم در این مدت یه بار خونه ی مادر پدر سامان برای افطار دعوت شدیم که نامزد آلما هم دعوت بود یه پسر هیز زشته نفرت انگیز از اون انگلای جامعه که چون باباش سهامدار بیمارستانه زورکی با هزا دوز و کلک ترفند و رشوه و زیر سیبیلی تونسته اینو تو دانشگاه راه بده از همون اول حالم از قیافه و تیپش یهم خورد صد رحمت به بچه قرتی های محله خودمو حداقل یه ذره تیپ داشتم که این همون هم نداره موهای وز بلند که با زور اتو و تافتو و موسو هزار جور دردومرض دیگه تونسته بود کمی اونو صاف کنه ریش بزی وزوزو که مثه بزغاله از صورتش بیرون زده بود یه بلوز زرد پررنگ که عکس پشت موشو نشون میدادو پوشیده بود که شکم زشتش معلوم بود و شلواری که اگه هر دفه اونو نگرفته بود جلو رومون می افتاد و نصف لباس زیرش معلوم بود یه کت مسخره هم روی بلوزش پوشیده بود یه عطر بد بو هم زده بود که بوی آشغالدونی میداد نگاههیزشو که به خودم دیدم بی اختیار به سامان چسبیدم سامان نگاهی به من انداخت لبخند اطمینان بخشی زد و به خوش آمد گویی ادامه داد آلما کلی ذوق کرده بود با این نامزدش با این که از آلما اصلا خوشم نمیومد ولی میتونم بگم که آلما از پسره کلی سرتر بود اسمش هوشنگ بود ولی با لحن لات خودش گفت: رفیقام بهم میگن هوشی تو دلم گفتم: حتما تو کارت ویزیتش میخواد بنویسه آقای دکتر هوشی متین متخصص فوق احمق بودن بدبخت کسی که مریضه و میاد پیش این برای معالجه اونشب با هر دردی تموم شد سامان عوض شده بود دیگه بیرون نمیرفت و بیشتر وقتش رو یا در شرکت سپری میکرد یا در خونه صدای موبایلش کمتر به گوش میرسید و دیگه مثله قبلنا با هم کل کل نمیکردیم کل کل میکردیم ولی به شدت قبل ها نه نوزدهم ماه رمضان بود و شهر سیاه پوش ما هر سال به خونه ی خاله ی مامانم میرفتیم که نزری میدادن پیرزن مهربونی بود وهمیشه برای منو مانی و سپیده دارچین اضافی میریخت و ما عاشق شله زرد های خاله خانم بودیم این اولین بار بود که سامان وارد همچین مجلسی میشد خانواده ما خانواده صمیمیو بی شیله پیله ای بودند ولی خانواده سامان یه خانواده بسیار اشرافی بودند که در کنار آن ها آدم باید برای هر چیزی مراقب رفتارش باشه خونه ی خاله خانم از این خونه ی های قدیمی بود که یه حیاط بزرگ داشت و یه باغچه اون کنار و وسط حیاط یه حوض پر از ماهی که همیشه منو مانیا دستامونو تا آرنج میکردیم تو 


