تبلیغات
رمان - رمان بــــچه های شیطون + ی دخــی دیوونه
رمان
رمان | رمان عاشقانه | رمان ترسناک | رمان ایرانی

اللهم عجل لولیک الفرج

وجعلنا من بین أیدیهم سدا ومن خلفهم سدا فأغشیناهم فهم لا یبصرون وسواء علیهم أأنذرتهم أم لم تنذرهم لا یؤمنون إنما تنذر من اتبع الذكر وخشی الرحمن بالغیب فبشره بمغفرة وأجر كریم .


مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395

- آتریسا ..
؟
اتریسا ..
؟
مامان بیا تو . خانم حکمت زنگ زدن..
تا اسم خانوم حکمت و شنیدم تند تند رفتم تو خونه ، با اینکه حیاط زیاد با خونه فاصله نداشت ولی بازم نفس نفس میزدم - هوووف بده من مامان. -سلام خانوم حکمت. -سلام اتریسا جان . بالاخره به ارزوت رسیدی .! کار پیدا کردی .! یه پا مستقل میشی واسه خودت .! ولی چیز بدش اینه که تمام روزه .! -اشکلای نداره خانوم حکمت ، من مشکلی ندارم ، راستی خانوم حکمت نگید که باید برم از پیر زن غر غرو مراقبت کنم .!! -هههه نه بابا از پیر زن بدتره.!! هر پرستاری که فرستادیم خودش استعفا داده .!! -وااا .!! چیه مگه.؟؟!! -5 تا بچه ی شیطون که سر هر کدوم از پرستارا یه بلا اوردن ، همشونم با پای خودشون اومدن استعفا نامشونو دادن .!! -وااا ..!! اینا عجوزه ان .!! ولی خانوم حکمت ، منو که میشناسی ، من به این زودیا وا نمیدم. -خدا از دهنت بشنوه . ولی حالا برو ..
هر کی رفته به دو روز نشده برمیگرده ، ببینم چقدر دووم میاری تو .؟
! -من اونارو ادم میکنم . تا ادمشون نکردم بر نمیگردم .! حالا چند تا ان؟ -گفتم که عزیزم 5 تا ..


بقیه در ادامه مطلب
-جــــــــــــــــــــان ؟
! 5 تا ؟
! یا صاحب الصبر ! خودت بهم صبر بده! اقا چه خبره ؟
! این همه واسه چی زاییده ؟
! خوب بایدم از پسشون بر نیاد دیگه .!! منم بودم کم میاوردم .!! -عزیزم مادرشون رفته پی معشوقش بچه ها و باباشونو ول کرده . یه بابا دارن که اونم همش سرش تو کاراشه و به بچه هاش نمیرسه ، در ضمن انقدر اونجا خدمتکار هست که میتونی باهاشون رفیق بشی.! -ایول پس از این لحاظ خوبه ..
- اره خوب دیگه ..
گلم ..
من باید برم ..
راستی داری میری خوشگل و خوش تیپ برو باشه ؟
-اااا خانوم حکمت .!! یه جور میگی انگار من خیلی بد تیپم .! -نه اتفاقا ..
فقط یکم خوشگل کن برو .! -چشم . امر دیگه ؟
! -نه قربونت. - ب..
ا ..
-نه نه ..
یه دیقه وایسا..!! -جانم .؟
!! -یادم رفت بهت بگم ..
شنبه راس ساعت 7 باید اونجا باشی . -هفت؟!! چه خبره؟! مگه حکومت نطامیه ؟
-اتریسا جان . اینم بهت بگم ، طرف خیلی وقت شناسه . زود برو لطفا . باشه ؟
! -چشم چشم .! -افرین . خوب دیگه ، به مامانت و داداشت سلام منو برسون. -باشه . خدافظ. -خدافظ. وای چقد ور زد.!وای خدا جووون دستت طلا .!!! همینجور که رقص بابا کرم میرفتم و بشکن میزدم ، میخوندم: آی برم حکمت جونو آی برم حکمت جونو .! هی دوره مامانم میگشتم ، مامانمم که قربونش برم خوش خنده ، هی میخندید .! بعد روسریمو از روی سرم برداشتمو بین گردنم مثل این لاتا انداختم و شونه هامو بالا پایین میکردم ..
