تبلیغات
رمان - رمان بــــچه های شیطون + ی دخــی دیوونه 2
رمان
رمان | رمان عاشقانه | رمان ترسناک | رمان ایرانی

اللهم عجل لولیک الفرج

وجعلنا من بین أیدیهم سدا ومن خلفهم سدا فأغشیناهم فهم لا یبصرون وسواء علیهم أأنذرتهم أم لم تنذرهم لا یؤمنون إنما تنذر من اتبع الذكر وخشی الرحمن بالغیب فبشره بمغفرة وأجر كریم .


مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395

هیچی اه اه چقد بد اخلاق رفت اونطرف و من نشستم رو مبله همه ی مبلا روشون یه پارچه سفید کشیده بودشبیه خونه ارواحه یکی داشت از پله میومد پایین و هی سرفه میکرد بلد شدم و با حالت خاصی گفتم -به دونه واسه سینه درد خوبه ها بخوری دو سوته حالت خوب میشه و میری فضا یه نگاه بهم کرد و گفت -پرستار شمایی؟ -من ک اره پرستارم ولی فک کنم تو ام از اون قلابیایی اره -یه نیشخند زد و راه افتاد که گفتم -چرا اینجا اینجوریه ؟سر جاش وایساد و گفت چجوری -نمیدونم ولی انگار ادم رو هوائه همه جا سفیده انگار خونه ارواحه راسی نری به اقا راپورت بدیا -یه خنده دندون نما کرد و رفت بچم چقد خوش خنده است من قربون اون دندونای صاف و یه دستت بشم یه کلمه بگو جون به لبم کردی ابته همه اینارو تو دلم گفتما همینجوری که داشتم با خودم وراجی میکردم اون خانومه اومد و گفت -سلام اقا اتاقتون امادست الان چایی حاضر میشه بعد یه چشم غره هم به من رفت وای خدا این الان چی گفت ..به لکنت افتاده بودم یا صاحب الصبر الان اخراجم نکنه اون شرو ورا چی بود من گفتم داشتم خود درگیری میکردم که اون زنه گفت برو تو تا وارد شدم چشامو بستمو و تند تند گفتم سلام ..ببخشید ...راستش ...خوب من نمیدونستم ..وگره اون شرو ورا رو بهتون نمیگفتم به جون تک مادرم که برام خیلی عزیزه اگه همون اول خودتونو معرفی میکردین دیگه منم اون شرو ورا رو نمیگفتم تورو خدا منو اخراج نکنین من واقعا به این کار احتیاج دارم میخواستم دوباره حرف بزنم که گفت -چشاتو باز کن و بس کن و بشین بعد زیر لب گفت دهنش کف نکرد من دهنم وا مونده بود که گفت -بشین -هان -میگم بشین -اهان چشم روی یکی از مبلا نشسته بودم که سرمو بردم بالا تا اتاقشو زیر نظر بگیرم که یه کلهی شیر بالا سرش بود که با حرفش تمام حواسم رفت بهش -نامه ؟-چی ؟؟؟؟ 


بقیه در ادامه مطلب
-میگم نامه رو بده -اهان بله .....بفرمایید -نامه رو دادم دستش عینکشو گذاشت و مشغول خوندن نامه شد تازه به قیافش دقت کردم پوست سفید و بور بود و چشاشم ابی بود اوخی نازی چه چشای خوشلی داره مثل چشای خودم میمونه حتما بچه هاشم مثل خودش خوشکلن داشتم نگاهش میکردم که گفت -تموم شد ؟-چی ؟-نگاه کردنتون تموم شد منم خیلی پروو گفتم هی کمو و بیش جای حساسش بودم که پریدید وسطش بدبخت چشاش گرد شده بود از این همه صراحت حرف من یه نگاه خشمگین کرد بهم و گفت -آتریسا زاهدی ؟؟ سوالی پرسید منم گفتم -بله 20 سلامه دیپلمم دارم و بچه جنوب شهرم -من چیزی از شوما پرسیدم چشام قورباغه ای شده بود این که از من بدتره خوشکل قهوهایم کرد و گذاشت سرجام زیر لب گفتم نه -خب شرایط کارو میدونی؟ -چه زود پسرخاله شد میدونی چه دوم شخصم به کار میبره -نه -یعنی براتون بگم -خی اره دیگه علم غیب ندارم که از رو هوا بدونم یه اخم کرد بهمو و گفت شنا بلدید که -اره مثل قورباغه زیر لب گفت یه قورباغه دیگه فک کرد من نشنیدم ولی گفتم -چیزی گفتین -نه فقط اینکه من نمیخوام به بچه هام توهین بشه تمام وقته امروزم میتونین تا ساعت 5 اینجا بمونین ولی فردا سسر ساعت 7 اینجا باشین لباس و چیزای ضروریتونو بیارین چون قرار اینجا باشین هر جمعه یک هفته درمیون اینجا و مرخصی هستین شیر فهم شد -بله اوکی اوکیم میخواستم ادامه حرفو بگم که صدای جیغ و دست و پا کوبی و هورا اومد که گفتم میخواستم ادامه حرفو بگم که صدای جیغ و دست و پا کوبی و هورا اومد که گفتم -یا خدا زلزله اومد یه نگاه خشمگین بهم کرد و گفت فکر کنم تند رفت بیرون و از در رفت بیرون و جلوی باغ وایساد بچه ها هر کدومشون داشتن یا میرقصیدن یا جیغ میکشیدن -اوه اوه چه زلزله هایی با دادی که پدرشون زد همشون ساکت شدند و به خط وایسادن همشون تو یه خط به ترتیب قدشون ههه چه باحال خوشم اومد با صدای اقا حرف با خودم تموم کردمو و گوشمو به اون سپردم -ایشون خانوم اتریسا زاهدی هستند پرستار جدید شما دوست ندارم بهشون بی احترامی بشه فهمیدید؟ همشون باهم گفتن بله چشم منم بعدش گفتم من کوچیک شمام باباشم یه چشم غره بهم رفت که جامو خیس کرم شروع کرد به معرفی کردنشون از دختر اولی شروع کرد که صورت کشیده و سفید و چشم و ابرو مشکی داشت و لبای صورتی و خوردنی خاک تو سرم به دختر مردمم رحم نمیکنم اسمشو مهسان گفت بهش میخور 17 یا 16 باشه اخه من بیام از یه دختر17 سلامه مراقبت کنم اصلا با عقل جور در میاد بعد رفت سراغ یه پسره که خیلی جذاب بود حیف کوچیکه وگرنه تورش میکردم صروتش گندمی و موهای خرمایی تیره که فشنش کرده بود و چشای عسلی اسمشو گفت فرهاد بهش میخورد 16 یا 15 باشه بعد رفت سراغ یه دختر بچه که خیلی ناز بود اونم اون موهاش خرمایی روشن چشاش عسلی خیلی روشن و صورت گندمی موهاشم دم اسبی بسته بود خیلی ناز بود اسمشو گفت آیسان بهش میخورد 14 یا 15 باشه ماشلاله چه قد زیاد ان تازه دوتاشون مونده چه خبره چه تند تندم اورده مادره بدبخت داغون نشده رفت سراغ پسر بچه بعدیه که اسمش فرزاد بود اونم انگار همسن ایسان بود چشمش خاکستری بود و موهاش دودی بود یه چیزی بود خیلی ناز بود معلوم بود از اون شیطوناس چون داشت از اون لبخند خبیثانه ها میکرد بعد رفت سراغ یه بچه کوچولو که موهاش بور رنگش بلوند بود انگار خودشون رنگ کرده بودن و با چشای ابی صورت تپل وای خدا چقد این بچه نازه اسمشو گفت آیدان منم بلند گفت وای تو چقد نازی اونم فقط خندید بهش میخورد 4 یا 5 سالش باشه بعد داری جون (داریوش بابائه بچه ها ) بهم گفت کارتون از فردا شروع میشه فقط امروز جهت اشنایی بیشتر اینجا بمونید تا ساعت 5 -چشم اقا حتما -خب دیگه من برم موفق باشین -ممنون اقا بچه ها اومدن طرفم که مهسان گفت -دوست داری بریم سگارو ببینم -اره خیلی دوس دارم منو فرزاد و فرهاد وآیدان رفتیم طرف سگا