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : TrojaN

امیدوصبح ساعت ده صبح از خوب بیدار شدم ، سراسیمه رفتم پایین دیدم سامان بی خیال نشسته داره صبحانشو میخوره گفتم: چرا بیدارم نکردی آریا منو میکشه به اندازه کافی امسال مرخصی گرفتم گفت: لازم نکرده تو دیگه بری سرکار مخصوصا جایی که این مرتیکه رئیسته گفتم: ا.....بیچاره آریا چی کار کرده؟ خودم هم نفهمیدم چرا اینو گفتم سامان عصبانی گفت: مثل اینکه تو هم بدت نمیاد ولی باید به عرضت برسونم سمیرا خانم شما الان یه زن شوهر داری و نمیتونی با هرکسی نشست و برخاست کنی پوزخندی زدم و گفتم: فقط من ؟.........واقعا که سامان خیلی بی چشم و رویی من نباید با آریا که رئیسمه نشست و برخاست کنم ولی تو میتونی با پروانه و مروانه و همه ی دوست دخترای خودتون نشست و برخاست که چه عرض کنم همه کار دلت خواست بکنی؟ صداش رفت بالا: سمیرا با من بحث نکن من شوهرتم و قانون هم گفته که زن بدون اجازه شوهرش حق رفتن به سرکارو نداره با لحن مسخره ای گفتم:ااا...........؟؟؟ این جوریه قانون هم گفته مرد حق خیانت به زنشو نداره ولی میبینم که شما اینو قانون در نظر نمیگیرید شونه هاشو با بی قیدی بالا انداخت و گفت: هر جور دوست داری تصمیم بگیر فقط دارم بهت میگم اگه پاتو بزاری تو شرکت اون مرتیکه هیز آبروتو تو شرکت میبرم طوری که خودت نخوای دیگه بری بغضم گرفت گفتم: سامان............؟ با همون عصبانیت گفت: سامانو درد ....سامانو کوفت ..........تا الان باهات مهربون بودم دیدم سوء استفاده میکنی دیگه نتونستم با گریه گفتم: آخه چه سوء استفاده ای؟ گفت: یعنی تو نمیدونی؟ تو چشمای من نگاه کن و بگو نمیدونی با گریه گفتم: به خدا نمیدونم گفت: باشه یادت میندازم یعنی تو یادت نمیاد همش داشتی با اون به اصطلاح پسر عمت میرقصیدی؟ وای مهدی رو میگفت ولی من فقط یه دور باهاش رقصیدم گفتم: به خدا من فقط یه دور باهاش رقصیدم اون حتی دستش به من هم نخورد قهقهه ای زد و گفت: آره دستش نخورد ولی همچین داشت باهات لاس میزد انگار نه انگار تو ازدواج کردی و شوهرت الان اون جا منتظرت نشسته و تو هم ماشالا کم عشوه نریختی داد زدم: من؟ من اگه میخواستم عشوه بریزم واسه تو میریختم که شوهرمی و یه سر و گردن از همشون بالاتری و از همه سرتری سامان دوباره داد زد : به من دروغ نگو سمیرا ..............تو اون سرت چی میگذره که همه رو به بازی میدی؟ باورم نمیشد این همون سامان مهربون بود با اینکه حسی بهش نداشتم ولی برام مهم بود که در مورد من چه نظری داره سرمو انداختم پایین و به طرف اتاقم به راه افتادم که سامان صدام کرد - سمیرا ........... تو صداش یه پشیمونی موج میزد سریع خودشو بهم رسوند و گفت: اگه دوست داری میتونی تو شرکت خودم کار کنی به عنوان منشی سرمو گرفتم بالا و تو چشمای زیباش نگاه کردم جذابیت و زیبایش نفس گیر بود ولی از قدیم گفتن مرد خوشکل مال مردمه بدون جواب دادن سرمو دوباره انداختم پایین و رفتم اتاقم که کمی بعد صدای در را شنیدم سامان رفت ************************************************** ************ روی مبل نشسته بودم که صدای ماشین سامان تو حیاط پیچید کمی بعد صدای در اومد خودمو به نشنیدن زدم و به ادامه بازی با موبایلم مشغول شدم بوی عطرش توی خونه دوباره پیچید چقدر به این بو عادت کرده بودم سامانو دیدم که تو یه دستش یه جعبست و تو دست دیگرش یک دسته گل خیلی قشنگ قیافش مثل این پسر بچه هایی بود که خراب کاری میکردن و میخواستن خراب کاریشونو درست کنن همونطور معصوم و همون طور پشیمون گفت: سلام گفتم: علیک با لبخند گفت: سمیرا قهری؟ بی تفاوت گفتم: مگه بچه ایم که قهر باشم ؟ گفت: خودم که بچه نیستم ولی تو که خیلی بچه ای با عصبانیت نگاش کردم که گفت: هه هه هه دیدی عصبانیت کردم؟ از لحنش خندم گرفت و نتونستم جلوی نیش بازمو بگیرم با ذوق گفت: آشتی؟ گفتم: چکار کنم میگن بخشش از بزرگترهاست گفت: واسه همینه که من زودتر اومدم منت کشی چون بخشیدمت نگاهی بهش کردم که اومد جلو و دسته گل و جعبه رو بهم داد گلارو بو کردم گل مریم، تو دنیا فقط گل مریم و دوست داشتم با ذوق گفتم: مرسی سامان تو از کجا میدونستی من مریم دوست دارم؟ یه دستی روی سرش کشید و گفت: ما اینیم دیگه حالا جعبه رو باز کن جعبه رو باز کردم بوی کاکائو به مشامم خورد یه کاکائو بزرگ اندازه جعبه بود که روش با کاکائو تلخ سیاه نوشته شده بود: آی لاو یو سمیرا گفتم: واااااااای سامان خیلی خوبه من عاشقش ام با ناراحتی گفت: فقط کاکائو ؟ طوری نگاش کردم که حساب کار اومد دستش اومد کنارم نشست و گفت: خب؟ خوشت اومد؟ - خیییییلی مرسیییییییییی سامان گفت: حالا راضی هستی یه بوس آشتی کنون بده نگاش کردم گفتم: خیلی پرروئی خواستم پاشم که دستمو گرفت و گفت: خواهش میکنم سمیرا فقط یه کوچولو به قدری قشنگ این جمله رو گفت بی اختیار خم شدم و لپشو یه بوس آبدار کردم با خنده گفت: آخییییش خستگی کل روز در شد حالا منم بوست کنم همونطور که دسته گلو به طرف آشپزخونه میبردم گفتم: دیگه پررو نشو از همون جا صدام کرد و گفت: سمیرا؟ از آشپزخونه بیرون اومدمو گفتم: ها؟؟؟ گفت: خیلی نامردی بلاخره یه روز تلافی میکنم با خنده گفتم: زهی خیال باطل شام نیمرو درست کردم و منو سامان با کل کل خوردیم آخرش هم مجبورش کردم ظرفارو بشوره صبح زود از خواب پا شدم تا برم شرکت استعفایم را بنویسم خودم هم همین فکر را داشتم آریا باید بدونه که من دیگه متأهل شدم و نمیشه که حرف های محبت آمیز بزنه از سامان خواستم تا شرکت منو برسونه ، تا رسیدیم دستمو گرفت و با مهربونی گفت: ممنونم که به حرفم گوش دادی جبران میکنم با لحن سردی گفتم: به خاطر تو نیست اون با همون لحن مهربون گفت: کارت چقدر طول میکشه که بیام دنبالت ؟ با خنده گفتم: تو کاری تو اون شرکت نداری همش اینور و اونوری؟ گفت: وقتی خودت رئیس خودت باشی خوبیش اینه گفتم: اینو گفتی بفهمم رئیسی؟ گفت: مگه واسه همین زنم نشدی؟ نگاهی عصبانی به او انداختم و در را باز کردم، به سوی شرکت به راه افتادم آقای آریا با نگرانی گفت: آخه چرا؟ مگه از شغلتون ناراضی هستید؟ گفتم: نه آقای آریا راستش همسرم دوست نداره من کارکنم ، دوست داره که هروقت از بیرون میاد خونه من سرحال باشم نه خسته با سماجت گفت: خوب ساعت کاریتونو عوض کنید تو دلم گفتم این آریا روی کنه رو هم کم کرده از بس سمجه گفتم: آقای آریا من دوست ندارم همسرمو ناراحت کنم و با کار کردن در این جا اونو ناراحت میکنم من میخوام اون از من راضی باشه رنگش یه دفعه پرید تو دلم گفتم کمبود آهن داره این هی رنگش میپره؟ با ناراحتی گفت: باشه پس ، فردا بیایید پیش خانم صدری تصفیه حساب سرم تکون دادم و از در خارج شدم از در که خارج شدم سامانو دیدم که دست به سینه در حالی که عینک آفتابی قشنگش چشمای جذابشو قایم میکرد اون جا ایستاده بود یه نگاه از دور به اون انداختم قد بلند ، خوشقیافه ، خوش هیکل و خوشپوش یه لحظه فکر کردم اگه من عاشق سامان شم چی؟ عاشق که نه حتی اگه یه وابستگی کوچیک پیش بیاد همه چیز بهم میریزه ولی نه ....من به خودم مطمئن بودم که این راهو انتخاب کردم نه.....نباید شونه خالی کنم با قدم های محکم خودمو به او رساندم قبل از هرچیز پرسید: تموم شد؟ با کلافگی گفتم: چی تموم شد؟ گفت: کار استعفات دیگه........تموم شد؟ گفتم: این همه تو افتاب منتظر بودی اینو ازم بپرسی؟ بله تموم شد با خوشحالی گفت: وای سمیرا نمیدونی .............اگه تو خونه خودمون بودیم نمیدونی چیکارت میکردم تند به طرفش یورش بردم و تیز پرسیدم : چی؟......مثلا چی کار میکنی؟ گفت: ها............هیچی میگم : دستت درد نکنه گفتم: خواهش میکنم حالا هم بریم هوا خیلی گرمه وقتی سوار ماشین شدیم شیشه هارو داد بالا و کولر روشن کرد و مستقیم روبه روی من گذاشت چشمامو بستمو و عطر سامان که با هوای کولر قاطی شده بودو بوئیدم سامان هم آهنگ ملایمی گذاشت و گذاشت من کاملا به خواب برم سامان تازه از حموم خارج شد که گفتم: سامان امشب من دارم میرم خونمون شاید شب هم نیام سرشو تکون داد در همین حین گوشی اش زنگ خورد گوشی را برداشت و گفت: سلام عزیزم! حوصله شنیدن دل و قلوه دادن های سامان و اون دختر که اسمش میناست رو نداشتم پس زنگ زدم آژانس و مانتومو پوشیدم و آرایش قشنگی کردم شال طوسیمو پوشیدمو آماده رفتم پایین منتظر آژانس نشستم با صدای زنگ از جا پا شدم عکس یه دختر روی اف اف افتاده بود در همین حین راننده آژانسو دیدم که میخواد زنگ بزنه یه دفعه سامان مثل جن ظاهر شد و با ناراحتی گفت: ا....میناست چه زود رسید تو دلم گفتم: سامان چقدر پستی چطور میتونی دختر بیاری خونه داشتم میرفتم پائین که سامان گفت: ا.....داری میری پیشواز مینا ؟ پوزخندی تحویلش دادمو درو باز کردم یه دختر باسرو وضع ناجور اونجا ایستاده بود معلوم بود چکارست راننده اونورتر ایستاده بود سامان بعد از من دم در رسید مینا با دیدن سامان با هیجان داد زد: سامی جون.... داشت میپرید بغل سامان که با دین قیافه ی من جلوی خودش گرفت با تحقیر به سامان و اون دختره گفتم: بی جنبه بازی در نیاریدو آقا سامان با اتاق من کاری نداشته باشید و هرچی کثیف میکنید خودتون تمیز میکنید مفهوم؟ سامان از عصبانیت قرمز شده بود دختره ولی بی خیال از بازوی سامان آویزون شده بود یه پوزخند دیگه تحویل سامان دادم رو به راننده گفتم: بریم آقا که هم شما خسته شدی هم این بنده خداها بعد سوار ماشین شدم راننده متعجب سوار شد و حرکت کرد ولی سامان تا همون ثانیه آخر با چشم ماشینو دنبال کرد با لبخندی خبیثانه وارد خونه شدم از این که سامانو کنف کرده بودم کلی حال کردم وارد خونه که شدم مامان دوباره شروع کرد به گریه کردن من نمیدونم چرا اشکای این زن تمونی نداره بعد از این که استخونام توسط خانواده گرامی کاملا خورد شد وارد خونه شدم مامان برام قرمه سبزی که هلاکشم درست کرده بود در حین خوردن غذا گفتم: مامان دلم برا سعید خیلی تنگ شده کی دوباره بهش مرخصی میدن؟ سهیل گفت: ا........فقط دلت واسه سعید جونتون تنگ شده؟ گفتم: آره دیگه بی چاره داداشم زورکی بهش مرخصی دادن منم اون قدر سرم شلوغ بود حتی نتونستم درست و حسابی داداشمو ببینم سهند گفت: پس من چی؟ یکی خوابوندم تو گوششو گفتم: فسقل بچه ......بیا اینم واسه این که بدونی فراموشت نکردم با ناراحتی گفت: نه تو آدمی نه سپیده فقط سمانه آدم بود که اونم رفت مشهد گفتم: ا...ا....ا ببین نیم وجب بچه چه حرفایی که نمیزنه سپیده با پا از زیر میز روی پای سهند زد و گفت: من آدم نیستم ها؟ فقط بزار هادی بیاد و عروسیمون سر بگیره این قدر نمیام این جا تا خودت بگی قربون سپیده صدای دعوا میون سپیده، من و سهند بالا رفت که بابا گفت: اه بسه تونه حالا خواهرتون یه هفتست ازدواج کرده نمیذارید این یه روز با آرامش بگذره؟ سهیل با خنده گفت: همین بابا میتونه شما هارو آدم کنه نه هادی میتونه نه سامان سهند گفت: پس من چی؟ گفتم: ا ....ا....تو رو خدا مامان ببین هی من میگفتم نذار با سجاد بگرده ببین چی میگه زورکی دوازده سالشه زن میخواد سهند گفت: آخه من کی گفتم زن میخوام حرف تو دهن من نذارید سهیل یکی زد تو سر سهند و گفت: تو آدم بشو نیستی باید برم اون پسگردنی قشنگمو که دستتو میبوسه رو بیارم تا آدم بشی سهند با التماس گفت: غلط کردم خب؟ مامان گفت: ا.......بچه کوچیکمو اذیت نکنید الهی مامان قربونت بره سپیده گفت: تا خودت قربون این تحفه بری از این بحث ها تو خونه ی ما عادی بود ولی وقتی سمانه میومد سهند یه پشتیبان دیگه به اضافه مامان پیدا میکرد و ما نمی تونستیم دق و دلیمونو سرش خالی کنیم تا عصر منو سپیده به قدری حرف زدیم که خوابمون برد با صدای زنگ در از خواب پا شدم سهند به صدای بلند نعره میزد : کیه؟ صدای جذابی گفت: منم سهند گفت: منم کیه؟ سامان با کلافگی گفت: سهند اذیت نکن به سهیل میگم ها سهند درو باز کردو گفت: به تو هم میگن داماد؟ همون سمیرای عقب مونده به دردت میخوره تموم تنم یخ کرد سامان این جا چی کار میکرد وای نکنه میخواد جلوی دیگران به خاطر کار صبحم سرم داد بزنه اگه داد زد منم داد میزنم شهرهرت نیست که سهیل هم داد میزنه بابام هم داد میزنه با اعتماد به نفس کاذبی رفتم بیرون از ترس میلرزیدم سامان داشت با بابامو سهیل دست میداد تا منو دید نمیدونم تو چشماش چی بود که یه دفعه از ترس لرزیدم مطمئن بودم اومده این جا تا منو ببره و حسابمو برسه خودمو پشت مامان قایم کردم و با لکنت گفتم: س....سلام با لحن آرومی گفت: سلام و بعد رو به بابا گفت: من اومدم دنبال سمیرا آخه منزل یکی از دوستان دعوتیم من یادم رفت باید به سمیرا میگفتم ولی یادم رفت و رو به من گفت: سمیرا لباس بپوش بریم بابا گفت: حالا کجا بیا یه چایی بخور بعد زنتو ببر و اونو به پذیرایی برد زود پریدم تو اتاق و لباسامو پوشیدم این قدر تند پوشیدم که شروع کردم به نفس نفس زدن رفتم بیرون و گفتم: بریم سامان چاییشو تموم کرد و از جا پاشد سپیده اومد کنارمو در گوشم گفت: مشکلی پیش اومده؟ در حالی که لبخند زورکی میزدم گفتم: نه واسه چی؟ گفت: هیچی اخه همرنگ دیوار شدی سرمو تکون دادم که سامان از پذیرایی اومد بیرون و بابا بهش گفت: پس یادت نره ها پنج شنبه بعد از ظهر ساعت پنج حرکت میکنیم با کنجکاوی پرسیدم :چی؟ گفت: بعدا بهت مگم و دستمو گرفت و دنبال خودش کشید خداحافظی کردم و با سامان رفتیم بیرون تو ماشین ساکت بود به قدری که من صدام در اومد - سامان..... جوابی نداد دوباره گفتم: سامان گفت: سمیرا هیچی نگو برسیم خونه حسابی ادبت میکنم تا دیگه حرف بی جا نزنی یه دفعه عصبانی شدم با خشم گفتم: تو بی جا میکنی دست روی من بلند کنی مگه من بی صاحابم که هر وقت دلت خواست منو بزنی؟ گفت: تو بی صاحاب نیستی .......نه من صاحابتم که باید آدمت کنم تا دیگه از این غلطا جلوی غریبه نکنی با همون لحن عصبانی گفتم: منظورت مینا جونه؟ اون که غریبه نیست از خودمونه نفس عمیقی کشید و بالحن آرومی گفت: سمیرا من میخوام راستشو بهت بگم منو مینا دوسال پیش با هم دوست بودیم از اون دخترایی که فقط اسمتو بدونه و بدونه پولدار هستی مثل کنه بهت میچسبه اول ازش خوشم اومد و طرح رفاقت ریختم ولی بعدش پشیمون شدم ولی اون دوساله که گیر داده به من ول کن هم نیست چند بار جواب ندادم چند بار سیم کارت عوض کردم ولی اون هر دفه پیدام میکنه ولی این دفعه با یه شماره جدید زنگ زد نمیدونستم اونه وقتی هم جواب دادم گفت: تو راهه و داره میاد خونه گفتم : خوب چرا داری اینو به من میگی؟ با مهربانی گفت: آخه اون جا خونه ی تو و من حق نداشتم کسی رو بیارم ولی تو هم نباید اون برخوردو میکردی گفتم: این حرفارو به من نزن گفت: پس به کی بزنم؟ با سنگ دلی تمام گفتم: هرچیزی تاریخ مصرف داره مال من هم تموم میشه وقتی ما تعلق خاطری نسبت به هم نداریم چرا این حرفو زدی؟ صورتش منقبض شدو گفت: آره ما کاری بهم نداریم فقط نمیدونم وقتی یکی رو میارم خونه خانم از حسادت چشاش چار تا میشه گفتم: من ؟........من کی چشمام چارتا شد؟ پوزخندی زدو گفت: خودت خبرنداری دیگه جوابشو ندادم وقتی رسیدیم خونه حرفی نزدم و یکراست رفتم تو اتاقم و طبق معمول در اتاقمو قفل کردم صبح که بیدار شدم بوی خوبی تو خونه پیچیده شده بود بوی خوش غذا دلم یه دفعه ضعف رفت یه تاپ بند گردنی مشکی پوشیدم و یه شلوارک و موهامو یه شونه زدم و رفتم پایین داد زدم سامان: صدایش اومد که گفت: من این جام، از تو آشپزخونه صداش می اومد رفتم تو آشپزخونه دیدم برای خودش غذا خریده و داره با اشتها میخوره گفتم: سر صبحی داری غذای سنگین میخوری؟ گفت: ساعت خواب ساعتو نگاه کردم ساعت دو ظهر بود با تعجب گفتم: من این همه خوابیدم؟ گفت: نه بیدار بودی خیلی گشنم بود رفتم کنارش نشستم و گفتم: سامان بی خیال گفت: درد گفتم: ا.........بی ادب، سامان جون نگاهم کرد و گفت: چی میخوای؟ گفتم: گشنمه گفت: خوب چی کار کنم؟ گفتم: میشه منم از غذات بخورم؟ گفت: نیست که شما خیلی با من خوشرفتاری میکنی چشم میدم غذامو هم تو بخوری گفتم: اگه غذاتو بدی من قول میدم تا یه هفته برات غذا درست کنم یه جوری نگاهم کرد ولی بعد گفت: نچ من به تو اعتماد نمیکنم این قدر گشنم بود که دوباره گفتم: سامان هرچی بگی گوش میکنم گفت: هرچی؟ سرمو تکون دادم که گفت: هرروز غذا درست میکنی و الان هم یه بوس به من میدی خودمو کشیدم عقب و با اخم گفتم: بی جنبه بدبخت سوء استفاده گر باز من بهت رو دادم؟ با بی خیالی شونه هاشو بالا انداخت و گفت: هرجور میلته و شروع کرد به خوردن که یه دفعه گفتم: باشه ولی تا یه هفته با رضایت قاشق و چنگالو گذاشت کنار و گفت: خوب........... با عصبانیت گفتم: خوبو مرگ ..............چشماتو ببند با هیجان چشماشو بست جلو رفتم و آروم لپشو بوس کردم با ناراحتی گفت: همین؟ گفتم: پس چی؟ همین هم زیادیته گفت: نخیر حساب نیست یه بوس پدرمادر دار نه این طوری میخوای نشونت بدم تند دستامو آوردم جلو و گفتم: باشه باشه دوباره چشماشو بست لامصب عجب بوی خوبی داشت رفتم جلو و لپشو یه ماچ آبدار کردم با ذوق چشماشو باز کرد و گفت: عالی بود دفعات بعد جاهای دیگه گفتم: سامان بی جنبه دفعات بعدی وجود نداره با خنده گفت: میبینیم و از جا بلند شد و در یخچال بازکرد و یه ظرف بیرون اورد و گفت: بیا بخور دیدم عین غذای خودشه با ناله گفتم: سامان خیلی نامردی منو مجبور کردی برات غذا بپزم و بوست بکنم با خنده جواب داد: نکه بدت اومد از بوسیدن من با عصبانیت نگامو ازش برگردوندم و غذا رو باز کردم و شروع کردم به خوردن اون قدر گشنم بود که زل زدن های سامان هم جلوی اشتهامو نگرفت ************ ساعت چهار بود که صدام زد و گفت: سمیرا وسایلاتو جمع کن تا فردا میخوایم بریم باغ آقا جونت با ذوق گفتم : راست میگی؟ چقدر دلم هوای آقا جونو کرده بود پس حرف تو و بابام این بود سرشو تکون داد زود پریدم و وسایلامو جمع کردم و بعد رفتم حموم و حاضر و آماده منتظر ایستادم سامان رفت وسایل هارو تو ماشین گذاشت درو قفل کرد و گفت: بریم وقتی خونه ی ما رسیدیم کسی نبود ناگان موبایلم زنگ خورد گوشی را برداشتم سپیده بود گفت: سمیرا ما زودتر حرکت کردیم وسیله بگیریم گاز بدید به ما میرسید این خبرو به سامان گفتم و سوار ماشین شدم ناراحت بودم چون میخواستم سوار ماشین بابا باشم سامان با دیدن قیافه ی اخموی من گفت: چیه کسی بهت گفته این جوری خوشکلی؟ با خشم گفتم: چقدر تو با نمکی ساماندون من موندم چرا تو رو دستم موندی - ای بمیری زبونت مثه مار زنگی زهر آگینه بی جنبه و بعد دستشو دراز کردو ضبطو روشن کرد و یه آهنگ از اشکان کوشان گذاشت بلافاصله اونو قطع کردم گفت: ا.......چته؟...مرض داری؟ گفتم: من از این آهنگ بدم میاد دوباره روشن کردو بی خیال گفت: دوست داشتنی نیست به قدی عصبانی شدم که یه دفه داد زدم : مرده شو تو و این آهنگ مضخرفو ببرن و سرمو به سمت شیشه برگردوندم سامان هم دوباره آهنگ رو گذاشت تصمیم گرفتم به قدری تو این دو روز اذیتش کنم تا براش درس عبرت بشه باغ آقا جون تو یکی از روستاهای جاده دماونده یه جاده ی خاکی که بعد از دو کیلومتر به یه روستا میرسه که باغ در اون قرار داشت یادش بخیر منو سپیده و مانیاهروقت میومدیم این جا یکی دو هفته لنگر مینداختیم و به قدری آقا جونو عصبانی میکردیم که زنگ میزد مامان بابا بیان دنبالمون یادش بخیر ولی بعد از رفتن مانیا و مرگ بانو تمام فکر و ذکر من ارث کلونم بود و رفتن به آمریکا پیش مانیا و دیگر کمتر به این جا میومدم با ذکرو یاد اون وقتا لبخندی روی لبم اومد سامان با دیدن لبخندم گفت: هی میگم این دیوونست کسی باور نمیکنه اونوقت مامانم میگه این عقب مونده از سرت هم زیاده با بی تفاوتی گفتم: مامانت راست میگه آدمی مثه من که تا حالا با کسی هم رابطه نداشتم هم از سر تو که با دیدن دخترها رم میکنی زیاده و از ماشین پیاده شدم سرمو برگردوندم و سامانو دیدم که چشمانش از عصبانیت برق میزد لبخنده بی خیالی زدم که عصبانیتشو دوچندان کرد دارم برات آقا سامان یه کاری میکنم اشکت در بیاد پس چی؟ فکر کرده اومده سیزده به در پنج تا ماشین به جز ما هم اونجا بودن مطمئنا دایی و خاله ها هم اومده بودن سامان ماشینو پارک کردو اومد کنارم در گوشم گفت: آدمت میکنم سمیرا اداشو در آوردمو گفتم: وای ی ی ترسیدم و زنگ درو زدم صدای سهندو از ده فرسخی شنیدم که مثه همیشه داد زد : کیه؟ منم مثلش داد زدم : دردو کیه یعنی نمیدونی منم ؟ درو باز کردو و با دیدنم گفت: سامان هنوز اینو آدم نکردی؟ یکی خوابوندم تو گوش سهندو گفتم: بی ادب ....نه مثله این که تو با اخلاق منو سپیده آدم نمیشی باید باید بدمت دست سهیل تا آدمت کنه سهند که رنگش پرید گفت: اهه تو و سپیده هم که تا کم میاری میرید راپورته منو به سهیل میدی دستی رو سرش کشیدمو گفتم: آخه داداشی گلم فقط اون میتونه تو رو آدم کنه رفتیم داخل به قدری شلوغ بود که همدیگرو گم کردیم با رفتن ما به اونجا همه از جاهاشون بلند شدن و احوال پرسیو ماچ و بوسه ها روان بعد از خوردن ناهار از جام پاشدمو آروم به سپیده گفتم: سپی پاشو بریم کنار رودخونه کمی نگاهم کردو و از جاش بلند شد تو گوشش گفتم: کسی نفهمه خوب حوصله جوجه کشی ندارم آرومو بی سرو صدا رفتیم بیرون جا کفش دمپایی پوشیدیم تا بتونیم پاهامونو بزاریم تو آب تند رفتیم تا رسیدیم به رودخونه هوای اطراف رودخونه خنک و با گرمای هوا حال میداد واسه یه آب تنی حسابی روی دوتا تخته سنگ نشستیم سپیده نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت: چی شده سمی؟ پکری؟ میبینم که دیگه از درو دیوار بالا نمیری چیزی شده؟ با شادی گفتم: اصلا سپی فقط....چون اومدیم این جا یاد قدیما با مانیا افتادم دلم گرفت یادته چقدر تو این دریاچه شنا میکردیم و از باغ پایین شکایت میکردن چرا آبو گلی میکنیم؟ سپسده قهقهه ای زدو گفت: آره بعد منو تو مثه موش از ترس به هم میچسبیدیم و مانیا با آقا جون میرفت معذرت خواهی منم قهقهه دمو گفتم: آره چون قیافش خیلی معصوم بود همه با یه نگاه قانع میشدن سپیده با خنده گفت: ای خدا نصف موهای این پیرمردو ما سفید کردیم از بس بی چاره رو حرصش دادیم کمی سکوت کردیم یه دفه سپیده که انگار یه چیز مهم یادش اومد گفت: ببینم هنوز اون عروسک بزغاله هه زنگولک بود ، هنوز اونو بغلت میگیری میخوابی؟ با خنده گفتم: آره گفت: خاک بر سر بچه ننت کنن آخه ورپریده تو که الان شوهر کردی عروسک بغل گرفتنت واسه چیه؟ با لبخند گفتم: ترک عادت موجب مرگ است یه دفه با هیجان گفتم: سپی میای بپریم تو آب؟ نگام کردو با اخم گفت: خیلی بچه ای هی من میگفتم تو هنوز بچه ای زوده ولی چی باز اونا تو رو شوهر دادن بی حوصله گفتم: خوب اگه تو نمیخوای نیا من خودم میرم و تا خواستم بپرم تو آب دستمو گرفت و گفت: وایسا با هم بریم خودمونو انداختیم تو آب. یخ بود اصلا فکر نمیکردم این قدر سرد باشه از جام پاشدم مثه موش آب کشیده شده بودم دستامو چسبوندم به هم و شروع کردم به آب پاشی به سپیده مثله همیشه من کم آوردم و تسلیم شدم و سپیده تا آخرین توان منو خیس کرد اونقدر خسته شدم که همونجایی که بودم وسط جریان رودخونه دراز روی سنگا افتادم احساس خیلی خوبی داشتم یه دفه صدای سپیدرو شنیدم که داشت صدام میکرد - سمی....سمی....سمیرای دیوونه کدوم گوری ناپدید شدی؟ کرمم گرفت اذیتش کنم آروم رفتم جلو و و نزدیک سپیده که حالا اومده بود تو آب رفتم یه دفه شلوارشو گرفمو کشیدم یه جیغ کشیدو بعد افتاد تو آب از خنده روی سنگا غلط میزدم پسیده سرش به سنگا خورده بود و همانطور که با دست سرش را گرفته بود شروع کرد به غرغر کردن که : وحشی آب ندیده همچین پامو گرفت یاد کرکدیل افتادم ندید پدید اصلا تو آدمی ؟ من نمیدونم سامان چطوری تو رو تحمل میکنه؟ با بی خیالی گفتم: وضع هادی که از سامان بدتره حالا من هیچی نداشته باشم یه قیافه دارم که تو اونم نداری تند تند شروع کرد به آب پاشیدن ولی بعد از کمی آب پاشیدن خسته شد و همونطور که نفس نفس میزد گفت: به خدا دیوونه تر از تو سراغ ندارم رفتم با سنگ یه کمی از آب رو سد گذاشتم که فشارش کمی گرفته شه و بعد خودمو تو آب رها کردم به قدری خوابم میومد که چشمامو بستم احساس خیلی خوبی بود هوا گرم و عالی آب خنک و سنگ ها لیز داشتم به این فکر میکردم که اگه مامان منو با این لباس ببینه چی کار میکنه یا بدتر آقا جون میگه این آدم بشو نیست سامان چی ؟ اون که به این رفتارهای من عادت نداره تو همین فکر بودم که یه دفه صداشو شنیدم لبخندی زدم چه حلال زادست داشت از سپیده در مورد من سؤال میکرد سپسده هم گفت: اونا هاش مثه قایق روی آب شناوره سنگسنس نگاه سامانو حس کردم ولی همچین بدنم رخوت داشت که نمیتونستم تکونش بدم صدای سامانو میشنیدم که صدام میکرد نه یه بار نه دوبار هفت بار صدام کرد و بعد صدایش با فریاد همراه شد دوان دوان با کفش از وسط آب خودشو به من رسوند حتی حال این که چشامو باز کنم را نداشتم کمی بعد بی حال تو بغل سامان بودم که سعی داشت بیدارم کنه من بیدار یودم ولی حال جواب ندادشتم وقتی دورم حوله پیچیده شده بود سپیده هول گفت: سامان چته ؟ چرا این جوری میکنی؟ سامان با خشم گفت: زنم داره میمیره داری میگی من چمه؟ از جام پاشدمو و به زور گفتم: چرا سر سپیده داد میزنی من حالم خوبه فقط خوابم میومد بدنم شل بود این جوریشدم حالا چته زمیتو دوختی به اسمون ؟ سامان جوری نگاهم کرد که از صدتا فهش هم بدتر بود سپیده اوضاعه بیریختو فهمید و زود رفت بیرون سامان نگاهم کردو گفتک دختره دیوونه این چه کاری بود کردی؟ با خنده نگاش کردمو گفتم: چیه؟ نگران شدی؟ جدی نگاهم کردو گفت: سمیرا خییییییییییلی بچه ای و بی هیچ حرف دیگه ای از اتاق خارج شد شونه ای بالا انداختمو گفتم: اونوقت به من میگه دیوونه سرمو رو بالشت گذاشتمو پتو رو تا چونه بالا کشیدم دو ثانیه کمتر خوابم برد میراث-قسمت هشتم جمعه با وجود سامان برایم زهر مار شد اولا که این قدر ضایع مثلا با من قهر بود که همه میگفتند چه کارش کردی این جوری باهات قهر کرده؟ یکی نیست بگه آقا جون من بدبخت با این چی کار دارم این به من کار داره ولی کسی که اینو نمیگه جمعه شب بعد از این که سامان کل روزو برام زهر کرد به طرف خونه به راه افتادیم تو راه هرچه قدر که خواستم زهرمو نریزم نشد و برای همین با طعنه گفتم: مرسی سامی جون برای این دوروز کزایی و ممنون از این که یه خاطره به یاد ماندنی از خودت برام گذاشتی سامان لبخند کمرنگی زد ولی جوابی نداد جفتمون میدونستیم که من حرف حق زدم تا رسیدن به خونه در سکوت گذشت ****************************** سامان بعد از چند روز رفتارش با من عادی شد من اصلا نفهمیدم واسه چی با من قهر کرد که حالا آشتی کرد اونوقت میگن مرد ها مردن ولی به نظرم مردها مثل یه بچه کوچولو هستن که اگه یه کار برخلاف میلشون بکنی زمینو به آسمون میرسونن طبق قولی که به سامان دادم براش غذا میپختم اولین بار که براش قرمه سبزی درست کردم گفت: به به مثل این که تورو روهم بزاریم یه چیزی در میاد لبخندی زدم گفتم: سامی جون کاری نکن از همین غذا هم محرومت کنم در ضمن ........ با لبخندی خبیثانه اضافه کردم : آفتاب همیشه پشت ابر نمیمونه بالاخره این یه هفته هم تموم میشه نه؟ با نیشخندی گفت: فعلا که تموم نشده! با ولع شروع کرد به غذا خوردن روبروش نشستم و همونطور که آروم غذا میخوردم تو دلم گفت: تو رو خدا نگاش کن هرکی ندونه فکر میکنه تازه از آمازون برگشته ته دیگو در آورد ای خدا یه عقلی به این سامان بده یه پولی هم به ما تا از این جا برم پیش مانیا سنگینی نگاهمو حس کرد سرشو آورد بالا و گفت: چیه ؟ زیادی خوشکلم؟ یا تازه منو دیدی؟ با اکراه گفتم: تو رو خدا غذاتو بخور دست از سر من بردار با خنده گفت: چشم زیر لبی گفتم: چشم و درد الهی کارد بخوره تو اون شکمت با خنده سرشو اورد بالا و گفت: چیزی گفتی؟ با لبخندی گفتم: نه شما غذاتو بخور صبح مثل همیشه زود رفت شرکت روی مبل ولو بودم و داشتم یه فیلم اکشن نگاه میکردم ،به جاهای حساس رسیده بود که موبایلم زنگ خورد سامان بود گفتم: بر خرمگس معرکه لعنت تخمه رو گذاشتم کنار و و جواب دادم: چی میخوای؟ گفت: جواب دادنت هم مثل ادم نیست گفتم: خوب... چه چیزی میخواهید؟ خندید و گفت: خبر مرگ تورو گفتم: سامان این حرفارو به کلکسیون دوست دخترات بگو من واسه این چرت و پرتا وقت ندارم چی میخوای مزاحم شدی؟ گفت: زنگ زدم بگم واسه ناهار نمیام تند گفتم: بهتر زنگ زدی اینو بگی؟ گفت: آره گفتم نگران نشی سریع گفتم: مرسی از نگرانی درم آوردی کاری نداری؟ خداحافظی سردی کرد و قطع کرد گوشی رو از گوشم دور کردمو و با اخم گفتم: چش بود؟ بی خیال واسه خودم قیمه درست کردم و یه کوچولو هم واسه شام سامان گذاشتم تا نگه زیر قولت زدی بعد از ناهار یه زنگ زدم به معصومه و گفتم عصری میرم پیشش ساعت طرفای سه بود که سامان وارد خونه شد معلوم بود توپش پره پره قیافش از خستگی و عصبانیت سیاه شده بود چشماش به خون نشسته بود وقتی وارد شد بدون نگاه کردن به من گفت: کسی زنگ زد بگو خونه نیست داشتم ناخونامو سوهان میزدم بی خیال گفتم: به کلفتت بگو نه من، به من چه؟ یه دفعه یه دادی زد کل خونه لرزید فریاد زد: به تو هم خیلی مربوطه فهمیدی؟ مگه تو زن من نیستی؟ از ترس یخ زدم ولی خودمو نباختم منم مثل اون داد زدم: سر من داد نزن آقا سامان فکر کردی نو برشه؟ من مثل اون دوست دخترای بدبختت عاشق و شیدات نیستم که جلوت ساکت باشم و مثل بره مطیع.. توپت از جای دیگه پره میای سر من خالی میکنی؟ بلند تر از قبل داد زد: سمییییییییرا خفه شو .....تو رو خدا خفه شو منم داد زدم : خفه نمیشم .......مگه تو کیه من هستی بهم میگی خفه شو حیف دائمی نیستی اعتباریی وگرنه میدونستم چه بلایی سرت بیارم پله های بالا رفته رو دوباره پایین اومد از ترس پاهام میلرزید میخواستم بگم چیز خوردم تو رو خدا کاری بهم نداشته باش ولی دیر شده بود نزدیکم رسید از عصبانیت چشماش شده بود دوکاسه خون از ترس غالب تهی کردم اگه منو میزد چی؟ چشماشو تنگ کرد با لحن آرومی پرسید: چی گفتی؟ یه بار دیگه تکرار کن تازه فهمیدم چه غلطی کردم چیزی رو که نباید بشنوه شنید خاک بر سرت شد سمیرا خاک............. با تته پته گفتم: هی....هی....هیچی....به .....جون....سامان یه دفعه دستشو آورد بالا داشت یکی میخوابوند تو گوشم که یه دفعه وسط راه ایستاد، گفت: سمیرا حالم بده از جلو چشمام دورشو چشمام پر از اشک شده بود تا چشمان پر از اشکمو دید یه دفعه انگار پشیمون شده باشه نگاهم کردو گفت: سمیرا....من به خدا ..... ولی دیگه دیر شده بود من اشکم سرازیر شده بود و داشتم با سرعت جت از پله ها بالا میرفتم تا شب چند دفعه پشت در اتاقم اومد و معذرت خواهی کرد منم میدونستم که اون کاری جز داد زدن سر من نکرده و جلوی خودشو گرفته که منو نزنه ولی دلم هنوز رضایت نمیداد از ناراحتی چشمانمو بستم و کمی بعد به خواب فرو رفتم با صدای زنگ موبایلم از خواب پا شدم شماره معصومه بود یه نگاه به ساعت انداختم هفت و نیم گوشی را که جواب دادم گفت: الو و زهر عقرب و مار و رتیل، مردی نیومدی؟ منو یه ساعت و نیم این جا کاشتی؟ یکی فکر میکرد گدام برام پول میریخت یکی فکر میکرد منتظر بی افمم چپ چپ نگاهم میکرد یکی برام بوق میزد یکی برام می ایستاد تو خجالت نمیکشی؟ داشتم میخندیدم که گفت: ببند نیشتو داری میخندی ها؟ بایدم بخندی معلوم نیست خانم داشته با آقا شون چه غلطی میکرده منم یادش رفته از خنده داشتم خفه میشدم خودشم شروع کرد به خندیدن بعد از اتمام خنده ها گفتم:به خدا خوابم برد یادم رفت ساعت بزارم ببخشی میخوای الان بیام؟ گفت لازم نکرده کلا من هم نمیخواستم بیام برات اس ام اس که فرستادم میخواد برام خواستگار بیاد برا همین منم نتونستم بیام گفت: کوفت تو که میگفتی یه ساعت و نیم منتظرم بودی الان چی میگی؟ گفت: ها.....راست میگی خوب اگه میومدم یکی ونیم ساعت منتظرت میموندم در هر صورت منو یه یک و نیم ساعت سرکار گذاشتی باید یه جوری جبران کنی گفتم: باشه برات از این عروسکا که قر میدن بخرم راضی میشی؟ گفت: نه - خوب چی کار کنم راضی شی؟ گفت: باید منو به یه شام سوسول دونفره دعوت کنی گفتم: والا به پررویی خودت، خودتی و بس باشه یه شب قلکامو میشکونم تو رو به یه رستوران میبرم آرزو به دل از دنیا نری گفت: آهان حالا شد خوب دیگه چه خبر؟ گفتم: خبرا دست شماست در ضمن مگه تو خواستگار برات نیومده؟ یه دفه داد زد: راست میگی من مثلا اومده بودم زیر غذا رو خاموش کنم به سامان جون سلام برسون کاری نداری بری بمیری؟ با خنده گفتم: نه عزیزم از راه دور آقا دامادو میبوسم گفت: بی حیا ....خداحافظ ماه رمضان داشت میرسید سامان دیگه از آشتی با من نا امید شده بود حقش بود تا اون باشه از این غلطای زیادی نکنه تا یاد بگیره شهر هرت نیست دیگه با هم صحبت هم نمیکردیم از خستگی روی پا بند نبودم رفته بودم دنبال کارام و همرو اکی کرده بودم بجز رضایت همسر و یکسال شدن ازدواج تا میراثمو بردارمو از این کشور برم از بسکه از این اتاق به اون اتاق منو فرستادن گیج گیج شده بودم زود پریدم تو حموم و یک ساعت تو وان خوابیدم و وقتی بیدار شدم بلند شدم برای شام یه چیزی درست کنم یه شلوارک بالای زانو پوشیدم و یه تاپ بندی و کمی عطر به خودم زدم سامان بیشتر شبا بیرون بود و یا اگر خونه بود پای تلفن داشت با دوست دختراش حرف میزد یه خورده فیله مرغ برای خودم درست کردم و با لذت شروع کردم به خوردن وقتی غذا خوردنم تموم شد داشتم ظرفارو میشستم که یه دفه یه چیزی از پشت منو بغل کرد یه جیغ کشیدمو و خودمو از دستاش جدا کردم سامان بود که با دستاش علامت تسلیمو نشون میداد گفت: ا....سمیرا چته چرا جیغ میزنی منم گفتم: تو این جا چه کار میکنی؟ با خنده گفت: این سوال بود که پرسیدی؟ گفتم: اون چه حرکتی بود کردی؟ - چه کار؟ یه جوری نگاش کردم که حساب کار دستش اومد با سرشو عینه این بچه کوچیکا کج کردو گفت: اخه دلم برات تنگ شده بود خدایا منم دلم براش تنگ شده بود؟ نگاش کردم مثه همیشه خوشکل و خوشتیپ و خوشهیکل بوی عطرش هم تو خونه پیچیده شده بود نه....من دلم براش تنگ نشده بود منتظر ایستاده بود بی حوصله گفتم: چیزی میخوای این طوری ایستادی؟ گفت: منتظرم تو هم بگی سامان جون منم دلم برات تنگ شده عزیزم پوزخندی زدمو سرمو به طرف کابینت برگردوندم و ادامه دادم به ظرف شستن یه سویچ جلو چشمام آورد گفتم: چیه ؟ کلید خونست؟ متأسفانه یه دونه دارم با شیطنت گفت: دزدگیرو بزن برو ببین مال چیه با تعجب کلیدو ازش گرفتم و به آن نگاه کردم ما ماشین بود دکمه کلید اونو زدم از حیاط صداش اومد تند رفتم حیاط سامان هم با من به حیاط چراغ های یه ماشین آلبالویی اسپورت روشن بود یه لحظه مبهوت موندم سامان شونه هامو گرفت و گفت: خوشکله؟ با بهت گفتم: مال منه؟ - نه مال یکی از بچه هاست میاد دنبالش خوب معلومه مال تو إ ماشین خیلی خوشکلی بود داد زدم : سامان اونم مثه من با شادی داد زد: جانم گفتم: خیلی قشنگه و پریدم تو ماشین فرمون نرمی داشت دودره بود و درهاش بالایی باز میشد سامان اومد کنارمو گفت: دوسش داری؟ گفتم: خیلی گفت: خوش به حال ماشین رفتیم داخل که گفت: سمیرا؟ منم شاد گفتم: بله؟ گفت: آشتی؟ گفتم: باشه چون بچه خوبی بودی ساعت گذاشته بودم تا برای اذان بیدار شم با صدای جیغ جیغ ساعت از خواب بیدار شدم با چشم بسته ساعتو خاموش کردم و 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : TrojaN