ماشالاله رقصم بیست بود ، مادر زادی بلد بودم .! با اینکه کلاس نرفتم ولی خیلی خوب میرقصیدم . -دختر بسه دیگه مردم از خنده ...! -خدا نکنه حاج خانوم .! ما خاک زیر پاتیم تُف کن گِل شیم .! -بسه بسه زبون نریز.!! شده یه پا لات.!! -ما نوکرتیم خانومی .!! -وای دختر این چه وضعشه.!؟
رامین با اینکه پسره اینجوری حرف نمیزنه .! باور کن خدا جاتونو عوض کرده .! -وا مامان این چه حرفیه .؟
! -راس میگم دیگه .! تو تا اخرین زمان پسر بودی ، بعد خدا نظرش و عوض شد دید میشی نخاله جامعه ، دخترت کرد .!! -وا مامان از تو بعیده .!! خیر سرم دخترتما .!! نخاله یعنی چی ؟
همه مامان دارن ما هم داریم.! -وای چه بی جنبه.! چیزی نگفتم که .! -نه تورو خدا میخوای بیا بگو.!! -اه لوس .!! دختر تو کی اینقد لوس شدی که من نفهمیدم .؟
!! -مامان تکلیفتو روشن کن .! چیکار کنم من .؟
! این کارو میکنم میگی چرا اینطوری.؟
اون کارو میکنم میگی چرا اونطوری .؟
! همینجور داشتم حرص میخوردم ، سرمو بلند کردم دیدم مامان سرش پایینه و سر شونه هاش داره میلرزه .! هه.! داره غش میکنه.! گفتم : راحت باش گلم.! یهو ترکید .!!! منفجر شد .!!! -وای...
وای.... خدا .!!! تو چه حرص میخوری بامزه میشی.!! -مــامــان.!!!!! -جون دل مامان ؟
! -اذیت نکن دیگه !! -باشه باشه !! خب حالا شیرینی چی میدی ؟
-امشب شام مهمون من ! -باشه پس به رامینم خبر بده ! -به روی چشم. شوما امر بفرما . -ای از دست تو ..
-من به فدای شوما . -دختر تو این زبونو نداشتی میخواستی چیکار کنی ؟
دستمو گذاشتم زیر چونمو به حالت فکر کردن گفتم : -اووووم..
نمیدونم..
حالا بذار بعدا به این مخ پوکم فشار میارم ، ببینم چی دستگیرم میشه ! -هههه خوبه خودتم میدونی مخت پوکه ! -مامان یه سوال میپرسم ، راستشو بگو ..
-بپرس ..
- من سره راهیم ؟
! تا اینو گفتم یهو مامان ترکید !!! - هههه !! دختر خاک برسرت!! پس نه ما هی لگد میزدی از سر راه بود؟! -نه خدایی ..
اخه به جور رفتار میکنی انگار من سر راهیم ! -نه خیر نیستی برو خدا رو شکر کن که نیستی! بعد دوباره با خنده رفت طرف اشپزخونه و گفت : -ازدست تو هی دختر! رفتم طرف اتاقمو و رفتم داخلش. دیواراش ساده و آبی بود. چون واقعا ارامش میده بهم. چند تا از نقاشی های روی بومم که خودم کشیده بودمو زده بودم دیوار یه تخت از این تخت ساده ها کنارشم میز توالت بعد یه میز کامپیوتر با لپ تاپمم توش بود خیلی چیز نداشتم این لپتاپم به زور خریدم . تازه دست دومه . ولی خیلی خوبه. رفتم طرف گوشیم ، گوشیمم از این گوشی زپرتیاس برداشتمو شماره رامینو گرفتم. با سه تا بوق جواب داد : -جون دلم ؟
-سلام بر گل و گلاب ترین داداش دنیا. -علیک بر خل چل ترین خواهر جهان . -اه رامین ..