ولی ایسان نیومد نمیدونم حتما اضطراری داشته -فرهاد : چند سالته تو -20 سلامه -اااا واسه اینکار زیادی جوون نیسی اینو فرزاد میگفت -نه بابا ما بدبخت بیچاره ها مثل شما نیسیم که باید کار کنیم مهسان :خب اینارم بابام جو کنده واسش که به اینجا رسیده دیگه -خب اره مبارک صاحابشون باشه رفتیم طرف سگا که تو قفس بودن وای خدا انقدم زشت بودن که نگو سیاه و قدشانوم فک کنم دو متری بود سه تا سگ بودن اب دهنمو و قورت دادمو و گفتم اینارو شبا باز میزارین ؟فرهاد:اره ..میترسی؟؟ -نه بابا ترس کجا بود عاشق سگام اره جون عمه نداشتت تو کجا عاشق سگایی -خوبه پس فردا که اومدی اینجا شب باهم بیایم پیش سگا تا اینو شنیدم یهو بلند گفتم -چــــــــــــــی؟ که یهو همشون زدند زیر خنده فرزدا:تو که میترسی چرا قوپی میای خوو -نه نمیترسم ولی خسته میشم نمیتونم مهسان :تو که راست میگی -به جون شما باغش خیلی ناز بود یه جا بود که تا پ و سرسره بود یه پارکی زده بودن واسه خودشون یه جا مثل انبار بود که نرفتیم اونجا وسط باغشم که یه استخر خیلی بزرگ داشت دیگه رسیده بودیم که بچه گفتن بریم تو اون الاچیق اوه ببین اینجارو چقد شیرینی وای خدا ادم دهنش اب میوفته رفتیم نشستیم از اونجایی که من پروو بودم یه شیرینی از اون تپل مپلاش برداشتم و گذاشتم تو دهنم تا اولین گازو زدم یهو صدای له شدن و قرچ قرچ چیزیو شنیدیم بیخیال شدم و دوباره یه گاز زدم که دیدم ایسا و فرزاد و مهسان و فرهاد صورتشونو دارن جمع میکنن شیرینی رو در اوردم ببینم چیه که دیدم یه قورباغه ی له و لورده شده با چشای زشتش خیره شده به من منم که از جک و جونورا متنفرم جیغ زدم و انداختم یه طرف و دویدم طرف خونه که توی راه یه یه چیز نرم خوردم ولی سرمو بلند نکردم ببینم کیه یا چیه رفتم تو خونه و دنبال دستشویی گشتم همش عُق میزدم حالم داشت بهم میخور هر چی خورده بودمو و ریختم بیرون وای خدا من اون ...ای چندش فکرشو میکنم حالم بد میشه بعد از نیم ساعت که هی دهنمو با اب و خمیر و ریختم تو دستم شستم بالاخره رضایت دادم و اومدم بیرون وای گفته بودن شیطونن ولی فک نمیکردم این کارو بکنن اصلا دیگه ذوق و اشتیاقم کور شده بود با کاری ک کردند سرم پایین بودو از خونه خارج شدم و رفتیم بیرون که دیدم باباشون داره دعواشون میکنه اخ چقد دلم حال اومد خیلی حال کردم ولی از یه لحاظ دلم میسوخت رفتم نزدیکشون که دیدم داره تنبیهشون میکنه به مهسان و فرهاد گفت شما دوتا از کامپیوتر یه هفته خبری نی به ایسان و فرزادم گفت ایکس باکس یه هفته منتفیه و به ایدان گفت که عروسکشو یه هفته میگیره وا خاک توسرش چه تنبیه های مزخرفی خوشم نیومد اخه اینم تنبیه حداقل بگه دورو از غدا خبری نیس که چی اونو عروسکشو بگیره منم که دیدم این تنبیه ها بدرد نمیخوره گفتم اقا مشکلی نداره چیزی نیس اره جون ننت چیزی نیس اَی هنوزم فکرشو میکنم حالم بد میشه نگاه خیره ای رو روم حس کردم سرمو بر گردوندم دیدم که یه پسر چشم سبز هیکل ازون خشکلا صورت سفید و لبای خوش فرمش زل زده به منو ته خنده تو صورتش دیده میشه کوفت