- ازت بدم میاد 
تو چشمام زل زد و گفت: چه خوب اتفاقا منم همین نظرو در مورد تو داشتم
گفتم: خوبه حداقل تو یه چیز با هم تفاهم کامل داریم
خاله سامان جلو آمد و گفت: بسه دیگه چقدر قربون صدقه هم میرید سمیرا جون بیا باید برقصی
در حالی که خودم را کنترل میکنم نزنم زیر خنده گفتم: خاله جون شما جای من دلم میخواد سامان احساس تنهایی نکنه 
مهوش خانم (خاله) گفت: سامانو ولش کن این قدر لی لی به لالاش نزار پررو میشه
با خنده گفتم: نگو خاله جون شما برو چشم منم میام
مهوش خانم رفت و دوباره با سامان تنها شدم بی اختیار شروع کردم به خنده
سامان گفت: چیه دیوونه شدی؟
با خنده گفتم: آره دیوونه تو و زدم زیر خنده
با حرص گفت: کمتر بخند مسواک گرون میشه
با خنده گفتم:به خدا قدیمی شد شما پسرا دست از سر این تیکه برنمیدارید؟
خواست چیزی بگوید که خواننده ارکستر داد زد :عروس دوماد باید برقصن 
با عصبانیت دستم را گرفت و از جا بلندم کرد و شروع کردیم با هم رقصیدن حسابی خوش گذشت من حرص سامانو در میاوردم وسامان حرصه منو 
سرم رو به پشتی ماشین تکیه دادم و گفت: بهرام؟
گفت: چیه؟
گفتم: تند برو از اینا جلو بیوفتیم این قدر بلند بوق میزنن لامصبا اعصاب واسه ما نذاشتن
به طعنه گفت: از بسکه همدیگرو دوست داریم چشم. یه دفعه سرعت گرفت ماشین های پشت سرمون که از این حرکت غافلگیر شده بودن عقب موندن با هیجان گفتم: ایول از صبح تا حالا یه کار مثبت کردی
نگاه غضبناکی به من انداخت و هیچی نگفت
ساعت سه صبح بود که به خونه رسیدیم خونه ای که قرار بود زندگی مشترک منوسامان از اونجا شروع بشه
وارد که شودیم یه آرامشی بهم دست داد بی سابقه 
خمیازه ای کشیدم و حولمو برداشتو وارد حموم شدم اول جلوی آینه به قول سپیده زلم زیمبال موهامو باز کردم و رفتم زیر دوش آب گرم 
نیم ساعت اون تو موندم که سامان زد به در حموم و گفت: سمیرا مردی اگه خدا بخواد؟
داد زدم: به کوری چشم شما نه خیر زندم سرحال تر از همیشه ودر حمومو باز کردم
نگاهی به سر تا پام کرد و گفت: همون...بادمجون بم آفت نداره
با نیش باز گفتم: اینم قدیمی شده تو رو خدا دوتا تیکه جدید از دوست دخترات یاد بگیر
مثلا میخواست حرص منو در بیاره گفت: همینارو هم دوست دخترام یادم دادن
با بی خیالی گفتم: عجب دوست دخترای املی
خواست چیزی بگه که بیرونو نشونش دادم و گفتم: برو بیرون میخوام لباس بپوشم 
گفت: واسه چی؟ زنمی حلاله
اداشو در آوردمو گفتم: زنمی حلاله ....بی خود... بیرون
رفت بیرون که لباس خوابمو پوشیدم یک بلوز آستین بلند و شلوار گشاد که عکس خرس داره زنگولک رو هم گرفتم بغلم و روش شیشه عطرمو خالی کردم که در زد با خودم گفتم: ( چه با ادب شده ) گفتم: بیا تو 
اومد تو وگفت: چه بوی خوب عطری میاد
زنگولکو محکم تو بغلم گرفتمو و با لحن بچه گونه ای گفتم: بوی زنگولکه الهی من قربونش برم واون مماخ گردالوشو بوسیدم
با دیدن زنگولک نچ نچی کرد و گفت: ای خدا شانسه ما رو داشته باش میون این همه دختر ترگل ورگل این مامان ما رفته به دونه خل و چلشو سوا کرده گفتم: خدا خرو شناخت که بهش شاخ نداد دیگه در ضمن من اندازه صدتا از اون دخترای ترگل ورگل می ارزم
همونطور که لباس عوض میکرد گفت: تا خودت بگی
گفتم: نه جانم از هرکی دلت میخواد برو بپرس من اندازه موهای سرت خاستگار داشتم که حاظر بودن به خاطرم بمیرن
گفت: چرا با یکی از همونا عروسی نکردی؟
یه دفعه جدی شدم با لحن خشکی گفتم: اینش دیگه به خودم ربط داره 
سامان که از تغییر اخلاقم متعجب شد و اومد روی تخت خوابید و چراغ را خاموش کرد
دلیل انتخاب سامانو را فقط من میدانستم و پدربزرگم که به شدت اول مانع بود ولی بعد وقتی شرایط سامانو گفتم قانع شد ولی به هیچ وجه نباید میذاشتم سامان بدونه یاد اونروز که به آقا جون گفتم افتادم
روی درخت گردو باغ آقاجون نشسته بودم وقتی نقشمو واسه آقا جون گفتم با عصبایت گفت: سمیرا بابا میدونی داری چی میگی؟ میخوای با احساسات جوون مردم که با یه دنیا آرزو اومده خاستگاریت بازی کنی؟
اول کمی خندیدمو گفتم: کدوم احساسات آقا جون سامان به خاسته ی مادر پدرش حاظر به ازدواج با من شده وگرنه چشم دیدم منو نداره در ضمن اون آدمی نیست که دل به کسی ببنده اون دلش مثله دروازست هرکی میاد یه روزی میره تازه اون قدری دوست دختر داره که چشمش دنبال من نباشه در ضمن بعد از هر طلاقی زن بدبخت میشه نه مرد پس شما نگران نباش
آقاجون عصاشو به درخت تکیه داد و گفت: خوب این حرفا درست ولی اول تو بیا پائین از اون درخت مثه آدم حرف بزن
از درخت به زحمت پائین اومدم چرا همیشه بالا رفتن آسونتراز پائین اومدنه؟
به سامان نگاهی انداختم آخ که چقدر توی خواب معصومه اصلا این بهش میاد با همه ی دخترای تهران یه سرو سری داره . سامان براش مهم نبود با کی عروسی میکنه فقط از اینکه از دست گیر دادن های مامان باباش راحت بشه براش یه دنیا ارزش داره منم که دنبال یه آدمی بودم مثل سامان که هروقت کارم تموم شد به راحتی و آب خوردن ازش طلاق بگیرم بدون اینکه به هردو طرف لطمه ای وارد شه و برای همینه که با هیچ یک از خاستگارام ازدواج نکردم چون اونا منو دوست داشتن و دنبال یه زندگی بدون دردسر بودن و من دوست نداشتم که زندگی اون بنده خداهارو خراب کنم 
نگاهی دیگر به سامان انداختم واقعا خوشکلترین مردی بود که تا حالا دیده بودم
شانه هایم را بالا انداختم و با خود گفتم: از قدیم گفتن مرد خوشکل مال مردمه
مبارک دوست دختراش
صبح با صدای شیر آب از خواب بیدارشدم سامان رفته بود حموم زیر لب با خودم گفتم: حموم رفتنش هم مثه آدما نیست
یه شلوار گشاد و یه پیرهن پسرونه که از سهند کش رفته بودمو پوشیدم و رفتم سر وقت یخچال به به...الهی دور مامان گل خودم برم که به فکر منه شکمو بود دوتا تخم مرغ واسه خودم درست کردم و با نون بربری که احتمالا سامان صبح خریده و عسل نوش جان کردم آخرهای تخم مرغم بودم که سامان از راه رسید و گفت: ماشاا...قد دوتا هرکول غذا میخوری بقیه نون ها کجا رفتن؟
از اون جایی که خجالت توی دیکشنری مغز من معنا نداره گفتم: ا...خوب گشنم بود شام با اون لباس تنگ که مثله مایو میمونه برام کوفت شد اه..اه غذاشون هم مثله لاستیک کوبیده میموند مزه پلاستیک میداد حالا اگه میشناختمت میگفتم خسیسی ولی خبراش بهم رسیده که چه خرجایی واسه دوست دخترات میکنه بگو فقط واسه من زرنگی
سامان به سختی جلوی خندشو گرفت و گفت: مثله این که خودت باغو انتخاب کردی
گفتم: بله خودم باغو انتخاب کردم ولی دیگه غذا هاشو خودم انتخاب نکردم 
سامان گفت: این آمارو دوست های توی شرکتت بهت دادن؟
خواستم جوابش را بدهم که یه دفعه یادم افتاد باید برم شرکت
دستامو بهم کوبیدمو گفتم: ای بمیری سامان اینقدر که حرف زدی در گوش من یادم رفت برم شرکت آقای آریا منو میکشه 
سامان گفت: امروز مرخصی داری ها؟
گفتم: اوا...تو از کجا میدونی؟
کمی سرشو خاروند و گفت: میدونی...
سراسیمه گفتم: چی؟بگو دیگه همچین واسه من سرشو میخارونه انگار یه ساله نرفته حموم حرف بزن دیگه دیرم شده
گفت: معمولا تازه عروسا بعد از یه روز از ازدواجشون نمیرن سرکار
من خنگ مثه املا گفتم: واسه چی؟ مگه مرض دارن؟
سامان یه جوری نگام کرد طوری که تا تهشو خوندم اینجاست که میگن خجالت خوب چیزیه
روی مبل پهن شدم و گفتم: بلاخره این عروسی یه مزیت هم واسه من داشت 
سامان کنارم نشست و گفت: سمیرا؟؟؟
گفتم: میشنوم
گفت: تو منو دوست داشتی که راضی به ازدواج با من شدی؟
نگاهی بهش کردم و گفتم: وای....کی فهمیدی؟ بلاخره اون نامه ها کار خودشو کرد؟ بلاخره اون اشک های شبانه روزی ام که در پس تو ای محبوب دلم....
وسط حرفم از پا شد و گفت: بسه دیگه فهمیدم منو مسخره میکنی؟ شد یه بار با تو حرف بزنم مثه آدم جواب بدی؟
همانطور که قهقه میزدم گفتم: اتفاقا آقا جون هم همیشه همین حرفو میزنه در ضمن خودت خاستی بدونی که من همیشه عاشق اون قد بلندو...
صدای زنگ تلفن وسط حرفم به گوش رسید از جام بلند شدمو گفتم: عشقم بشین سر جات بزار اون شیکمت گنده تر شه
کوسنو از روی مبل برداشت و شوت کرد طرفم از اونجایی که تو خونه خودمون این کار سهند بود که با کوسن به طرف من شلیک میکنه برام عادی بود جا خالی دادم و گوشی را برداشتم و گفتم: بله بفرمائید؟؟
صدایی نرم و نازک همراه با عشوه گفت: سلام عزیزم سامان جون هستن؟
من که از حرف زدن دختره خندم گرفته بود گفتم: آره عزیز دلم هستن سرومرو گنده
دوباره با همون لحن گفت: میشه صداشون کنید؟
گفتم: چرا نه؟ بگم کی کارش داره؟
گفت: بگو بهنوشه
دهنه گوشی را گرفتمو داد زدم: سامان فرنوشه
دختر تو گوشم گفت: بهنوش نه فرنوش
دوباره داد زدم گفتم: سامان بهنوشه
سامان سراسیمه اومد و گوشی تلفنو ازم گرفت و با لحن لوسی گفت: سلام عزیزم
و شروع کرد به خندیدن باخودم گفتم: (اییییییییییش حالمو بهم زدن)
روی مبل ولو شدم و کمی نگذشت که خوابم برد 
عجب خواب خوبی بود که با تکون های دست یکی از خواب پاشدم
مست خواب بودم که قیافه ی سامانو دیدم که داره صدام میکنه
-سمیرا ....سمیراپاشو....پاشو دیگه گشنمه....آه خرس هم زمستونا این قدر سنگین نمیخوابه...سمیرا
گیج گفتم: مرگ و سمیرا خودت چلاقی نمیتونی غذا درست کنی؟ نوکر باباتم یا کنیز خودت ؟
سامان با خنده گفت: حالا اگه مریم بود از خواب پا میشد برام فسنجون درست میکرد
همانطور که رو مبل جابه جا میشدم گفتم: برو با همون مریمت خوش باش چون از من نیمرو هم گیرت نمیاد
و دوباره خوابیدم طرفای ساعت سه ظهر بود که از خواب پاشدم تو خونه سکوت بود خدا رو شکر احتمالا با مریمی ، بهنوشی پریایی سرش گرمه که تا حالا مثه اجل معلق بالا سرم حاظر نیست
از جام پا شدم که روی میز یه یادداشت از سامان دیدم نوشته بود:
- هر وقت دلت اومد پاشی یه زنگ بزن به مامانت و مامانم جفتشون زنگ زده بودن گفتم: سمیرا خستس خوابیده یه وقت گاف ندی آبرو جفتمون بره من با پروانه بیرون رفتم کسی زنگ زد بگو رفته شرکت به ادامه خوابت برس بای 
سامان
زیر لبی گفتم: تو رو خدا دست خطشو مثلا مهندس این مملکته خاک بر سرت که جز دختر بازی کار دیگه ای بلد نیستی 
با اینکه صبحانه دوتا تخم مرغ خودم احساس ضعف میکردم اول یه زنگ زدم رستوران سفارش غذا دادم و بعد زنگ زدم به مامانم با دومین زنگ گوشی جواب داد هنوز سلام نداده شروع کرد گریه کردن: الهی من دورت بگردم مادرحوصلت سر نرفته ؟ قربون اون چشو ابروت بشم خسته که نیستی؟
همش تقصیر این پسرست من و بابات چند دفه گفتیم این پسره وصله تنه ما نیست 
بدون توجه به حرف های مامان گفتم: چطوری جیگر؟ بابا چطور؟ بقیه جین بچه هات چطورن؟
مامان وسط گریه هاش خندش گرفت و گفت: منو بابات خوشبختی تو رو میخوایم تا خوب باشیم سهند هم که مثله همیشه با دوستاش تو گیم نته سپیده و ملیحه رفتن بازار سمانه و محسن امروز برمیگردن مشهد و سعید هم فردا مرخصش تموم میشه سهیل هم سرکاره تو چطوری مادر؟
گفتم: والا اگه شما از گفتم حال بچه هات خسته شدی منم بگم که خوب خوبم 
مامان گفت: خوب خدارو شکر
بعد از کمی پاچه خواری مامان قطع کردم در همین موقع زنگ به صدا در اومد غذا رو آورده بودن شروع کردم به خوردن و وقتی سیر شدم ظرفارو همون جا روی میز گذاشتم و گوشی تلفن را به دست گرفتم و به مامان سامان زنگ زدم اول آلما خواهرش برداشت به قدری این بشر افاده داشت که نگو یه خاستگار دکتر داره همچین بزرگش کرده انگار شاهزاده اینگلیس خر شده اومده بگیرتش بعد از کمی با سیاست صحبت کردن با آلما مامان سامان گوش را برداشت اول کلی قربون صدقم رفت که تو از سر سامان هم زیادی و سامان خیلی سر به هواستو آدمش کن قطع کرد
وقتی قطع کرد شماره معصومه دوستمو گرفتم چند تا زنگ خورد تا جواب داد مثله همیشه با غریبه ها خشک رفتار کرد 
- بفرمائید؟
خواستم کمی اذیتش کنم صدام رو کلفت کردم گفتم: معصومه خانم؟
معصومه خیلی باهوش بود برای همین زود فهمید منم و تقریبا داد زد: سمی تویی؟ چطوری خانم متاهل
با خنده گفتم: از احوال پرسی های شما بنده توپ توپ
با شیطنت گفت: بایدم توپ باشی یکی مثه سامانو تور کردی میخوای توپ نباشی؟
گفتم: از این حرفا جلوی سامان نگی ها دیگه خدا رو بنده نیست
- حالا دیگه سامانو بی خیال صاحاب داره کی میای شرکت؟ باور کن از همین حالا دلم برات تنگ شده
گفتم: یکم گریه کن میام
- درد...باز من به تو رو دادم پررو شدی؟
- تقصیر خودته میدونی که من بی جنبم
معصومه یه دفه با هیجان گفت: وای نمیدونی چی شده....
- خوب بگو تا بدونم
گفت: آریا وقتی فهمید دیشب عروسیت بود همچین افسرده شده بیا و ببین همچین یه گوشه نشسته فکر میکنه انگار اون مجنون تو لیلی
گفتم: حقشه کم اذیتم کرد ...جلو روش راس ساعت حاظرم میگه چرا یه ساعت تاخیر دارید؟
حالا نکه من باهاش مهربونم اونم اومده به من دل بسته
معصومه گفت: امروز که تو نیستی مژگان همچینی به خودش رسیده بود انگار اون تازه عروسه نه تو حالا که تو نیستی یه تور پهن کرده واسه آریا به چه عظمت انگار با ازدواج تو بخت اون باز شده
گفتم: بزار اون با اون کاراش خوش باشه 
ناگهان صدای در، سپس صدای سامان اومد : آهای سمیرا کجایی؟
دهنه گوش رو گرفتمو گفتم: آروم مگه اومدی سر جالیز این طوری نعره میزنی؟ سپس دوباره تو گوشی گفتم: معصوم شاهزاده سوار بر ماشین سیاه من اومد بمون شرکت میام دنبالت بریم بگردیم
سپس قطع کردم
سامان با دیدنم گفت: نگاه کن چند ساعته دارم زنگ میزنم مشغوله چی داشتی میگفتی ؟
گفتم: به تو چه داشتم با دوستم حرف میزدم
با کنجکوی گفت: کدوم دوستت؟
نگاهی به سرتا پاش کردمو گفتم: غیرت ...لازم نکرده که تو از همه جیک و پیک من خبر داشته باشی
از جام پاشدم و رفتم تو اتاقم یه شلوار لی تنگ لوله پوشیدمو یه مانتو سفید کوتاه یه شال آبی هم سرم انداختم و بعد از کلی انجام عملیات روی صورتم یه کفش پاشنه بلند پام کردم و از پله ها پائین رفتم
داشت با موبایلش حرف میزد که با دیدنم سریع گفت: الی جون من بعدا بهت زنگ میزنم خواهرم پاش پیچ خورد
عجب مارمولکیه این سامان
گوشی را در جیبش گذاشت و گفت: به به میبینم که تیپ کردی کجا به سلامتی؟ میری سرقرار؟
گفتم: چیه فکر کردی همه مثله تو ان که واسه جنس مخالف تیپ میکنن؟
خواست حرفی بزنه که گفتم: تو رو خدا دست از سر من بردار تو سرت به کار خودت باشه منم سرم تو کار خودم راستی تا شب جائی نمیری؟
چپ چپ نگاهم کرد و گفت: خیر باشه ؟
گفتم: نگران نباش کاری با تو ندارم با ماشینت کار دارم سویچو بده
گفت: به خدا خیلی پررویی ماشین مال منه اونوقت باید بدمش به تو؟
صدامو مثله نوشین کردم و با عشوه و ناز گفتم:ماشین من نداریم تو این خونه عزیزم ماشین ما
گفت:ا....؟؟؟ اون موقه که گشنم بود کنیز بابامو و نوکر من راه انداختی و حالا..........
گفتم: من نمیخواستم فرصت بودن در کنار پروازه ...
وسط حرفم گفت: گیج پروانه نه پروازه
گفتم: با اون دستخط تو همینکه منظورو فهمیدم خودش خیلیه داشتم میگفتم : نمیخواستم فرصت بودن در کنار پروانه جونو از دست بدی
و سویچ ماشینشو از روی میز برداشتمو از خونه زدم بیرون