حیف اون همه احساس که ریختمش به پای تو ! - اوه اوه ببخشید خانوم ! خب بفرمایید ! کاری داشتی؟! -اها میخواسم بگم حِکی جوون زنگ زد گفت جور شده . منم میخوام بهتون شام بدم. -کی؟ حِکی کیه دیگه ؟
-حکمت دیگه . -اهان . حالا چی جور شده ؟
-وای رامین تو چقد خنگی ! کارم دیگه. -چـــــــــــــــــــــی ؟؟؟ کار ؟
!!! مگه من مردم؟!! -ا ی بابا داداش گلم ! من که بهت گفته بودم . بعد نخیرم شوما زنده ای فقط میخوام مستقل بار بیام . -با کار کردن مستقل میشی؟! -اره. -ای از دست تو . ولی من نمیزارم بری اتریسا . دختر که نمیره کار . درستم که ادامه ندادی! -ای بابا حرف درسو نزن که دلم خونه . اونقد واسه کنکور خوندم اخرم قبول نشدم . دیگه دورشو خط کشیدم . الانم که ماشلاله یه سال خونه نشستم 20 سلامه . خانومی شدم واسه خودم . -اوه چه خودتو تحویل میگیری ! حالا خانم کارت چی هست ؟
-پرستاری از 5 تا بچه شیطون . -تمام وقت که نیست ؟
-چرا اتفاقا تمام وقته. -یعنی چی آتی؟! - ای بابا داداش من خودم راضیم که میخوام برم . مامانم که راضیه . تو این وسط کیلو چند ؟
-یعنی چی ؟
من داداش بزگترتما . دیگه حوصله جرو بحث نداشتم -منتظرتم برادر گلم ...
دیگه منتظر جواب خدفظیش نشدم و قطع کردم. اه داداش منم چقد وراجه ها!! منتظرتم برادر گلم ...
دیگه منتظر جواب خدفظیش نشدم و قطع کردم. اه داداش منم چقد وراجه ها!! اره دیگه . این داداش بزگترم واسه ما شده دردسر ولاله ! یه حسه عجیبی داشتم . شوق وصف نشدنی بود . خیلی خوب بود . امروز میخوام بترکونما ...
-سلام بر آتی خل و چل ما ! -آتیو کوفت بچه .! مگه تو کار و زندگی و درس و مدرسه نداری هر روز اینجا لَشی؟! -اووه آتی پلشت .! یه نفس بکش!! کی میره این همه راهو !! -نگفتی . مگه نداری ؟
! -چرا ولی از اونجایی که من خراب رفاقتم دیگه نمیتونم دوری دوست خل و چلمو تحمل کنم !! -خل و چل بخوره تو سرت نفله !! -اها راستی شنیدم خانوم میخواد مستقل بشه !! -اره..
وای دَری انقد شوق دارم !! -هههه! از این به بعد باید بهت بگم آتی ذوقی ! اخه پلشت مگه کارم ذوق کردن داره ؟
-اره داره.! نمیدونی که!! راستی از دانشگاه چه خبر؟ خوش میگذره ؟
صداشو گریه دار کرد و گفت : با تو هرگز . بی تو عمری . -دویدم دنبالش : نکبت حالا بدون من خوش میگذره ؟؟ دریا به خدا میکشمت! وایسا بینم! -میدونم وایسادنم مساوی با یه پس گردنی دِبش از توئه ، بنابراین تصمیم میگیرم که واینستم! -نکبت وایسا !! -به جون تو راه نداره !! همینجوری که داشت میرفت یهو خورد به رامین : اخ رامین ایول! نجاتم دادی ! -چی شده مگه ؟
!! دریا: هیچی تو فقط نذار دست این به من برسه !! میخواستم دریارو بگیرم ولی مگه این رامین میذاشت ؟
! -رامین برو اونور .! نمیشه! بگو واسه چی ، بعد من میرم . -اصلا نخواستم. گمشو بیا اینور نمیزنمت ! -قول؟؟ -اره قول. اومد اینور یهو پرید بغل رامین. اصلا حیا نداره این دختره ! بابا نامحرمه !! -هووووی نامحرمیا !! -آتی بیخیال باووو . چطوری رامین جوون ؟
-من خوبم تو خوبی عزیزم ؟
! -اره منم خوبم . دیگه چه خبر داداشی ؟
-ببخشید پریدم وسط دل و قلوه دادنتون . من اینجا بوقم بلانسبت ؟
! یهو هر دوتاشون باهم گفتن : اره! و خندیدن!! - بیا ! اینم داداشه ما داریم ؟
به جای اینکه بیاد از من طرفداری کنه طرفداری رفیقمو میکنه! خب دیگه اقا ما تسلیمیم ! فهمیدم که دریا تونسه قاب داداشمونو بزنه ! -پس چی فک کردی ما این کاره ایم ؟
! -اوکی بابا . دریا به مامیت بزنگ ، شب میخوایم بریم شام بیرون. شیرینی کارمه..