بگیری هی این ایکبیری کیه دیگه -چون خانوم گفتن کاریتون ندارم ولی دیگه تکرار نشه همشون گفتن چشم بعد اون زهرا خانوم (همون زن خدمتکاره )یه لبخند ملیح اومد رو لبش ولی اون مهسانه یه چشم غره رفت بهم ولی من سرمو برگردوندم یه طرف دیگه که اون پسره جلو بود تا این حرکتمو دید یهو زد زیر خنده کوفت چرا این هی زرت و زرت میخنده -خب دیگه من باید برم فعلا داری بود که میگفتم –چشم اقا خدافظداری که رفت زهرا خانومم رفت تو خونه من موندمو و اون بچه ها با اون پسره چلغوز مهسان و ایسان و ایدان و فرهاد و فرزاد رفتن طرفش و پریدن بغلش و ماچ و ماچ کاری کردن اه اه اینا چرا اینقد ماچ میکنن همو منو رامین سالی یه بار اونم یا تولدهشه یا عیده که اونم به زور مامان ولاله اه اه لوسا همینجوری که داشتم با خودم اختلاط میکرم که گوشه مانتوم کشیده شد، اا این که ایدانه عزیزم اینجا چیکار داره -داله ؟؟؟ -جونم خاله ! -داله بلیم دشویی . وا خب به من چه ربطی داره مثا منگلا بهش زل زده بودم که گفت -داله لیخت ! -خب خاله به من چه برو دیه مهسان :خب اون نمیتونه بره ک پرستارا میبردنش -داله لیختا !! -ااا خاله بگو نریزه -فرهاد :به کی به جیشش بگه نریزه تو این حین یهو همشون زدن زیر خنده ای کوفت هی زرت و زرت میخندن -داله بدو دیه . -ای بابا باشه داله الان از زیر پاش گرفتم و گردنش اونم دستاشو انداخت دور گردنم تند تند دوییدم به طرف در ورودی ولی احساس کردم دستام داره خیس میشه ،خدایا نه جان مادرت من مانتومو تازه خریدم . -داله لیخت . ای بچه ی لوس ننر ناز نازی اه گند زد به مانتوم همینجوری که زیر لب غر غر میکرم و به فکر مانتوم بودم حیف اون همه سلیقه ک خرج کردم تا این مانتورو بخرم هووف این بچه گند زد بهش از اون ورم خندهی بچه ها رو مخم بود اون فری خره همون پسر چلغوزه هم که داشت میترکید. ای زهر حلال ،ای حناق ،ای سرطان ، ای که الهی خودم سنگ قبرتو با گلاب بشورم حیف اون گلابی که بخواد واسه سنگ قبر تو حروم شه اصلا اون گلابم زیادیته با اون سنش هی میخنده اخه خنده داره همینجوری که توی درونم داشتم جنجال میکردم که ایدان گفت :داله ببخشید . -داله و کوفت اشکلای نداره . -داله دوفت یعنی چی ؟؟ -هیچی خاله بزرگ میشی میفهمی . -داله منو بشور . -دختر لوس،ننر، نازنازی گند زدی به مانتو بعد دستورم میدی که داله منو بشور . وای خدا گند بزنن به من چرا سر این بچه داد زدم یهو عین بز زد زیر گریه حالا چرا بز اصلا بیخیال بابا -وای خاله تو رو جون داری گریه نکن میرم واست عروسک میخرم گریه نکن خب ؟یهو گریش قطع شد ای خدا بیا ایناهم نسلن تا یه عروسک میگی گریه یادشون میره -دول؟؟؟ -چی؟؟؟ -دول میدی ؟-دول دیگه چیه ؟