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : TrojaN

در حالی که با انگشتانش روی فرمان ضربه میزد نگاهش را به چراغ قرمز دوخت.
صدای بوق ماشین ها با صدای پخش ماشین در هم پیچیده و ازارش می داد.نگاهی به ساعتش انداخت. و پخش را خاموش کرد.
چراغ سبز شد به سرعت روی گاز فشرد.ماشین از جا کنده شد. با سرعت پیش می رفت.
وارد اتوبان شد.نگاهش به اینه بود.
پژویی به سرعت پیش می امد و از میان ماشین ها لایی می کشید. ماشین به کنارش رسید.صدای اهنگ ناهنجاری با صدای بلند به گوش می رسید.پوزخندی بر لب اورد.
پژو باز هم به حرکت در امد و به گوشه اتوبان رفت. نگاهش را به ماشین دوخت.
مرد میانسالی وارد اتوبان شد.نگاهش به پژو افتاد که به سرعت به طرف مرد میانسال میرفت.
صدای ناهنجار برخورد پژو با مرد به در میان صدای پخش بلند پژو نا پدید شد. 
پژو بدون مکثی به حرکت خود ادامه داد.
نگاهش بر روی شماره پلاک پژو ثابت ماند.سرعتش را کم و ماشین را گوشه خیابان متوقف کرد. پژو به سرعت ناپدید شد.
چند ماشین دیگر هم توقف کردند.به سرعت از ماشین خارج شد و به طرف مرد رفت.
خون همه جا را فرا گرفته بود.به سرعت بالا سر مرد نشست.مرد به سختی دستش را به طرف او دراز کرد. با فریاد به کسانی که اطرفشان ایستاده بودند گفت:یکی زنگ بزنه امبولانس.
نگاهی به پاهای مرد انداخت.مرد ناله کرد.نگاهی به اوضاع مرد انداخت. به احتمال زیاد یکی از پاهایش شکسته بود.
اما ضربه ای که به سرش خورده بود عمیق تر بود.
مرد چیزی گفت: سرش را به صورت مرد نزدیک کرد.مرد فشار خفیفی به دستش اورد و گفت: دخترم.دخترم.دخت.... چشمان مرد بسته و صدایش قطع شد. 
به سرعت سرش را روی قلبش گذاشت.زمزمه ها به گوش میرسید:مرد...بیچاره...می خواست وسط اتوبان یکدفعه نپره.
قلبش میزد.ناخوداگاه لبخندی زد.
سر بلند کرد و با فریاد گفت:امبولانس نیومد؟
***********

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : TrojaN



- بابك سوئیچ ماشینو بده
 
بابك- چی می خوای
 
اینه ام افتاده كف ماشینت لازمش دارم- 
بابك- فوریه
 
-اره
 
بابك- بیا
 
سوئیچو گرفتم و به سرعت باد خودمو به ماشین رسوندم .... كوله امو كه پشت صندلی جا سازی كرده بودم برداشتم
 
به در ورودی ازمایشگاه نگاه كردم هنوز طرف نیومده بود
 
خواستم برم طرف ماشین جلویی..... ولی به فكر بابك افتاد اول سوئیچو انداختم رو صندلی و با ارامش باد یكی از لاستیكارو خالی كردم
 

شانس اوردم كه هنوز طرف نیومده بود در صندوق عقب ماشینشو باز كردم و خوب اطرافو نگاه كردم چون صبح زود بود كسی متوجه من نمی شد
 
خودمو به زور جا دادم تو صندوق عقب و درشو با هزار بد بختی بستم و منتظر امدنش شدم
 
بعد از 3- 4 دقیقه ای صدای در ماشین امد فهمیدم سوار ماشینش شده
 
ماشین كه شروع كرد به حركت... حسابی تكون می خوردم بوی دود و بنزین كه تو بینیم رفته بود حسابی كلافم كرده بود و نفسمو داشت بند میورد
 
فقط خدا خدا می كردم حسابی از ازمایشگاه دور بشه كه بابك نتونه پیدام كنه
 
باور نمی شد كه تونسته باشم انقدر راحت از دست بابك فرار كنم. حالا چطور از دست این صندوق عقب راحت بشم
 
تا اینجا كه شانس اوردم بقیه اشم خدا بزرگه
 
كیفمو تو بغلم گذاشته بودم و زانوهامو تا می تونستم به طرف شكم برده بودم كه جا باز كنم
 
اگه امد صندوق عقبو باز كرد و منو دید چی؟... باید تا می تونم دور بشم ...
 
فكر كنم قبل سوار شدن یه پارچه یا روكشی دیدم اینجا
 
با تقلا روكش ماشین كه زیرم بود در اوردم و رو خودم كشیدم كه اگه احیانا در عقبو باز كرد منو نبینه .
 
گوشیم زنگ می خورد به زور از جیب شلوارم در اوردمش بابك بود مثل اینكه تازه فهمیده بود جا تره و بچه نیست.
 