یهو جیغ کشید : اخ جووونمی!! جوون ! چه عجب تو دست تو جیبت کردی بانو !! -به تو ربطی نداره . حالا هم گمشو بریم بیرون میخوام لباس بخرم . -ایول برو بینم. -فعلا رامین..
-تق تق تق منم منم دریا خانوم بیام تو -از کی تا حالا با ادب شدی بیا تو -بودم چشم نداشتی ببینی..
-اره اصلا من کور . -خوبه خودتم میدونی .! -اره وای دریا! انقد خوشحالم که نگو انگار رو اسمونام !! -اتی من میترسم !! -واسه چی اخه خل مغز ؟
-خب تمام وقته توام که خوشکل اون مرده هم که زنش مرده بعد یهو شیطون گولش میزنه!-خب تمام وقته ، توام که خوشکل ، اون مرده هم که زنش مرده ، بعد یهو شیطون گولش میزنه .!! همینجوری که حرف میزد دستاشو شبیه پنجه کرده بود و میومد جلو . منم ترسیده بودم هی خودمو میکشیدم عقب . یهو گفت : پِخــــــــه .!! -ای بمیری دریا !! زهره ترک شدم روانی !! همینجوری داشت غش غش میخندید گفت : وای آتی .!! چه قیافت باحال شده بود .!! دختر تو که اینهمه میترسی ، میخوای بری اونجا چیکار کنی آخه ؟
! -خفه شو .! خب ترسوندیم دیگه.!! -ولی بی شوخی اتی من میترسم .! -ااا دریا !!! مگه کسی میتونه به آتی پلنگه نگاه چپ بکنه ؟
! همینجوری که داشت میخندید گفت : اینو راست گفتی .! بدبخت اون مرده بخواد نزدیکت بشه یه جور میزنی بدبخت و که دیگه بچه دار نشه .!! -ههه ..! خفه شو منحرف .!! -ااا راس میگم دیگه .!! خدایی یادت نمیاد سوم دبیرستان داشتیم برمیگشتیم این مجید چیتوز بهت گیر داد ، داشت میومد جلو یهو با پات زدی وسط پاش؟! چنان بدبختو ناکار کردی که دیگه هر وقت تورو میدید فرار میکرد .! -حقش بود پسره یالقوز.! -ولی خدایی بد زدیش !! خب دیگه پاشو که دیر شد . رفتم طرف کمدم..
یه مانتو مشکی کوتاه با یه شلوار سفید و شال مشکی پوشیدم ، رفتم جلو اینه ...
قیافه خوبی داشتم صورت سفید ، دماغمم به صورتم میخورد لبام هم صورتی و از همه قشنگ تر رنگ چشام بود ..
دوسشون داشتم ..
به بابا خدا بیامرزم رفته بودن ..
طوسی روشن .! ریمل و خط چشمم کشیدم که جذابیتشون و بیشتر میکرد . یه رژ هم زدم..
-آتی منم میخوام..
-چی ؟؟ -لوازم ارایش..
-خوب بیا بردار..
-باشوق رفت طرف میزم و یه رژ برداشت با خط چشم و ریمل دریا قیافه خوشکلی داشت صورت گرد چشای عسلی ..
به نظر من لباش خیلی خوشگل بود ، جون میداد برای ...
خوش به حال شوهرش .!! وای خاک تو سرم.!! من چقد منحرف شدم.!! موهاشم خیلی ناز بود ...
مشکی بود ..
ولی توش رگه های قهوه ای هم داشت که انگار مش کرده بود ..
در کل ناز بود . من که دوسش داشتم. -خوردی منو .! صدای دریا بود که منو به خودم اورد..
-زیاد اش دهن سوزی نیستی! -کاملا مشخصه .!! اونجوری که منو نگاه میکردی خیلی ضایع بود که من اش دهن سوزی نیستم .!! -اه !! حالا یه بار کنکاش کردم تو صورتتا !! -بگو بینم ..
اگه کیس مناسبی سراغ داری بگو ؟
! -چرت و پرت نگو ..