ایسان: احمق میگه قول -هوی چته خب من از کجا بدونم ایشون به قول میگن دول اخه اینم زبونه ولاله باید یه کلاس بیام پیشتون تا تشخیص بدم این چی میگه -داله بریم بشول دیه . -باشه خاله باهم رفتیم طرف خونه و رفتیم تو دستشویش موقعی که اومدم دهنمو بشورم دقت نکرده بودم ولی عجب دستشویی آی کلاسی داره اندازه اتاق خوابه ما تا از اونجا خشکل تر ولاله ای گیر کنه تو گلوتون هی معلوم نیش از کدوم قبرستون دره ای این پولارو در میارن ولاله با هزار مکافات شستمش و اب کشیدمش یعنی من باید برم بمیرم بچه شوری بلد نبودیم که به مرحمت اینا یاد گرفتیم . اوردمش بیرون و یکی از خدمتکارا که اسمش گوهر بود اومد ایداینو از دستم گرفت و برد تا لباس تنش کنه منم برای اینکه از شرشون برای دو ساعت خلاص بشم رفتم پیش زهرا خانومو گفتم :میرم دوش میگیرم اونم گفت برو و فردا هشت اینجا باش منم مثل خر گفتم باشه از در خونه زدم بیرون اون فری خره چلغوز نبود معلوم نبود کدوم قبرستونیه ولاله اصلا اینجا چیکارس ؟به ما چه فضولو بردن جهنم گفتن اسمش چیه گفت: آتریسا . ههه خل شدم رفت به خودمم جواب پس میدم کیفمو از روی صندلی رو حیاط برداشتم و طول حیاطو طی کردم تا به در رسیم. -اوف چه عجب به این در رسیدیم درو باز کردم که دربزرگه هم باز شد ااا اینکه داری خودمونه -کجا ؟چه وضعه پرسیدنه ای حناق بگیری سکته ناقص زدم -هیچی اقا این دختر سوسول شما ر*ی*د یعنی چیزه دستشویی کرد روم منم میرم خونه فردا هم 8 اینجام وای خدا یعنی من یه روز سوتی ندم روزم شب نمیشه اخه ر*ی*د یعنی چی ؟؟؟خاک کربلا تو سرت کنن اتریسا که حیف اون خاک که بخواد بخوره تو سر بی مخ تو این داری هم داشت به زور خندشو قورت میداد که بعد یه لبخند دختر کش زد و گفت: باشه برو فردا سر وقت اینجا باش در ظمن با ماشین من برو . -نه اقا دستت طلا خودم میرم وای خدا اخر این طرز حرف زدن کار دستم میده خندشو قورت داد و و با حالت جدی گفت نه وقتی میگم با ماشین من یعنی ماشین من ایش چندش تا دو مین پیش نمیتونست خندشو جمع کنه حالا واسم اخم و تخم میکنه اصلا به یه وَرَم . -باشه اقا اقا حشمت اون رانندهه اونو برد جلوی در خونه پیاده کرد و اومد پیش من منم با کمال احترام سوار ماشینش شده بودم خدایی ادم حس میکرد انگار رو تخت خوابه تاحالا تو همچین ماشینی نشسته بودم خیلی با حال بود وای خدا ذوق مرگ شدم افتضاح ادرسو ازم پرسید منم بهش گفتم این حشمت جون حدود 50 یا 60 بهش میخورد صورت شیش تیغه سفید یا چاشن چروک طبیعی و یکمم اخم . ههه خاک تو سرت اتی که اینقد خل مغزی یعنی تا این حد خل مغز ندیده بودم که خودمو دیدم من باید از مامانم بپرسم سر من چی خورده ک این همه اسکل شدم ولاله -بفرمایید ! با حرف حِشی جون (همون حشمت خودمون) به خودم اومدم و پیاده شدم و از پنجره سرمو اوردم تو ماشینو گفتم -دستتون درد نکنه به خشکی گفت خدافظ و رفت -ایش همشون گوشت تلخن باور کن من اینارو همرو شیرین میکنم حالا ببین من کی گفتم -ایش همشون گوشت تلخن باور کن من اینارو همرو شیرین میکنم حالا ببین من کی گفتم -خب من همین الان گفتم دیه ای بابا من چرا اینقد خنگم . از کوچمون رد شدم و رفتم تو خونه دره حیاطو باز کردم و طولش که یک چهارم خونه رادب که چی بگم یه حیاط نقل کوچولو که باغچه داشت کنارش و مامانم توش سبزی کاشته بود و رد کردم و رفتم سمت در ورودی خونه درو باز کردم که دیدم مامانم داره قران میخونه اخی مامانم چقد دلم واسش تنگ شده بود من این همه احساسو از کجا اوردم عایا ؟