گوشی رو خاموش كردم كه باعث دردسرم نشه ........فكر كنم یه ربع ساعتی اون تو بودم ...
 
كه ماشین متوقف شد
 
صداشو می شنیدم
 
سلام اكبر اقا... گونی برنجی كه گفته بودی اماده است
 
بله اقای دكتر
 
حمید بپر این گونی رو ببر بذار تو ماشین اقای دكتر
 
صداها نزدیك می شد چشامو بستم و سعی كردم خودمو بیشتر جمع كنم یكی در صندوق عقبو باز كرد
 
هرچی دعا و اسم امام بود به زبون اوردم
 
كه یه لحظه احساس كردم رود هام داره میاد تو دهنم
 
چشام داشتن می زدن بیرون ولی با كف دست كوبیدم تو دهنم كه صدام در نیاد .
 
شانس اوردم گونی رو روی مخم پیاده نكرد .
 
وگرنه باید با دنیا با این همه قشنگیش خداحافظی می كردم
 
تورو جون جدت درو ببند كه دارم نفس كم میارم ..... د یالا دیگه
 
انگار دعام به درگاه خدا رسید و طرف در بست و من نفس حبس شدمو دادم بیرون و اخ ام در امد
 
ای مامان این چی بود افتا د رو پهلوم.... دقیقا روم انداخته بود..... كارگره گونی رو با حالتی كه پرت كنه روم انداخته بود و شدت ضربه رو بیشتر كرده بود
 
گونی رو با دست و پا پس زدم كنا و شروع كردم به مالش دادن پهلوم
 
فقط خدا كنه هوس نكنه 4 تا جعبه میوه بذار این عقب
 
كمی نگذشه بود كه دوباره ماشین وایستاد
 
ای خدا به خدا جون ندارم بهم رحم كن ......دوباره صندق عقب باز شد و چیز نسبتا نرم و سنگینی رو صورت گذاشته شد
 
احساس كردم یه بویی میاد ولی تا درو نبسته بود نمی تونستم روكشو بزنم كنار كه دوباره یه چیز دیگه رو پاهام گذاشته شد
 
وای خدا جون نكنه قرار امروز پرس بشم و خودم خبر ندارم
 
منتظر بودم چیزی دیگه ای بذاره ولی در عین ناباوری درو بست و خیالمو راحت كرد
 
رو كشو زدم كنار
 
ای وای یه مشمبای بزگ كه توش مرغ و ماهی بود رو صورتم گذاشته بود نزدیك بود بالا بیارم.... حیف اون حمومی كه صبح رفتم
 
رو پاهام سبزی گذاشته بود
 
دیگه تا اخر صندوق عقبو باز نكرد ولی همچنان ماشینو متوقف می كرد و پیاده می شد
 
بوی بنزین، ماهی ،مرغ ،دود و سبزی داشت دیونم می كرد به حالت تهوع شدید رسیده بودم..... پهلوم درد می كرد
 
چشام داشت سیاهی می رفت حقم داشتم
صبح ساعت 8:30 كجا ...حالا كه ساعت 12 بود كجا ...
 
با شرایط موجود به كل بابك و عمو اینا رو فراموش كرده بودم گوشیمم كه خاموش بود .
 
انقدر تكون خورده بودمو جا به جا شده بودم كه تمام موهای جلوم از شالم ریخته بود بیرون نمی دونستم چه چیزی در انتظارمه
 
اما این راهی بود كه خودم انتخاب كرده بودم...و باید تحمل می كردم
 
می دونستم اگه مدتی گم و گور بشم پدرم می فهمه كه بابك عرضه نگه داشتن منو نداره و قید این ازدواجو می زنه
 
چیزی كه عمو اینا نمی خواستن و به صلاحشون بود كه حالا حالاها بوشو در نیارن كه من فرار كردم
 
احتمالا از فردا میفتن دنبالم .....پدرمم كه بعد از 4 روز ببینه خبری از من نیست به همه چی شك می كنه و زودی بر می گرده
 
نقشم حرف نداشت و كاملا بی نقص بود .... اما من خام نمی دونستم شاید كسایی باشن كه نقششون از من بهتر باشه و رو دستم بلند بشن و تمام نقشه هامو بهم بریزن
 
بلاخره ماشین بعد از طی مسافتی نگه داشت و صدای بوق ماشین در امد فكر كنم منتظر چیزی بود كه بوق می زد احتمالا پشت دری بود كه می خواست درو براش باز كنن
كه خودش دوباره از ماشین پیاده شد و بعد از چند دقیقه دوباره سوار شد
دوباره ماشین حركت كرد حالا صدای سنگ ریزه هایی كه به كف ماشین می خورد و زیر لاستیكا می رفتو می شنیدم
اینجا دیگه كجا بود .....بر خلاف انتظارم كه منتظر شدم تا بیاد و بارشو خالی كنه ولی كسی نیومد و من همونجا موندم
خوابم گرفته بود.... تو نفس كشیدن مشكل پیدا كرده بودم ....سكوت بود كه اونجا داشت فرمانروایی می كرد .. جام بد بود و بیتابی می كردم كه هرچی سریعتر از اونجا در بیام.
به ساعت نگاه كردم نزدیك یك بود
بلاخره صدای كسی امد
به به چه عجب یادی از ما كردی ....
..........................
نه بابا این حرفا چیه
..................
....تا شما نری من جایی نمی رم
...............
بابا بزرگتری گفتن...شما كه سرور مایی
..............
فهمیدم داره با گوشیش حرف می زنه حین حرف زدن یكی از درای ماشینو باز كرد
چی یه بار دیگه بگو ...........صبر كن صبر كن
گوشیشو گذاشت رو ایفون
داشتم بالا میوردم دیگه نمی تونستم خودمو نگه دارم مخصوصا كه از صبح هم چی نخورده بودم
....
طرف پشت خط- می گم پیر پسر شدی چرا زن نمی گیری
تو گرفتی كه من بگیرم
طرف پشت خط- تو چیكار به من داری تو بگیر بعدش منم می گیرم ...حالا داری چیكار می كنی انقدر نفس نفس می زنی
پسر كت و شلواریه - هیچی دارم خریدایی كه برای مامان كردمو خالی می كنم
طرف پشت خط- چه پسر خوبی میگم وقت زن گرفتنته تو هی می گی نه
پسر كت و شلواریه - جلال كمتر بنال
طرف پشت خط- باشه الان داری چیكار می كنی
با اجازت صندوق عقبو دارم باز می كنم
طرف پشت خط- پرهام فكر كن داری در صندوق عقبو باز می كنی كه
دیدم در صندوق عقب داره باز میشه دیگه نمی تونستم یه زور خودمو نگه داشتم هجوم معدمو تو دهنم حسی كردم
پسر كت و شلواریه -كه یهو چی
طرف پشت خط- كه یهو یه دونه از اون خوشگلاش جلوت سبز بشه
تا كیسه ماهی و مرغا رو برداشت از جام بلند شدم كه بالا بیارم
پسر كت و شلواریه - واااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااای یا خدا
سرمو اورده بودم بیرون و همه محتوای معدمو داشتم خالی می كردم كه صدای اب امد
طرف پشت خط- پرهام پرهام چی شد الو الو
همون پسر كت شلواری بود كه افتاده بود تا اب استخر و داشت دستو پا می زد
تازه حالم جا امده بود و می تونستم همه چی رو ببینم
پسر كت و شلواریه - كمك كمك من شنا بلد نیستم
طرف پشت خط- پرهام اونجا چه خبره الو یكی نیست به من جواب بده
صدای پسره و جیغ جیغای مدوام دوست پسره كه تو گوشی داد می زد حسابی رو مخم بود گوشی رو از روی سقف ماشین برداشتم
- یه لحظه خفه می شی یا نه
كه یهو ساكت شد ببخشید شما
-عزرائیل حالا خفه بمیر ببینم چی شده
اون بیچاره كه پشت تلفن سنگ كوپ كرد تمام این اتفاقات یه یه دقیقه هم نرسید
اون یكی هم كه داشت دست و پا می زد سریع یه جهش زدم تو اب استخر .......وای چقدر سرد بود .... به طر فش رفتم در حال غرق شدن بود فكر نمی كردم عمق استخر انقدر زیاد باشه
یقه لباسشو گرفتم و به طرف خودم كشیدم حسابی نفس كم اورده بود و دیگه تقلا نمی كرد خودمو به لبه استخر رسوندم وكشیدم بالا
حالا باید اونو می كشیدم بالا هوای سرد و اب كه تمام هیكلشو خیس كرده بود حسابی سنگینش كرده بود اما بلاخره بالا كشیدمش و خوابوندمش
چند باری به صورتش ضربه زدم ولی تكون نخور
نمرده باشه
كف دستامو گذاشتم رو سینشو و دو سه باری فشار دادم بازم تكونی نخورد
دهنمو گذاشتم رو دهنش و تنفس مصنوعی بهش دادم و دوباره به قفسه سینش فشار دادم
اینجا چه خبره
سرمو اوردم بالا یه زن و یه دختر چادری بالای سر دوتامون وایستاده بودن
دختر شروع به فریاد كرد ....پرهام........... پرهام
زنه- وای خدا مرگم بده پرهام چت شده...... چرا این خیسه؟ تو كی هستی؟
اما من بدون توجه به سرو صداشون به كارم ادامه دادم و دوباره تنفس مصنوعی دادم
كه زن با دستش منو هل داد.... داری چیكار می كنی ؟
خانوم چرا نمی زارید اگه اینكار نكنم نفسش بالا نمیاد
زن با رنگی پریده نگاهی به پسرش انداخت ..و تكونش داد ولی پسر جوم نمی خورد
دختر- مامام بذار كارشو بكنه..... پرهام نفس نمی كشه
زن بهت زده كنار پسر نشست و دختر با گریه ازم خواست كاری كنم
دوباره كارایی رو كه بلد بودم و انجام دادم
مگه چقدر اب قورت دادی پسر .....ای كوفتت بشه اون همه اب ....كه نفست بالا نمیاد
اب از سرو صورتم می چكید ولی هنوز داشتم كارمو می كردم ....سرما تا مغز استخونم رسیده بود ....داشتم كم كم بی حس می شدم
این دفعه دهنمو گذاشتم رو دهنش و با قدرت بهش نفس دادم و با فشاری محكمتر یه قفسه سینه اش فشار اوردم
كه یهو اب از دهنش پرید بیرون دوباره فشار دادم و باز اب امد بیرون و شروع كرد به سرفه كردن
زن- پرهام مادر چت شده
تازه چشاشو باز كرد و بود نفس می كشید كه نگاش به من خورد
پسر- تو كی هستی ؟
با این سوالش هر سه تایی یه من نگاه كردن
-من ... من...
زن- پرهام مادر اینجا چه خبره
پسر- خودمم نمی دونم
دوباره به من نگاه كردن و منتظر جواب من
زبونم قفل شده بود می گفتم برای فرار از دست پسر عموم سوار صندق عقب ماشینتون شدم.نه بابا خیلی ضایع است
زن- چرا ساكتی حرف بزن
خواستم چیزی بگم كه یهو عطسه كردم و احساس لرز


بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : TrojaN

به چهرش كه نگاه می كنم............... اه از نهادم بلند می شه
از طرز حرف زدنش متنفرم.....انقدر تن صداش نازك و دخترون است كه گاهی صداشو نمی شنوم
مدل موهاشو اصلا دوست ندارم
دستاش خیلی ظریفن انگار تا به حال باهاشون یه میخم بلند نكرده چه برسه به اجر
هیكلی و توپره..... ولی شكم نداره...اره شكم نداره چیزی كه من به شدت ازش بدم میاد
بهش نگاه می كنم .....كنارمه... داره رانندگی می كنه ......خیلی خیلی خوشحاله .. حقم داره اون خوشحال نباشه كی باشه.(نیلا جون باشه )
دوباره صورتمو بر می گردونم و به جدول كشی های خیابون نگاه می كنم 
صورت كشیده و سبزه ای داره ... چشمای قهوه ای 
.موهای مشكیشو فشن زده
نمی دونم چه اصراری به پوشیدن لباسای سفید داره
دندونای سفیدش بس كه رفته دندون پزشكی به سرامیك كف اشپزخونشون گفته زكی...
مفت خوره خونه باباشه... اگه باباش نبود تا حالا از بی عرضگی خودش... جون به عزرائیل داده بود....
مثلا مدیر داخلیه شركت باباشه
كاش بابام به جای اینكه سنگ اینو انقدر به سینه می زد... سنگ منو به سینه می زد حالا به سینه نمی زد به سرش می زد... فكر كنم به سرشم زده كه داره دستی دستی بد بختم می كنه
همه چی از این عید نحس شروع شد ............ای كاش قلم پام می شكستو نمی یومدم ایران .. 
منو پدرم ای یه 10 سالی میشه كه برای كار و زندگی از ایران رفتیم ... مادرمم هم وقتی من 8 ساله بودم تو سانحه رانندگی جونشو از دست داد و برای همیشه تركمون كرد .. حالا فقط من موندمو پدرم 
پدرم یكی از كارخونه داری مطرح و به نام بود.... و به قول معرف كارو بارش سكه است
و از اونجایی كه من تنها فرزند پدرم هستم بی برو برگردد وارث تمام ثروتش می شم و همین امر باعث می شه خیلیا سعی كنن به منو پدرم نزدیك بشن 
اوه خواستگارا رو كه نگید.... كه وقتی یادم میاد هر تازه به دوران رسیده ای برای خواستگاری از من پا پیش می زاره تمام تنم مور مور میشه
دقیقا داستان بد بختی من از اونجایی شروع میشه كه عمو جوووون قادر از ما می خواد برای عید بیایم ایران 
پدرمم كه حسابی سرش شلوغ بود از همون اول در خواست عمومو رد می كنه 
ولی این عموی ما مگه ول كن بود ....هی اصرار پشت اصرار كه برای عید باید بیاید كه دلم براتون تنگولیده و از این چرت و پرتا ( درست حرف بزن ...عزیزم نیلا جون تو كه جای من نیستی بدونی چه زجری می شكم )
.... عموم وضع مالی بدی نداره ولی نسبت به پدرم هیچه ....چندباری هم تو این 10 سال همراه زن و پسرش برای دیدن ما امده بودن..... ولی ما یه بارم تو این مدت برای دیدنشون نرفته بودیم .....
همون موقعه ها چندباری عموم و زن عمو منو عروسم خطاب كرده بودن ... اما من كه چندان تو باغ نبودم اصلا به حرفاشون اهمیت نمی دادم و حرفاشونو گذاشتم سر ارزوهای پدر و مادری كه هیچ وقت قرار نیست بهش برسن
از همون بدو ورود از نگاه های گاه و بی گاه بابك فهمیدم فكر نزدیك شدن به منو داره ...اوه ببخشید به منو نه ....به ثروت پدریم كه یه روزی قراره به من برسه ... بابك پسر عمومه .....همینی كه الان كنارمه و شخصا می خوام خودم با دستام خفش كنم
بعد از مرگ مادرم خیلی به پدرم وابسته شدم واقعا جای مادرمو برام پر كرده بود تا اونجایی كه می تونست برام هر كاری می كرد و نمی زاشت غم از دست دادن مادرمو حس كنم.
كم كم كه بزرگ شدم این وابستگی و علاقه دو طرفه پدرو فرزندی اوج گرفت و هیچ كدوممون راضی به ناراحت كردن دیگری نبودیم .
به طوری كه حتی قادر به یه نه گفتن ساده هم بهش نبودم ....و این بزرگترین بدبختیم بود ....چیزی كه باعث شده الان كنار كسی بشینم كه حتی كوچكترین حسی بهش ندارم 
همین نه نگفتنه و سر تعظیم فرود اوردن دربرابر خواسته های دو برادره
***
اگه دقیق دقیق دقیق بخوام بگم ماجرا از 
روز سیزده بدر ...از ویلای عمو قادر شروع شد
یه گوشه دنج برای خودم پیدا كرده بودم و از دیدن مناظر اطراف لذت می بردم كه صدای بابك منو بخودم اورد
بابك – می بینم خوب خلوت كردی
برگشتم و بهش نگاه كردم كه ادامه داد
بابك – جای خوبی برای خودت پیدا كردی منم گاهی میام اینجا
- اه پس باید ببخشی جاتو غصب كردم
بابك- این چه حرفیه دختر عمو همه جای اینجا متعلق به شماست
اوه چه چابلوس
-صد بار بهت گفتم انقدر نگو دختر عمو بدم میاد... من اسم دارم ...حالا كاری داشتی كه امدی اینجا
بابك- اره راستش می خواستم بگم....
كه سكوت كرد و ادامه ندادم 
با بی حوصلگی بهش نگاه كردم 
-می خواستی بگی چی؟
همونطور كه رو صندلی نشسته بودم امدو رو به رو وایستاد ..... كمی خم شد و دسته های صندلی رو گرفت و سرشو اورد پایین به طوری كه رخ به رخ شدیم.
كمی خودم به عقب كشیدم
- چرا اینطوری می كنی چی می خواستی بگی؟..... بگو ... دیگه داری حوص......
قبل از به پایان رسوندن جمله ام لبای شو گذاشت روی لبام و اجازه هر حركتی رو ازم گرفت.
بدجوری غافلگیر شده بودم ... معنی اینكارشو اصلا نمی فهمیدم ... با دستام زدم وسط سینه اش و خواستم پسش بزنم
ولی اون سمج تر از این حرفا بود و به جای اینكه عقب بكشه با دستاش منو تو اغوشش كشید و محكم به خودش فشار داد ....دوباره خواست لبامو ببوسه كه
 