بیا بریم دیگه !! -بریم...
رفتیم تو حیاط . رامین وایساده بود داشت با تلفنش حرف میزد ، که تا ما اومدیم قطعش کرد..
مشکوک میزنه ها .!! -کی برمیگیردی؟ صدای رامین بود که پرسید . -نمیدونم معلوم نیس ...
-میخوای با ماشین من بری ؟
انقد ذوق مرگ شدم نیشم شل شد.! گفتم : اره چرا که نه ؟
! از خدامه .!! -پس مراقب باش سر راه گیر نکنی ، چون بنزین نداره! بعد پشت این حرفش خندید. -زهرمار! منو دست انداختی؟! افتادم دنبالش..
کل حیاطمونو دنبالش کردم تا اخر گیرش اوردم . یه فَس خوشکل زدمش ...! بعد از اینکه زدمش با دریا از خونه رفتیم بیرون و با اتوبوس رفتیم پاساژ(...) *** -وای خدا آتی خسته شدم .!! تورو خدا یه چیز انتخاب کن بریم ..
الان دو ساعته عین منگلا دنبال یه لباسیم . -ااا دریا صبر کن. خووو منو که میشناسی..
تا از چیزی خوشم نیاد نمیخرمش .! -میدونم خانم گند سلیقه اند ..! -وای .! دریا اینو ببین .!!! یهو ذوق زده از اینکه من انتخابش کردم گفت : اره خوبه . خیلی خوشکله ..
-نه دوسش ندارم .!! -ای کوفت ! ای مرض ! یه چی بگیر دیگه !! کشتی منو تو !! -باشه باشه !! اونو ببین ..
دیگه اینو راست میگم . چقد نازه .! -وای اره خیلی نازه .! برو پروش کن ببینم ..
بالاخره بعد از دو ساعت لباس مورد نظرمو پیدا کردم. خیلی خوشکل بود . کرم بود که یه کمی به صورتی میخورد . پشتش تور کار شده بود که زیرش ساتن بود ، رو سینه هاشم تور بود با یه چیزایی درست کرده بودن که خیلی ناز بود . رفتم پروش کردم . خیلی محشر بود تو تنم . خیلی خوب وایمیستاد . در اتاق پرو رو باز کردم و رفتم بیرون . دریا پشتش به من بود و داشت بقیه مانتو ها رو نگاه میکرد . تا صدامو شنید برگشت نگام کرد . فروشنده هم که از این پسرای تیغ تیغی بود داشت منو میجویید .! منی که تا حالا خجالت نکشیده بودم ایندفعه خجالت کشیدم و اب دهنمو قورت دادمو گفتم : دریا خوشکله؟ -وای آتی محشره .! یه دور بزن ببینم ؟
یه دور چرخیدم و گفت : خیلی نازه . اقا همینو بر میداریم . فروشندهه که در حال وارسی من بود با این حرف دریا از هیز بازیش دست کشید و گفت : خانوم خیلی بهتون میاد .! منم پرو پرو گفتم : میدونم.!!منم پرو پرو گفتم : میدونم .!! بدبخت توقع داشت بگم ممنونم .!! برو بابا .!! رفتم در اوردمشو اومدم بیرون ، پولشو حساب کردیم. یه شلوارم گرفتم با یه شال . یه کفشم گرفتم که صورتی کمرنگ بود . کلاج بود و خیلی ناز . روشم یه سگگ خوشکل داشت . بعد از تکمیل خریدامون بالاخره عزم و جزم کردیمو راه افتادیم سمت خونه ، که توی مغازه یه تیشرت چشممو گرفت . مشکی بود بعد روش با نگین قرمز علامت ورود ممنوع درس کرده بودن که داخلش نوشته بودن NO LOVE ...
خیلی شیک بود . پشتشم یه نیم دایره تور بود که بدنو قشنگ نشون میداد . اونم خریدم و دیگه رفتیم طرف خونه . حدود ساعت 7 بودکه رسیدیم . تو اتاقم لباسای جدیدم رو پوشیدم تا مامان ببینه . یه ارایش کوچولو هم کردم و رفتم بیرون و وایسادم مامان بیاد . شبیه این مدلا راه میرفتم و مسخره بازی در میوردم. مامان و دریا هم میخندیدن. گفتم : مامان گلم خوشکله؟ -اره خیلی نازه .! صدای در اومد. رامین بود با دوستش میثاق که اومدن تو . میثاقم از این بچه باحالا بود قیافه ی خیلی خوبی هم داشت . خیلی باحال بود...