خی نمیدونم بیخیال قرانش که تموم شد بستش و بوسش کرد و گفت -به به خانوم پرستار بچه چطوری تو ؟چرا کشتی هات غرقه ؟خوش گذشت؟ چیکار کردی ؟صاحب کارت خوبه ؟یا از این نچسباس ؟بعد اونجا دوست پیدا کردی ؟سر دستهی خدمتکارا کیه ؟مهربونه ؟یا اونم اخموئه از اونایی که مثل سگن ؟-به به سلام به مامانی خودم بابا دو دقیقه وایسا ماهم سوار شیم چه خبره تند تند سوال خووو من یادم میره چی بودم سوال اولت که خوب خوبم .و سوال دومت که اینکه نه بابا چیزی نشده حالا تعریف میکنم سوال سومت ؟اوم چی بود -بچه بیا اینجا ببینم مامانم بود که میگفت منم گفتم میخواد منو بغل کنه دستامو باز کردم و رفتم جلو که مامانم گفت اوه دختر وایسا بینم همونجا وایسادم مامانم اومد جلو و یه چند تقه با دستش زد به سرم و گفت -دختر تو چرا اینقد خنگی ماشلاله نه من نه بابا خدا بیا مرزت اینقد خنگ نبود که تو خنگ شدی همینجوری به مامانم مث منگلا زل زده بودم وای خدا الان من میرم معتاد میشم پس فردا اخه اینا چه محبتی دارن من به چیه اینا دلم خوش باشه -مردی؟ -مامان من عاشق این همه محبتتم -میدونم ههه یعنی من باید برم بمیرم بیا اینم مامان من -خب دختر زیاد نرو تو فک بگو بینم چه خبر بود امروزو قشنگ تعریف کن از اولشو گفتم از اونجایی که قورباغه بود و دستشویی ایدان و مامانمم هی میخندید یعنی بگم غش کرده بود سرخ شده بود بیا اینم مادره به جای اینکه بیاد منو دلداری بده داره بدتر میخنده اونوقت من چه توقعی از اون پسره یالقوز دارم خوو -مامان تا تو میخندی من میرم دوش بگیرم -باشه دختر برو رفتم یه دوش گرفتم به قول بقیه رمانا ارامش تزریق شد بهم و یه چند تا لباس مباس برداشتم واسه فردا و یه تاپ شلوارک پوشیدم و رفتم پیش مامان که صداش میومد ک داشت با تلفن حرف میزد همینجوری که میرفتم جلو با ایما و اشاره ازش پرسیدم کیه که گفت خالته -اره عزیزم اره اتریسا اینجاس میخوای حرف بزنی وای نه با ز این خاله من از اون ور زنگ زده ول کن نیس حالا میگم اونور فک نکنین خارجه ها نه بابا توی اصفهانه اونجا با شوهرش که زندگی میکنه -سلام خاله گل و گلاب من ! -سلام عزیزم خوبی -سلام خاله خوبم تو خوبی ؟-مرسی منم خوبم شنیدم کار پیدا کردی اره وای باز این مامان من دهنش لق شد همه چیو گذاشت کف دست اینا -اره خاله جان بردیا خوبه عمو احمد چی خوبن ؟-اره خاله خوبن سلام میرسونن -سلامت باشن تیام چی اون خوبه خبری داری ازش -نه ولاله خاله رفته اونور اصلا یه خبر از من نمیگیره -اهان باشه خاله من گوشی رو میدم مامان از من خدافظ -خدافظ خاله جان -ایش چقد فک زد خدا مامانم یه چشم غره بهم رفت و تلفونو از دستم گرفت منم رفتم طرف تلوزیونو روشن کردم هیچی نداشت دریغ از یک چیز مفید کلافه بلند شدم تا خواستم برم تو اتاق در باز شد و رامین اومد تو -به به سلام ابجی منگل من -سلام داداش خنگول من -ای بی ادب این چه حرفیه میزنی -ااا خودت بهم گفت منگل -من کی گفتم -اصلا بیخیال بابا خب چه خبر دانشگاه خوب میگذره -هی بدک نیس تو چیکار کردی رفتی -اره بابا رفتم بدک نبود ** با صدای زنگ از خواب بلند شدم و سریع یه مانتو و شلوار و شال پوشیدم و رفتم اشپزخونه و صبحونه خوردم که رامین اومد با دیدنش بغضم گرفت وای من چند روز میخوام ازش دور باشم یهو پریدم بغلش کردم که شوکه شد و گفت -آتی خودتی؟ -اخه ما خیلی خانواده با احساسی هستیم سالی یه بار همو بغل میکنیم اصن احساس میچکه ازمون منو و رامین به مامانم رفتیم ریلکس بی احساس یعنی اصن بیخیال بهتره نگم -اه دختر چته مگه میخوای بری سفر قندهار اینجوری به من چسبیدی چته تو ؟بیا اینم یه نمونش -خاک تو سرت کنن همه ارزوشونه بغلشون کنم -همه بیجا کردن با تو که ارزوشون باشه -اوه اوه بابا ایول داش غیرت خوشم اومد مامانمم از اشپرخونه اومد و گفت برو دیکه اتریسا دیرت شدا -چشم مامان گلم الان میرم رفتم طرفشو بغلش کردم که سرمو بوسید و گفت موفق باشی و پشت حرفش زد زیر خنده خدایا منو از دست این مامانم نجات بده هی . از خونه زدم بیرون و اژانس گرفتم و رفتم پیش بسوی سلطنت الدوله اوه چی گفتم بیخیال حدود 8:30 بود که رسیدم من چقد دیر میرسم زنگ و زدم که بدون هیچ بله و بلایی در باز شد ایش گور به گوریا رفتم تو خونه و رفتم تو خونه و بعد از یه قرنی بالاخره رسیدم دم در رفتم تو زیاد هنو با جاهاش اشنا نبودم برا هموم رفتم طرف اشپزخونه که گوهر اونجا بود که گفتم -سلام خانوم ببخشید زهار خانوم کجا هستن ؟؟ اوه اوه یعنی من باید قربون لفظ قلم حرف زدنم بشم بابا جنتلمن بابا لیدی بابا سوپر من بابا زورو من چقد خنگول بودم نمیدونستم اخه اینا چی بود که من پشت سر هم ردیف میکنم برو توی اتاق نشیمنه – دای گوهر بود مرسی گفتم و رفتم طرف اتاق نشیمن ماشلاله انقد گنده بود که گم میشد رفتم یه اتاق هیچکی نبود درشو بستم و راهروئه هالو رد کردم یه در بود درو باز کردم یه زن از اون تو دراومد وا این دیگه کیه ؟-کاری داشتین ؟-هان یعنی بله میخوام برم پیش زهرا خانوم . -اهان بعد درو بست و رفت منم رفتم سمن یه راهرو که یه در بود با شوق و ذوق درو باز کردم که دیدم یه مرده با بالا تنه لخت و یه شلوا جین مشکی پیرهن به دشت وایساده اونجا تا اونو دیدم سرمو انداختم پایین وای خدا غلظ کردم به جون مامانم دیگه با نامحرم نگا نمیکنم -اینجا چیکار میکنی ؟-ااا این که همون یالقوزس چقد اخموئه -ب ...ببخ..ببخشید نمیدونسم ...که شما اینجایین -زودتر برو بیرون ااا این کیه که به من دستور میده یالقوز -گفتم برو بیرون دیگه به معنای واقعی داشتم خودمو خیس میکردم این چرا یهو وحشی شد -چشم -سریع درو بستم و همونجا پشت در یه نفس عمیق کشیدم داشتم سکته میکردم مرتیکه پروو چشام و بسته بودمو و همینجوری داشتم با خودم حرف میزدم که -تموم شد ؟-وای وای ببخشید به جون خودم دنبال زهرا خانوم میگردم پیداش نمیکنم اینجام انقد گندش نمیدونم کدوم وری برم که گم شدم فک کردم این اتاقه به همون اتاقی که توش بود اشاره کردم فک کردم این توان که دیدم شمایین -مگه من توضیح خواستم -نه خب نخواستین ولی من برای حفظ جونم باید میگفتم -یه پوزخند زد و گفت برو مستقیم سمت چپ زهرا اونجا بی فرهنگ شن مامانتو داره بهش میگه زهرا -چشم از کنارش رد شدم اوه اوه چه بویی میده دوش گرفته با عطرش سرفم گرفته بود افتضاح سریع رد شدم اه اه دستم و رو سینم گذاشتم یه چند تا ضربه زدم بهش تا خفه نشم همون ادرسی که داد و گرفتم و رفتم اونطرفهوف چه عجب پیداش کردم در زدم و داخل شدم منو دید یه لبخند مهربون زد و گفت -کاری داری؟ بله راستش میخواستم بپرسم اتاق من کجاست؟ -اهان یادم رفت بیا بریم بهت نشون بدم از اونجا رفتیم بیرون واس خدا اینجا چقد گندش ادم گم میشه -خانوم ؟-به من بگو زهرا -نه خب زشته راحت نیسم -باشه پس میگم زهرا جون -ههه باشه عزیزم خب کاری داشتی که صدام زدی همینجور اون جلو میرفت منم پشتش مثل جوجه ادرکا راه میرفتم خندم گرفته بود -اینجا چرا اینقد گندس گم نمیشین ؟-یه خنده ای کرد که من موندم -نه دخترم اولشه بعد که چند روز اینجا باشی قشنگ خونه رو یاد میگیری ؟اهان از پله ها رفتیم بالا طبقه دوم واو خدای من چقد اتاق داره -خب بیا اینجا دنبالش رفتم یه اتاق با دکور یاسی و تخت دو نفره و یه می تولت با یه اینه روش و پرده های یاسی اتقا شیکی بود ولی از نظر من رنگش لوس بود -خب خانوم کوچولو اینجاهم اتاق تو . -خیلی ممنون توش سه تا در بود و یه کمد رفت در اولی رو باز کرد که دستشویی بود در دوم حموم و در سوم کمد دیواری -خب اینم حموم و دستویی در ظمن توی اون کمد یه حوله و چند دست لباس خوابه واسه پرستاراس اه اه فک کن من حوله ی اونا رو بپوشم اَی چندش -خب دیگه من میرم کارم داشتی صدام کن -چشم اون رفت و درو بست تا اومدم رو تخت بشینم یهو در باز شد و پرید تو اتاق که منم انگار موقع خلاف گرفتنم سیخ شدم سرجام -ببخشید یه چیز یادم رفت . -بفرمایید ؟-بیا بیرون ساکمو گذاشتم اون بغلو و رفتم بیرون -خب ببین هیچکس دوست نداره تو اتاقشون بری بیا میخوام اتاقا رو نشون بدم رو به رومو نشون داد گفت این واسه ی خانوم کوچیک ایدانه . بیا فسقل بچه اس بهش خانوم میچسبونن اونوقت منه بدبخت هی خدا یکی رو میرسونی به عرش ما هنو باید زمینو جارو بکشیم و رو فرش باشیم این اتاق بغلی واسه اقا کوچیک فرزاده و اتاق بغلیش واسه فرشاد و اتاق بقلی واسه فرهاد اقا هستش وا فرشاد کی بود ؟بیخیال زیاد به مخم فشار بیارم از اینی که هست بدتر میشه و این اتاق بغلیت واسه ایسانه و اتاق بغلی ایسان ماله مهسانه و اتاق بغلی مهسان واسه ی منه اوکی یا خدا من واسه کنکورم اینجوری درس نداشتم که اینارو باید یاد بگیرم خب سخته -بله بله اوکی اوکیم -خوبه حالا هم اگه دوست داری لباساتو عوض کن برو تو باغ یه گشت بزن -چشم رفتم توی اتاق و یه تنیک مشکی یا یه شلوار ورزشی سفید و یه شال مشکی با دمپایی لا انگشتیای مشکیم پوشیدم و یه برق لب زدم و رفتم بیرون تا درو بستم فرهادم با من اومد بیرون -سلام هی خدا ببین چه روزگاری شده که اول باید بزرگتر ها سلام کنن بعد بچه اگه خواست جواب بده -سلام ،خوبی؟ -اره تو خوبی؟


ارسال توسط TrojaN
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
blogskin