داد زدم 
- بابك داری حالمو بهم می زنی..... گمشو عوضی ....
 
بابك- نازی من دوست دارم .. می خوام مال من باشی
 
- تو بی خود كردی كه می خوای من مال تو باشم ....تو به چه جراتی با من اینكارو می كنی ...
 
.فكر می كنی پدرم بفهمه برادر زاده عزیزش با دخترش چیكار كرده ..ساكت می شینه
 
بابك- نازی عشق تو خواب و خوراكو ازم گرفته... دیگه نمی تونم دوریت تحمل كنم
 
به درك ... برو بمیر-
 
بدون اینكه دیگه به حرفاش گوش كنم به طرف ساختمون راه افتادم
 
-پسره مزخرف
 
می خواستم زودتر خودمو به پدرم برسونم و بهش بگم برادرزاده عزیزش چقدر گستاخی كرده ...
صدای قدمای بابكو پشت سر خودم می شنیدم كه داشت دنبالم می یومد 
وارد خونه كه شدم پدرمو عمو و زن عموم دیدم كه نشستن و با دیدن من هر سه تاشون شروع كردن به دست زدن ...زن عموم بلند شد و در حالی كه دست می زد به طرفم می امد و منو بغل كرد و گونمو بوسید
 
زن عمو- مبارك باشه عروس گلم .....
 
-عروس گلم؟
 
با تعجب به پدرم نگاه كردم كه داشت می خندید و هنوز دست می زد...حسابی گیج شده بودم 
تو این گیرو بیر بابك هم وارد شد و پدرم از جیبش یه دسته اسكناس 5 تومنی در اورد و رو سر منو بابك ریخت
 
داشت اشكم در می یومد ...چه اتفاقی افتاده بود .. این چه بلایی بود كه داشت سر م می یومد
 
همه خوشحال بودن و دست می زدن .......به بابك نگاه كردم كه داشت با یه لبخند بهم نگاه می كرد ...
 
بابا من ... من- -
 
پدرم انگشت اشاره شو گذاشت رو لباش و گفت
 
بعدا درباش حرف می زنیم الان نه
 
اما-
 
پدرم- نازی گفتم بعد ا
 
به مرز سكته زدن رسیده بودم و اینو هیچ كس نمی خواست قبول كنه كه چقدر حالم بده
 
اخر شب پیش پدرم رفتم
 
- بابا من باید باهات حرف بزنم
پدرم - واجبه
 
-بله خواهش می كنم
 
پدرم- خیل خوب برو كتابخونه الان منم میام
 
با وجود پدرم احساس بی پناهی می كردم.... وارد كتابخونه شدم منتظر بودم كه پدرم بیاد
 
پدرم- چی شد نازی؟
 
-شما چتون شده بابا ... معنی اینكاراتون چیه؟
 
پدرم- كدوم كارام
 
-ازدواج منو بابك
 
پدرم- خوب این كجاش مشكلی داره
-نداره
پدرم- من كه اشكالی توش نمی بینم
بابا من بابكو دوست ندارم - 
پدرم- عزیزم بابك پسر خوبیه می دونم كه خوشبختت می كنه
-ولی من اونو دوست ندارم
پدرم- بذار كمی بگذره خودت یه دل نه صد دل عاشقش می شی
بابا من خودمو می شناسم بابك كسی نیست كه من باهاش بتونم زندگی كنم-
پدرم- نازی داری حوصلمو سر می بری 
توروخدا بابا ....من نمی تونم-
 
پدرم- چرا می تونی یعنی باید بتونی
-اخه چرا 
پدرم- چرا نداره بابك پسر برادرمه كسی كه از گوشت و خون خودمه
-این چه ربطی داره بابا ....من می گم دوسش ندارم .......اونوقت شما از گوشت و خون حرف می زنید
پدرم- نازی دیگه حرفا زده شده شما یه مدت نامزد می كنید بعدش هم ازدواج ...قابل تغییر هم نیست
-نه .. نه ..امكان نداره خواهش می كنم بابا
پدرم با لحن عصبی كه كمتر ازش سراغ داشتم
 
پدرم- همینی كه گفتم تو با بابك ازدواج می كنی .....نكنه انتظار داری كه هر كی از راه رسید بدمت بهش و ثروت منو بكشه بالا و به ریشمم بخنده
-یعنی شما فقط به خاطر ثروتون اینكارو می كنی
پدرم- عزیزم من دوست دارم ولی دوست ندارم تمام زحمتایی كه برای كارخونه كشیدم وانقدر تلاش كردم بیفته دست یه غریبه
این پدرم بود كه این حرفا رو می زد و می خواست دختر كوچولوش به خاطر از بین نرفتن ثروتش بده به كسی كه هیچ علاقه ای بهش نداره 
می دونستم حرف زدن با پدرم دیگه فایده ای نداره اون تصمیمشو گرفته بود.
با چشایی كه حلقه اشك توشون جمع شده بود به پدرم خیره شدم 
پدرم- من هفته دیگه بر می گردم تو لازم نیست بیای ... اینجا پیش عمو اینا می مونی تا من برگردم و براتون مراسم بگیریم ....فهمیدی چی گفتم
هنوز بهش نگاه می كردم 
با دستاش بازوهامو گرفت
پدرم- عزیزم می دونم خوشبختت می كنه همه كه از روز اول عاشق هم نبودن .....تو هم بهتره خودتو برای زندگی تو اینجا اماده كنی ....به چشام نگاه كرد 
پدرم- باشه.. دلم می خواد نازیم مثل همیشه باشه ....یه دختر شاد و شیطون كه از دیدنش لذت می بردم
 