از اینایی که پایه ی تمام شیطونیای منن. رامین یه سوت زد و گفت :اوه .! بَه بَه لیدی.!! خوشتیپ کردی.! افتخار میدین ؟
! -برو گمشو نکبت .! میثاق: سلام خانوم کوچولو ، خوشگل کردی یه وقت ندزدنت .! وای این ادم نشده .! هنوز به من میگه خانوم کوچولو.! همیشه وقتی میخواست حرصمو در بیاره میگفت خانوم کوچولو . -اااا میثاق .! من کجا کوچولوام ؟
! -تو هر چقدم بزرگ باشی بازم کوچولوی منی .! -ااا حالا خوبه شوما دوتا فقط 28 سالتونه ها .! 8 سال فقط ازم بزرگتری .! -هر چی باشه تو کوچولوی منی همین که گفتم.! بعد اومد نزدیکمو بغلم کرد و سرمو بوسید. از بچگی با هم بزرگ شدیم ، منو دریا و رامین و میثاق ..
مثل خواهر و برادر ..
-ببخشید که بین دل و قلوه هاتون ادبو رعایت میکنمو و سلام میدم .! صدای دریا بود که اینو میگفت . میثاق خندید و گفت : تو چطوری دختر گلم ؟
! به دریا هم میگفت دختر گلم . همیشه دریا هم بهش میگفت : خوبم پدر گلم . که دوباره مثل همیشه گفت : خوبم پدر گلم ! - خب دخترم بیا بغلم ببینم ؟
! اونم بغلش کرد و سرش و بوس کرد و گفت : چه خبر؟ -سلامتی . رامین: اقا بسه دیگه .!! اینجا پسر مجرد هستا .!! میثاق: اقای مجرد بیا ..
بیا تورم بغلت کنم دلت نشکنه .!! رامینم خودشو لوس کرد و رفت بغلش .! مامانم هی داشت به ما میخندید. خندم گرفته بود از دست کارای رامین .! -راستی میثاق ، امروز میخوام شیرینی کارمو بدم . توام با ما میای دیگه؟ -کیه که نخواد ؟
! از خدامه . چرا که نه . میام . پریدم بغلشو بوسش کردم : مرسی .! -یه خواهر بیشتر نداریم که .! -اون که بله .!! -اااااااا میثاق !! پس من اینجا چیم ؟
!! صدای دریا بود که این رو میگفت. -تو که عشق منی یهو صدای خنده ها قطع شد یه چند لحظه همه به هم نگاه کردیم و دوباره ترکیدیم ..
به همشون گفتم : بسه دیگه پاشید بریم که دیر شد. مامان: من نمیام عزیزم . شما جوونا برید بیشتر خوش میگذره . -اااا مامان !! اذیت نکن ! بیا دیگه ! -نه شما برید. من میرم پیش مامان جون (مامان بزرگم) هر چقد اصرار کردیم مامان گفت نمیام . دیگه زیاد اصرار نکردیم و رفتیم طرف پژو رامین و سوار شدیم. منو و دریا پشت نشستیم رامین رانندگی میکرد و میثاقم پیشش نشست . اهنگ گذاشته بودیم صداشو زیاد کردیم ، میثاقم مسخره بازی در میورد و میرقصید..
انقدر خندیدیم که سرخ شده بودیم.!بعد از یه عالمه که تو راه بودیم بالاخره رسیدیم. اونجا رو میثاق معرفی کرد . خیلی جای شیکی بود . دیواراش حالت کنده کاری با چوب و میز های گرد و صندلی هاشم انگار کُنده های درخت بودن . فضای شیک و عاشقونه ای داشت. -کلک بگو بینم اینجا رو از کجا گیر اوردی ؟
!! -دیگه دیگه.!! -مشکوک میزنیا میثاق.! -من...
؟
! نه .!! رامین من مشکوک میزنم ؟
! رامین : نه تو که اصلا .! بگو یک درصد .! خندیدیم. دنبال میز میگشتیم که موبایلم زنگ خورد. همه نگاه ها افتاد به ما. منم یه لبخند ژکوند زدم و گوشیمو خاموش کردم. بدبختی صدای زنگ من از این مزخرفا بودا . خیلی بد بود ..
یادم باشه با اولین حقوقم برم گوشی بخرم . دریا ریز ریز داشت میخندید و شونه هاش تکون میخورد . ولی سرشو انداخته بود پایین ..
میثاقم بدتر از اون ..
سرخ .!! رامینم که نگو ..! -عزیزانم راحت باشین ..! تا اینو گفتم یهو همشون غش عش خندیدن. که همه کله ها برگشتن طرف ما ..
همه چشاشون شده بود اندازه دو تا نعلبکی .! دیگه اروم اروم خنده ها قطع شد و بقیه هم برگشتن و به کار خودشون رسیدن . میثاق – بچه ها پایه این؟! هممون گفتیم اره . معلوم بود میخواد یه کاری کنه..
یه دختره رو بهمون نشون داد که داشت میثاقو میخورد . انقدرم جلف بود..
یه مانتو پوشیده بود که نمی پوشید سنگین تر بود . چشاش هم که ریز ، دماغشم عملی ، لباشم اندازه این لب افرقاییا گنده ..
اه اه زشت بیریخت .!! یه کلیپسم زده بود که به قول مامانم کوهان شتر درست کرده ..
میثاق به دختر نگاه کرد که دختر شروع کرد به عشوه ریزی . خیر سرش با دوست پسرش اومده بود .! دوست پسرشم داشت دریا رو قورت میداد . خیر سرشون با هم اومدن اینجورین ، بدون هم میومدن چیکار میکردن .! میثاق خیلی شیک و با یه لبخند دختر کش رفت طرف دختره . ما هممون چشامون شده بود قورباغه ای. دستشو کرد تو جیبش ، انگار میخواد چیزی در بیاره . دختره هم هی لبخندای ژکوند میزد و عشوه میریخت. عــُق حالم بهم خورد .! دختره چندش .! میثاق تا رسید سر میز اونا و بهشون نزدیک شد دختره بلند شد و گفت : چیزی میخوای عزیزم؟ میثاقم یه پوزخند زد و گفت : فکر نمیکردم تو مستخدم باشی .! اره یه دستمال میخوام. دختره اول با تعجب بعد یه اخم غلیظ کرد و گفت : بفرما . بعد نشست سر میزش . میثاقم دستشو طوری گذاشت که نزدیک نوشابه باشه ، دختره با عشوه تمام و اسلموشن دستمالو گرفت طرف میثاق و میثاقم دستش رو مثلا اتفاقی زد به نوشابه و ریخت رو دختره. دختره هم شروع کرد جیغ جیغ. رو دختره دخترههم جیغ جیغ -چیکار کردی عوضی میثاقم خونسرد گفت خودت فِس و فِس اینجوری با یه من عشوه میگیری ادای دختره هم در اورده بود وای من داشتم میترکیدم دیگه نمیتونسم خودمو کنترل کنم برا همون پقی زدم زیر خنده که با خندهی من باعث شد رامین و دریا و کل رستوران بخندن -خفه شید اینو دختره گفت منم گفتم شنا بلدیم خفه نمیشیم تو نگران لباست باش که باید شب بشوریش دوباره کل رستوران ترکیدن دختره هم با کیفش زد تو سر دوست پسرش و گفت -پاشو پاشو نمیخوام بیشتر از تحقیر بشم لباسمو نگاه کن -اوخی نانا اشکلا نداره -تو خفه شو -سعید پاشو من دیگه تحمل ندارم -چی شد کم اوردی دیگه منتظر بقیه حرفم نشد و رفت تا اون رفت بیرون میثاق اومد طرفمو گفت ایول خوب جوابشو دادی -ممنونم ممنونم اینجا مثل اون داوود تو دزد و پلیس گفتم که خندش گرفته بود رفتیم با یه عالمه خنده و شوخی غذامونو خوردیم و بالاخره خواستیم برگردیم خواستم حساب کنم که رامین نزاشت گفت نمیشه خودم حساب میکنم رفتیم سوار ماشین شدیم تو راه برگشت فقط صدای اهنگ حمید عسگری فضا رو از سکوت در میورد دریا و میثاقو رسوندیم هر چند زیاد دور نبود بالاخره رسیدیم خونه رامین ماشینو پارک کرد و رفتیم خونه چراغا تمام خاموش بوود احتمالا مامانم خوابه -دستت درد نکنه رامین خیلی خوب بود شب بخیر -خواهش میکنم شب توهم بخیر رفتم تو اتاقمو هر کدوم از لباسامو انداختم یه طرف یه تاپ با یه شلوارک پوشیدم و رفتم زیر پتو ساعتمو کوک کردمو و یه چند دقیقه نشد که خوابم برد صبح با صدای زنگ ساعت بلند شدم وای خدا این دیگه کدوم خریه خر نیس ساعت خودمه با هزار مکافات بلند شدمو رفتم دستشویی اومدم بیرون ساعتو نگاه کردم دیدم ساعت 6 وای خدای جوون دیرم شد حالا چه غلطی کنم من مانتویی که اونروز خریده بودمو پوشیدم و با بقیه مواد لازم اعمم از شلوارو شال و رژ و بقیه موارد هههههه انگار میخوام اشپزی کنم موهامو کج ریختم رو صورتمو و رفتم تو اشپزخونه سلام بر مامان گلم -سلام دخترم بیا صبحونتو بخور دیرت نشه -تند تند یه لقمه خوردم ساعتو دیدم دیم ساعت 6:30 شده وای خدا دیرم شد ساعت 7 خیر سرم باید اونجا باشم رامین ....رامــــــــین همینجوری داد میزدمو و کتونیمو میپوشیدم رامین .... -اومدم ابجی گلم انقد عجله نکن -بدو یارو از این وقت شناسات -باشه دیگه بریم رفت ماشینو روشن کردو و با سرعت اووووف راه افتادیم ساعت 7:30 اونجا بودم یا خدا یه ساعت تو راه بودیم رسیدم درم خونشون اوه خونه نبود که باغی بود واسه خودش 100 برابر خونه ما بود ایول بابا دیدم یه مرده کت و شلواری داره میاد طرفم -سلام اقا من اتریسا زاهدیم دیپلمم دارم 20 سلامه -من اقا نیسم اه یابو علفی خوب زود تر میگفتی دهنم کف کرد انقد حرف زدم رفتیم جلوی در خونه یه کارت دراورد و زد در باز شد جلل الخالق –کلید نداره -پس این چیه -خب من ک نمیدونم ولاله ما جنوب شهریا از این قرتی بازیا نداریم ای وای بازم لاتی گفتم چون بد نگاه کرد این مامانم چقد کار کرد تا مثل ادم حرف بزنم ولی نشدا -بیا تو -این مرده هم که هی پازیت میندازه وسط حرفم رفتیم تو یا خدا چقد بزرگ بود چشام شده بود اندازه دو تا نعلبکی -بشین تا خبرت کنن -چشم بعد خودم جوابمو تو دلم دادم چشمم بی بلا خوشم دیگه چه کنیم ولی خونه ای بودا اول ک وارد میشی روبه روش یه آب نما بزرگ بود که روش خوشگل بود خیلی ناز بود بعد از طرف چپ و راستش پله میخورد احتمالا میرفت طبقه دوم خیلی ناز بود تازه اب نمائه توش اب داشت خیلی ناز بود بعد طرف راستش یه حال بزرگ داشت ک بیشتر شبیه موزه بود طرف چپشم یه حال کوچک با اشپرخونه و اینا در کل خیلی خونه نازی بود همینجوری داشتم خونه هرو میخوردم ک یه صدایی شنیدم -سلام -سلام اقا من اتریسا زاهدی هستم 20 سلامه و داشتم همینجوری فک میزدم که گفت من اقا نیسم ای بابا اینا خوب همشون کت شلوارین خوو من از کجا بدونم علم غیب ندارم که بفهمم کدومشون اقا هستن همینجوری داشتم غر میزدم که دیدم یه زن مسن داره میاد طرفم چه عجب یه خانوم پپدا شد اینجا -سام خانوم من اتریسا زاهدی هستم 20 سلامه و ..
-من خانوم نیسم خانوم رفتن لطفا دیگه حرفشو نزن -خدا بیامرزتشون -نمرده کاش مرده بود -چی ؟؟


ارسال توسط TrojaN
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
blogskin