بعض كرده بودم و حرفی برای گفتن نداشتم .... از نظر پدر و عموم پرونده منو بابك بسته شده بود و مهر تایید هم روش زده شده بود.
هنوز منتظر جواب من بود و من فقط با بستن چشام جوابشو دادم... و پدرم خوشحال از تصمیمم پیشونیمو بوسید 
پدرم- مبارك باشه دخترم و با گفتن این حرف از كتابخونه خارج شد
وقتی چشمامو باز كردم این قطره های اشك بود كه از چشام می یومدن و با هر قطرشون فریاد می زدن.......... نه........... نه
پدرم قرار بود به مدت 4 ماه بره و بعد از اون كه برگشت منو بابك باهم ازدواج كنیم و تو این مدت نامزد باشیم .
روزی كه برای بدرقه پدرم به فرودگاره رفتیم باورم نمی شد حالا دیگه تنهام و باید تنهایی به جنگ مشكلاتم برم
وقتی بابا گفت برای ثروتش داره اینكارو می كنه برام یقین شد كه خوشبختی و یا بدبختی من براش مهم نیست.. شایدم فكر می كرد اینطوری خوشبخترم.. اما اون پدرم بود و من دوسش داشتم و فقط به خاطر اون به این وصلت تن داده بودم.
پدرم رفته بود و حالا من مونده بودم و بابك و خانوادش
عمو قادر- خوب عروس گلم احساس غربت نكنی از حالا تو دختر و عروسمی
-ممنون عمو جون ولی ترجیح می دم همون دخترتون باشم تا عروستون
عموم اخماش تو هم رفت
زن عمو- وای نازی جون بابات راست می گفت كه خیلی شوخ و شیطونیا
منم فقط یه پوزخند زدم و دنبال عمو كه به سمت ماشینش می رفت راه افتادم كه بابك دستمو گرفت
بابك- بابا اگه اجازه بدی منو نازی باهم برگردیم می خوام یكم تو شهر بگردونمش
عمو - باشه پسرم خیلیم خوبه ... هرچی باشه دیگه زنته خودت می دونی و خودش
وای خدا جون داشتم دیونه می شدم ... یه هندونه اوضاش از من بهتر بود
...من بد بخت بله رو هنوز نگفته اینا خوشونو صاحبم می دونستن خدا به دادم برسه بله رو بگم
هنوز دستم تو دستای بابك بود
-میشه دستمو ول كنی
بابك- نه نمیشه ..من دوست دارم دستات تو دستم باشه
-ولی من اصلا راحت نیستم
بابك- نازی تو از این حرفا نزن كه بهت نمیاد تو كه بزرگ شده اونوری بهت نمیاد از این چیزا بدت بیاد.
دستمو به زور از دستش كشیدم بیرون... هنوز كه ایرانی هستم خدا رو شكر زبونم یادم نرفته .. یه چیزایی هنوز حالیمه
دوباره بی توجه به حرفام دستامو گرفت و به طرف ماشینش رفتیم
می دونستم فقط دلش به اون ثروت خوشه وگرنه ، نه عاشق چشم و ابروم شده بود و نه اون دماغ عمل كردم
اره این مصیت من بودم و برگ جدید از زندگیم شروع شده بود... از بودن در كنارش احساس راحتی نمی كردم ....با مرور گذشته و چیزی كه رو به روم بود تصمیممو گرفته بودم .... من حاضر به ازدواج با بابك نبودم
بابك شنیدم اینورا بابات یه پاساژ بزرگ داره بریم اونجا -
بابك با غرور
اره عزیزم چرا نریم
عزیزم بخوره تو سر و اون هیكل یه لا قبات
ماشینو كه نگه داشت زودی پریدم پایین
بابك- نازی صبر كن ماشینو پارك كنم الان میام
بابشه تا تو بیای من می رم تو پاساژ-
بابك- صبر كن
ولی من به حرفش گوش نكردم و سریع رفتم تو پاساژ .........می خواستم یه مدتی كه بیرونم از دستش راحت بشم ...
سریع قبل از اینكه چشمش به من بیفته از پله ها رفتم بالا كه گمم كنه از بالا كه نگاش می كردم داشت دنبالم می گشت سرشو یه دفعه اورد بالا و منم كشیدم عقب دوباره اروم رفتم جلو دیدم هنوز داشت می گشت
چون پسر صاحب اون پاساژا بود مدام با این اون سلام و علیك می كرد .
منم از فرصت استفاده كردم و كمی جلوتر از پله ها امدم پایین و از پاساژ زدم بیرون ...
خوب بگرد اقا بابك تا جونت در بیاد ...
با سر خوشی برای خودم راه افتادم تو خیابونا و از این مغازه به اون مغازه می رفتم و جنساشونو می دیدم
به ساعتم نگاه كردم 7 بود ..... می تونستم حالا حالا ها بیرون باشم .. اگه مشكلی هم پیش می یومد عمو تقصیرارو می نداخت گردن بابك ....كه مواظبم نبوده
یعد از یه ساعت خیابون گردی احساس گشنگی كردم سر چرخوندم ببینم جایی پیدا می كنم كه دلی از عزا در بیارم یا نه
كه چشمم خورد به یه پیتزا فروشی
یه پیتزا مخصوص سفارش دادم ... منتظر شدم تا اماده بشه تو همین حین هم با گوشیم ور می رفتم
دلم می خواست با كسی حرف بزنم .....همینطور كه داشتم با گوشیم ور می رفتم یاد سحر افتادم
سحر دوست قدیمیم ....كه تو همسایگیمون بود و همیشه باهم بازی می كردیم .....دو سال اولی كه رفته بودم مدام برام نامه می نوشت و منم جوابشو می دادم اما به مرور همدیگرو فراموش كردیم نمی دونم چرا ...
و این نامه نگاریا یهو قطع شد ...وقتی اخرین نامه رو براش فرستادم دیگه جوابی ازش نگرفتم
شماره خونشونم یادم نمی یومد كه لااقل زنگی بزنم و حالی بپرسم ... دستمو زیر چونم گذاشتم و به بیرون نگاه می كردم كه پیتزامو اوردن
بفرماید خانوم
ممنون
یه تیكه از پیتزا رو برداشتم و گاز زدم
خوب خره برو محل قدیمتون حتما هنوز اونجان ... با خوشحالی و ذوق اینكه الان می رم محل قدیمی و سحر و می بینم پیتزامو تند تندخوردم
نمی دونستم باید از كجا برم .....برای همین بهترین كار این بود كه یه اژانس بگیرم تا منو مستقیم برسونه اونجا
وقتی ادرسو دادم به راننده اژانس
راننده - ادرستون اینه
بله-
راننده - اینجا ها كه خانوم اسماشون عوض شده
- اخه من تازه از خارج امدم .... این تنها ادرسیه كه دارم... یعنی الان نمی دونید كجا باید بریم
راننده - چرا ولی باید ببینم همونجا هایی هست كه فكر می كنم یا نه
-خیلی طول می كشه كه برسیم
راننده - با این ترافیك احتمالا كمی طول بكشه.... عجله كه ندارید
نه -
دست به سینه شدم و به صندلی تكیه دادم
بعد از گذشت 1 ساعت اینور اونرو رفتن و پرسشای مداوم راننده از راننده های دیگه به محلمون رسیدیم .
خدای من چقدر تغییر ....دیگه خبری از اون كوچه ی پر دارو درخت نبود ...حالا شده بود خیابون با یه عالمه ساختمونای رنگا وارنگ ....كه بینشون خونه هایی ویلایی هم به چشم می خورد
بعد از حساب كردن كرایه ....نگاهی به خیابون انداختم ..سعی كردم خونه خودمونو پیدا كنم یه خونه ویلایی بزرگ كه توش پر بود از درخت با یه استخر بزرگ ...اما چنین خونه ای رو پیدا نكردم .خونه سحر رو هم نمی تونستم پیدا كنم .
سعی كردم به یاد بیارم دقیقا كجام ولی با این همه تغییرات امكان نداشت . یعنی سحر اینا هم از اینجا رفتن ؟
خسته از گشتن روی پله ی خونه ای نشستم تا نفسی تازه كنم گوشیم هزار بار زنگ خورده بود.... همشم از طرف بابك بود .
چندتا هم اس زده بوده ........كه كجایی ..........بگو دارم از نگرانی دیونه می شم .
فامیلیه سحرو فراموش كرده بودم ...واقعا دوستای باحالی بودیم فقط از دوستیمون اسمشو یادم مونده بود
سحر یه دختر ریزه میزه شیطون بود .... كه زمین و زمانو بهم می ریخت .
بهتره از یكی دو نفر سوال كنم شاید بدونن دنبال كی می گردم .اما مگه ادم پر می زد تو اون خراب شده....
بازم بابك داشت زنگ می زد به گوشی خیره شدم
- نترس پولاتو از دست ندادی... می خوام یكم چربیاتو اب كنی...... خودم میام خونه
ببخشید خانوم
سرمو اوردم بالا
یه دختر نسبتا خوشگل و با نمك رو به رو وایستاده بود
-بله
دختر- شما جلوی در خونه ما نشستید اجازه می دید من برم تو
-اوه ببخشید
از جام بلند شدم كه بره تو ...داشت تو كیفش دنبال كلید می گشت
-ببخشید خانوم
دختر- بله
-می خواستم بپرسم شما یه همسایه ندارید كه اسم دخترشون سحر باشه
بهم خیره شد
دختر- سحر چی؟
فاملیشو نمی دونم..........فقط می دونم تك فرزنده و پدرشم شركت داره یعنی داشت الانو نمی دونم
دختر- شما چیكارشون می شید؟
من خاله قزیشم.... چرا انقدر سوال می كنی))
-خانوم می شناسیدش
دختر- شناختن كه اره می شناسمش
خوشحال شدم.......... میشه ادرسشو بهم بدید
دختر- نه
-چرا
دختر- چون الان جلوی درب خونشون وایستادید
اینجا-
دختر- اره
-می گید زنگشون كدومه
دختر- نیازی به زنگ نیست
-ای بابا چرا
دختر- چون داری با خود سحر حرف می زنی
-نه بابا.....سحر خودتی؟
سحر- فكر كنم امروز صبح كه تو اینه خودمو دیدم سحر بودم الانو نمی دونم
یه ضربه محكم زدم پس گردنش ... تو هنوز ادم نشدی ...
دردش امد و دستشو گذاشت پشت گردنش و با حالت ناراحت و عصبی....ببخشید شما؟
-خیلی خری منو نمی شناسی
سحر- درست صحبت كنید
-نه بابا كلاستم رفته بالا
سحر- شما؟
-اون مخ مورچه ایتو كار بنداز
سحر- مخم داره كار می كنه ولی چیزی یادم نمیاد
-هی می خوام بهت فحش ندم خودت نمی زاری كه
بازم نگام كرد
-خره منم.... نازی ... نازی لوسه....
دیدم داره با چشای گشاد بهم نگاه می كنه
-دیونه جان.... نازنینم.... نازنین محتشم..
یه كشیده محكم خوابوند دم گوشم
بی شعور چرا می زنی ..-
سحر-.این برای اینكه به هر كی كه می رسی نزنی پس كلش ....هنوز این عادت خركیتو فراموش نكردی ...
یكی دیگه خوابوند دم گوشم.... اینم برای اینكه تا حالا كدوم گوری بودی بی معرفت و خودشو انداخت تو بغلم و تمام صورتمو غرق بوسه كرد .
سحر- نازی نازی بی معرفت چرا هر چی برات نوشتم جواب ندادی
-هوی هوی ارومتر مثل اینكه باید من شاكی باشم نه تو ...تو دیگه جوابمو ندادی
سحر- باور كن من برات می نوشتم ولی دیگه نامه ای از طرف تو به دستم نرسید ............چه قدر عوض شدی
-اره تو هم عوض شدی ...زشت بودی زشتر شدی
محكم كوبید پس گردنم ... زشت خودتی.... جوجه اردك زشت ....
- پس یعنی الان خوشگلم دیگه ....بلند خندید دستمو كشید.... بدو بریم تو... مامان ببینتت.. خیلی خوشحال میشه
-خونتون چرا انقدر عوض شده ..
سحر- تو توی این 10 سال شدی یه دراكولا می خوای خونمون عوض نشه
-استغفرالله از دست تو بذار دهنم بسته باشه
سحر- باشه بچه مودب.... بدو كه كلی حرف باهات دارم
سحر شده بود یه خانوم به تمام معنا و از شیطونیاش چیزی كم نشده بود.
مادرشم مثل همیشه بود فقط كمی چهره اش شكسته تر شده بود...مادرش تا منو دیدی كلی دوق كردو از بی وفایی من گفت كه چرا یهو فراموششون كردم .
بعد از كلی حرف و شوخی سحر منو برد تو اتاقش
سحر- نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود...كی برگشتید ایران؟... راستی بابات كو ؟...... چی شد امدی اینجا؟ ... درس خوندی؟ ....ازدواج چی ؟ ازدواج كردی ؟
-اوه بابا یواشتر چه خبرته
منم قد یه گردو دلم برات تنگ شده بود ....با مشت زد پهلوم ...
سحر- بی مزه اندازه یه گردو
- خیلی خوب چون تویی اندازه یه گاو ...
داستاشو مشت كرد و اورد بالای سرم ..... منم دستمو بردم بالا... باشه باشه شوخی كردم
-خیلی دلم برات تنگ شده بود..... قبل از عید امدیم ایران
سحر- قبل از عید امدی و حالا داری میای اینجا؟
بابا قضیه اش مفصله بعد ا برات می گم-
بابام الان ایران نیست-
سحر- پس تو الان كجا زندگی می كنی
- خونه عموم ....امدم كه خیر سرم برای همیشه بمونم.....درس هم نخوندم یعنی ادامه ندارم ...ازدواجم كه...
سحر- ازدواجم كه چی؟
-خودت چی؟
سحر- خوب وقتی حرفو عوض می كنی.... یعنی نمی خوای جواب بدی ....منم اصراری نمی كنم چون می دونم تو دلت نمی مونه و زودی بهم می گی
من كه سال دوم رشته زبانم
هنوز شوهر نكردم با خنده ادامه داد عوضش كلی دوست پسر دارم خواستم دوباره بزنم پس كلش
سحر- هوی نزن.... گردن غاز كه نیست ...هی می زنی
با گفتن این حرف افتادیم به جون هم و تا می تونستیم همو زدیم
اخه عادتمون بود ...از همون بچگی هم برای ابزار علاقه به هم دیگه سر و دست همو می شكستم (می بینید برای خودمون یه پا دیونه بودیم .... والبته هنوزم هستیم)
پدرش برای یه سفر كاری رفته بود شهرستان ...دلم می خواست شب اونجا می موندم ولی می ترسیدم كه عموم به بابا اطلاع بده كه نیستم و دوباره دردسر تازه ای برام ایجاد بشه
 
تا اخر شب اونجا موندم
خواستم دوباره اژانس بگیرم كه سحر گفت خودم می رسونمت تا هم خونه عموتو یاد بگیرم هم تنها نری
 
نزدیك ساعت یك بود كه رسیدیم جلوی در خونه عمو
 
سحر- نازی بیا این شماره منه هر وقت كارداشتی باهام تماس بگیر... باز نری حاجی حاجی مكه ها
 
منم شماره خومو بهش دادم و بعد از كلی شوخی و حرف زدن ازش خداحافظی كردم
 
به طرف در رفتم
 
بابك -چرا با من اینكارو می كنی
 
-تو اینجا چیكار می كنی
 
بابك -می دونی كل تهرانو دنبالت گشتم چرا گوشیتو جواب نمی دی
 
- اوه ببخشید ... گوشیم شارژش تموم شده بود اینكه خاموش شد ....بمیرم خیلی نگران شی
 
بابك -نازی داشتم از دلشوره می مردم
 
-اره بهت حق می دم ...فكر شو كن یه عالمه پول سیار....بیفته تو خیابونا ...یهو هم یه بلایی سرش بیاد ............چیییی میشه ..تمام نقشه هات نقش بر اب میشه
 
بابك- نازی
 
-به عمو گفتی كه با هم بودیم دیگه .. ایول می دونستم ...تو عاقل تر از این حرفایی ...تو كه شام خودی ..منم خوردم ...اوه شب فوق العاده ای بود ممنون بابت امشب پسر عمو.
 
بابك زبونش لال شده بود .....می دونستم الان به جز حرص خوردن كار دیگه ای نمی تونه بكنه
 
عمو قادر داشت با تلفن حرف می زد ..... من با سر بهش سلام كردم و به طرف اتاقم رفتم
 
زن عمو-خوش گذشت عروسم ...مثل اینكه دوتایی كلی خوش گذروندید
 
برگشتم و به چهره درهم بابك نگاه كردم و با نفرت
 
-اوه كلی زن عمو.............. عالیییی بود ......كاری با من ندارید زن عمو خیلی خستم می رم بخوابم
 
زن عمو- نه عزیزم برو بخواب
 
وارد اتاق شدم .... شالمو از سرم برداشتم و به در تكیه دادم ...داشتم خفه می شدم باید كاری می كردم ...به طرف تختم رفتم ....خودمو روش ولو كردم.... به سقف اتاق خیره شدم
 
كه در اروم باز شد ..... سریع از جام پریدم
 
- به تو یاد ندادن اول در بزنی بعد اگه اجازه صادر شد وارد بشی
 
بابك - بین زن و شوهرا كه از این حرفا نیست عزیزم
 
-كو تا زن و شوهر... شما فعلا پسر عموی منی نه چیز دیگه
 
اروم امد كنام نشسشت
 
بابك -خیلی سخت می گیری دختر عمو .....انقدر خودتو به درو دیوار نزن.... تو اول و اخر مال منی.... چه الان چه 4 ماه دیگه
 



بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : TrojaN




وای مامان من یهروز به عمرم باقی مونده باشه خودم تک تکشونو حلق اویز میکنم دریا :وای خدا جون ،ایول بابا ...
یهو زد زیر خنده -حناق بیشور بایدم بخندی این بلا ها سر تو نیومده که -بایدم بخندی تو نخندی خنده باید به کی بخنده ؟
-وای آتی خل شدی رفت .چی داری بلغور میکنی واسه خودت -ببند اعصاب ندارما -تو که همیشه همینجوری هسی و پاچه گیر فقط قبل از پاچه گیری بگو ببینم واکسن هاریتو زدی ؟
-دریــــــــــــــــا !!!میکشمت . -همینجوری که میرفت عقب میگفت -ببین آتی یه چیزی هست از اونا میخورن خب الان من چیز خوردم خب خواهری ....غلط کردم منم میرفتم جلو این شیکمم لامصب صدا فاضلابای دانشگارو میداد از بس صدا میداد یهو دریا دوید رفت بیرون و گفت آتی گ*و*ه خوردم -دیویدم دنبالش وایسا بینم دختره نفهم تو به من چی گفتی مگه من بهت نمیگم اعصاب ندارم رو این دم لامصب راه نرو -خب من چیکار کنم از بس دمت درازه رفت زیر پام میون اون همه حرص خوردن خندمم گرفته بود افتضاح به زور لبخندمو جمع کردمو و جاشو به یه اخم غلیظ دادم و گفتم ببیند نیشتو نکبت به همین ولای علی که واسم از همه ی دنیا با ارزش تره چپ بری دهنتو .... میکنم (خودتون تصور کنین دیگه) –خب بابا رَم کرده اوکی بابا -رفتم طرف آشپزخونه مامانم دیگه به کارای ما عادت کرده این دریا از کی بگم از بچگی خونه ما بوده ماشلاله یه جا پلاس میشه دیگه ول کن نیست. -مامان گشنمه یه چیزی بده تو این فاضلاب بکنم که صداش رو اعصابمه . با خنده گفت –باشه دختر بشین دو دیقه بعد یه کیک و شیر کاکائو اورد بیرون و داد دستم من مثل این قحطی زده های سومالی افتادم به جون شیر کاکئوئه که مامانم با خنده نگام میکرد که یهو یه دست خوابید رو پس گردنم منم که حواسم نبود سرم محکم خورد به اُپن -ای دستت بشکنه ای الهی بری زیر تریلی تنت زیرش له بشه که با کارتک بیایم جمعت کنیم ای الهی .... -خب بابا بسه با دعای گربه سیا بارون نمیباره عه این که رامین خُلس وای دلم واسش تنگولیده بودم به قول دریا تا صداشو شنیدم مثل برق گرفته ها رفتم تو بغلش گفته بود که خیلی کم پیش میومد همو بغل کنیم و کلا از احساس هیچی سرمون نمیشد ولی چه کنیم که ماییم دیگه -اَه اشه دختره ی چندش ..
لوس آتی تو که اینقد لوس نبودی از کی تا حالا این همه لوس شدی ؟
هان -بی احساس ،سیب زمینی ،گلابی ،نخود،لوبیا ...



بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : TrojaN
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات