تبلیغات
رمان - رمان میــــراث 4
رمان
رمان | رمان عاشقانه | رمان ترسناک | رمان ایرانی

اللهم عجل لولیک الفرج

وجعلنا من بین أیدیهم سدا ومن خلفهم سدا فأغشیناهم فهم لا یبصرون وسواء علیهم أأنذرتهم أم لم تنذرهم لا یؤمنون إنما تنذر من اتبع الذكر وخشی الرحمن بالغیب فبشره بمغفرة وأجر كریم .


مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395
رمان میــــراث 4

روز انتخاب واحد رسید با معصومه به سمت دانشگاه رفتیم تو دانشگاه بودیم که یه دفه معصومه با آرنج کوبید تو پهلوم داد زدم: هوووووووو ....چته؟ با سر به سمت چپم اشاره کرد به آن سمت که نگاه کردم اق خوشتیپ دانشگاهمونو دیدم پندار ارسلان یه تیشرت نارنجی پوشیده بود با شلوار لی تنگ موهاشو فشن کرده بود و عینک مارک دارشو رو چشماش گذاشته بود داشت به سمت ما میومد گفتم: معصوم خودتو جموجور کن پررو پررو اومد کنارمون نشست و گفت: به به همکلاسی های عزیز خودم تابستون خوش گذشته؟ چون همچین آب اومده زیر پوستتون نگاهی به سر تاپاش کردم وگفتم: به به میبینم که هنوز زنده ای به نظرم شما هم تابستون بهتون خوش گذشته چون ماشاا... فکتون برای چرت و پرت گویی محکم تر شده - تو هنوز زبونت درازه فکر کردم شوهرت دادن زبونت کوتاه شده یه دفه زبونم لال شد مثه بهت زده ها بهش خیره شدم معصومه گفت: تو از کجا فهمیدی؟ پندار گفت: از همون جایی که بدونی شوهر ایشون یکی از دوستای منن خودمو جمعو جور کردمو گفتم: به به میبینم که سامان هرچی جک و جواده دور خودش جمع کرده با همون لبخند نفرت انگیز روی لباش گفت: فقط من موندم چجوری سامان رو تور کردی از تو سرترهاش هم نتونستن اونو گیر بندازن اونا برای سامان فقط یه بازین لبام از شدتی که فشارشون داده بودم قرمز شده بودن پندار عینکشو در آورد و چشمان آبیشو که مثه گربه میمونه به من دوخت و گفت: ببینم نکنه تو رو هم داره به بازی میگیره و این بازی جدیدشه از سامان که بعید نیست یه دفه از جام پا شدمو کیفمو کوبوندم روی صندلی یه دفه عینکش افتاد زمین گفتم: ببین ارسلان این چرتوپرتایی که همین الان تحویلم دادی برو به کسی بگو که توی رذل رو نشناسه تو به سامان حسودی میکنی چون در هر صورتش از تو سرتره اگه یک بار دیگه سر راهم سبز شی و چرت و پرتاتو بگو با همین کیفم جوری میزنم توی سرت تا همه ی اون موهای تافت خوردت بریزه بعد هم به سامان میگم که بدجوری حالتو بگیره الان هم بهتره برم چون به اندازه ی کافی خودمو با حرف زدن با تو کوچیک کردم بریم 
معصومه و با خیال راحت از روی عینکش رد شدم *** از پندار متنفر بودم از سامان هم متنفر شدم سامان چه کارهایی انجام داده بود که باعث شده بود پندار رذل این حرفارو بزنه سردرد گرفته بودم طاق باز روی تختم خوابیده بودم که یه دفه صدای تلفن را شنیدم خودم رو کشون کشون به سمت پایین بردم و گفتم: الو؟ صدای شاد سامان رو شنیدم گفت: سلام بر همسر فداکارم که از دوری من در حال تلف شدنه - خواب دیدی خیر باشه در طول عمرم این قدر راحت نبودم بی خیال گفت: واو نمیدونی سمیرا این جا چه خبره این قدر دختر خوشکل زیاده نمیدونم کدومو انتخاب کنم عصبانی شدم مرض داره اومده اینارو به من میگه با طعنه گفتم: این قدر مطمئن نباش شازده اول ببین کسی تحویلت میگیره بعد بازار گرمی کن با همون لحن گفت: تحویل که خیلی زیاد میگیرن برای همین میگم کدومو انتخاب کنم فهمیدم زنگ زده تا اعصاب منو خراب کنه منم مثل اون زدم تو رگ بی خیالی و گفتم: دیروز رفته بودم دانشگاه با خنده گفت: به سلامتی چه خبر با لبخندی شیطنت آمیز گفتم: هیچی دوستت رو دیدم پندار ارسلان احساس کردم اون لبخند دیگه روی لباش نیست آخیش دلم خنک شد خیلی جدی گفت: چی گفت؟ بیخیال گفتم: هیچی فقط بهم گفت که شاید من هم مثل تموم اون بدبخت هایی که فریبشون داده بودی گول بخورم ...گفت که از سامان بعید نیست که بازی جدیدشو این جوری شروع کرده باشه سامان خیلی تند گفت: غلط کرده سمیرا اصلا به حرف پندار گوش نکن اون چرت و پرت زیاد میگه نزار این جوری بینمون شکر آب بشه با نامردی تموم گفتم: مگه بین ما چیزی بوده که بخواد شکرآب هم بشه؟ سکوت کرد بعد از چند ثانیه گفت: وقتی واسه تشکیل خانواده یه دختر عقب مونده واسم انتخاب کردن همین میشه دیگه . سپس قطع کرد خیلی عصبانی شدم پسره ی از خود راضی چی با خودش فکر کرده تازه بی خداحافظی بلند داد زدم : وقتی آدم تربیت خانوادگی نداشته باشه بی در پیکر میشه مثه این آه اعتراف خیلی سخته میدونم ...هی ..دلم واسش تنگ شده نامرد از وقتی اونجوری باهاش حرف زدم دیگه بهم زنگ نزده احساس گناه شدیدی بهم دست داد میدونم سامان مرد زندگی نیست ولی زندگی مشترک باهاش خیلی مزه میده هر روز یه موضوع جدیدی واسه خندیدن پیدا میکنه جلوی همه خیلی خشک و رسمیه و جلوی من اون سامان درونیش رو بیرون میاره درست مثله بچه ای میمونه که شیطنت میکنه و من چقدر این شیطنت هاش رو دوست دارم یهو دلم هواشو کرد تا حالا منت کسی رو بجز مانیا نکشیده بودم نمیدونم چطوری این قدر به مانیا دلبسته شده بودم آیا این واقعا چیزیه که من میخوام ؟ آیا من واقعا دلم میخواد که فقط برم پیش مانیا؟ این فکر اولش خیلی واقعی بود اولین هدفم در زندگی پس چرا نسبت بهش دارم سرد میشم؟نکنه این هم یک لجبازیه؟ آیا فقط واقعا دارم به خاطر مانیا میرم یا این فقط چیزیه که واسه لجبازی با خودم میخوام انجام بدم ؟ یا از اون مهمتر دلیل سرد شدن نظرم برای رفتن به سامان هم ربط داره؟ آخه چه چیزی در این بشر انقدر من رو جذب میکنه ؟ واقعا دلم براش تنگ شده چشمام بستم و آخرین نگاهش رو به یاد آوردم تلفن را برداشتم و شماره اش را گرفتم صدای سردشو شنیدم - بله؟ - سلام - کاری داشتی؟ خیلی بهم برخورد گفتم: شما ادب نداری ؟ جواب سلام واجبه ها یه ذره نرم تر شد و گفت: علیک سلام امرتون گفتم: سامان مگه داری با ارباب رجوع حرف میزنی؟ ناسلامتی من زنتم با طعنه گفت: آها....از کی تا حالا؟ با ناراحتی گفتم: سامان این جوری نکن دیگه من زنگ زدم آشتی کنیم با همون لحن گفن: ا...از کی تا حالا ما با هم قهریم اصلا مگه ما با هم رابطه ای داریم که بخوایم قهر کنیم؟ دیدم داره تلافی میکنه گفتم: سامان نکن دیگه نفسی کشید و گفت: باشه ...حالا بگو ببینم چی شد که زنگ زدی چی میخوای از این جا؟ - وا مگه باید حتما چیزی بخوام که بهت زنگ بزنم؟ خندید و گفت: شما که همینجوری مارو منور نمیکنید حتما دلیلی داره من هم خندیدم و گفتم: نه دلیلی نداره فقط... گفت: فقط چی؟ گفتم: هیچی...هیچی... لحظه ای سکوت برقرار شد سپس سامان خندید و گفت: سمیرا گیج گفتم: ها؟ گفت: منم همینطور سپس قطع کرد ************************************************** *** اولین روز دانشگاه رسید دقیقا دو هفته از رفتن سامان میگذشت ماشین خوشکلم رو پارک کردمو به سمت دانشگاه رفتم دیدم معصومه داره با یه پسری خداحافظی میکنه لبام را گاز گرفتمو زیر لب گفتم: معصومه فاتحت خوندست داشتم دنبال کلاس هام میگشتم که دیدم جلوی کلاسم پندار ایستاده و داره بر و بر منو نگاهم میکنه یه چشم غره رفتم و خواستم از در رد بشم که گفت: اگه دقت کنی میتونی یکی از دوست دخترهای سابق شوهرت رو تو این کلاس پیدا کنی هروقت بهش نزدیک شدی میزنم رو میز و بعد وارد کلاس خدایا من چقدر از این بشر متنفرم انقدر که نحسه حالم از حرکاتش بهم میخوره رومو برگردوندم و با خودم گفتم یه روزی اشکشو در میارم دیدم معصومه روی صندلی نشسته و داره باهام بای بای میکنه رفتم کنارش و گفتم : چشمم روشن معصومه خانم اون آقایی که باهاش اومدی کی بود؟ باز چشم منو دور دیدی ؟ با خجالت سرشو آورد بالا و گفت: یادته اوندفه گفتم برام خاستگار اومده؟ سرمو تکون دادم ادامه داد: قراره یه مدت با هم باشیم تا ببینیم میتونیم با هم به تفاهم برسیم یا نه خیلی خوشحال شدم و دیدم حتی معصومه هم عشقشو پیدا کرده اون آیندشو انتخاب کرده آیا منم انتخاب کردم دوباره یاد سامان افتادم و حرف پندار راست میگفت؟ نه بابا اون یه روده راست تو شکم مبارک نداره پس اینم راست نیست سنگینی نگاه کسی حواسم رو پرت پندار کاملا به طرفم برگشته بود و زل زده بود بهم و لبخند میزد دیم همه دارن بدجور نگاه میکنن با معصومه جامو عوض کردم وقتی کلاس تعطیل شد با شک به همه ی دخترای کلاس نگاه میکردم پندار هم متوجه شد اروم اومد کنارذم و طوری که فقط من بشنوم گف: نگران نباش از تو خوشکل تر نیست از عصبانیت قرمز شدم و به اون که با بی قیدی میخنده و یه عینک آفتابی گرونتر از قبلی رو میذاشت رو چشماش نگاه کردم اشاره ای به عینکش کرد و گفت: یکی طلبت داشتم سیب زمینی درست میکردم تا برای خودم سرخ کنم و بخورم و همونطور داشتم با سپیده درمورد لباس جدید دختر عموی هادی حرف میزدم که سپیده دل پری از او داشت وقتی قطع کردم دلم گرفت چقدر سپیده هادی رو دوست داره و هادی اونو دوست داره ولی من ... تو همین افکار بودم که یه دفه صدای در اومد قلبم از ترس از حرکت ایستاد سکوتی وحشتناک اون خونه ی درندشت رو گرفته بود رنگم پریده بود ازترس قالب تهی کرده بودم با دستایی لرزان یکی از چاقوهای بزرگ آشپزخونه رو برداشتم و با تن و بدنی لرزون داد زدم: کی هستی؟ صدایی نیومد آروم آروم رفتم سمت تلفن و شماره 110 رو آماده کردم تا اگه دزد بود فقط دکمه رو فشار بدم آروم آروم رفتم یه صدای دیگه اومد از پذیرائی بود آروم دستمو وارد پذیرائی کردم تا چراغشو بزنم یه دفه یکی دستامو کشید و محکم رفتم تو بغل یکی از ترس در حال مرگ بودم که یه دفه گرمای آن بغل و صدای خنده یکی آرومم کرد این گرما رو میشناختم این بغل پر مهر مال سامان بود محکم مرا در بغل گرفته بود و میخندید همانطور که مرا در بغل گرفته بود با خنده گفت: نه تو رو خدا میخواستی چی کار کینی؟ با تلفن منو از پا در بیاری ؟ از طرفی هم خوشحال بود و از طرفی دیگر عصبانی شدم که داره این جوری منو مسخره میکنه خواستم خودمو جدا کنم که گفت: نه ...تکون نخور بزار یه چند ثانیه همینجور بمونم بعد خودش منو جدا کرد و نگاهی تو تاری به من انداخت دیدم جو ناجوره گکفتم: نخیر اصلا من با تلفن کاری نداشتم میخواستم اگر لازم شد با این کاری کنم و چاقو را بالا آوردم دوباره خندید که من با خنده ای که میخواستم کنترل بشه گفتم : هر هر میخنده حالا اگه اینو تو شکمت فرو میکردم ببینم بازم میخندیدی گفت: آخه من تا حالا فکر مکردم مامنم چه زن عقب مونده ای برام گرفته ولی الان که دارم میبینم به اضافه عقب موندگی غل چماق هم هستی و شروع کرد به خندیدین داد زدم : سامان با خنده گفت: جانم یه چیزی ته دلم تکون خورد آروم گفتم: میکشمت با خنده گفت: حتما با تلفن چاقو رو انداختم رمین و با پا لگلی به زانوش زدم از درد پهن زمین شد با حالت پیروزمندانه گفتم: حالا برو بگو زنم غل چماقه و رفتم آشپزخونه ***************************************** یه مقداری برنز شده بود و چقدر بهش میومد اونقدر خوشکل شده بود که فقط میخواستم بشینم شب و روز نگاش کنم خودش هم فهمید و گفت: چیه چرا این جوری به من زل زدی؟ شونه هامو انداختم و دوباره بهش زل زدم کلافه دستاشو کشید روی موهاشو گفت: اگه این قدر دلتنگی خوب میتونی به جوری جبران کنی یه لحظه فکر کردم و بعد که فهمیدم چی گفته یه هقی کشیدم و گفتم: خجالت بکش بی ادب خندید و گفت: تو منحرفی اصلا منظور من اون نبود که منظور من یه غذای خیلی خیلی خوشمزست چپ چپ نگاش کردمو گفتم: اره جون خودت در ضمن مگه نوکرتم غذای خوشمزه میخوای یه ذره سیب زمینی هست میخواستم واسه خودم سرخ کنم تو رو دیدم اشتهام کور شد برو خودت سرخ کن و بعد بخور گفت: سمیرا ...خیلی نامردی من تازه از سفر کاری اومدم و اونوقت پاشم برم سیب زمینی بخورم اون هم خودم سرخ کنم ؟ خیلی بدی - میخواستی منو نترسونی گفت: حالا یه این بارو .....باشه؟....باشه؟.... مثله این بچه تخسا شده بود خندم گرفت گفتم: فقط یه این بار همچین خوشبحالت نشه گفت: باشه باشه هر چی تو بگی مثل قحطی زده ها افتاد به جون سیب زمینی های بخت برگشته و من داشتم با خنده بهش نگاه میکردم یه لحظه دست از خوردن کشید و گفت: ها؟ چیه؟ - اونجا بهت غذا میدادن؟ با خنده گفت: از بسکه به دستپخت مسخرت عادتم دادی غذای خوب از گلوم نمیره پایین هی کم میخوردم گفتم: آها ... پس خوردی ظرفارو بشور شب بخیر من رفتم بخوابم همونطور که میخورد گفت: برو الام منم میام یه دفه جا خوردم پله هارو برگشتمو گفتم: چی گفتی؟ گفت: ای منحرف...منظورم این بود که میام سوغاتیتو میدم با ذوق گفتم: آخ جون مرسی پس من میرم آماده شم رفتم بالا تو اطاقم لباس خوابمو پوشیدم تاپ صورتی گلدار با شلوارکش ست شیشه عطرمو رو خودم خالی کردم نمیدونم چرا ولی دلم میخواست بهترین باشم زنگولکو گرفتم دستمو گفتم: این جوری نگام نکن خودم هم توش موندم ...نمیدونم میترسم زنگولم خیلی زیاد اون یه دخترباز حرفه ایه و من...میخوام با مانیا درسمو ادامه بدم خودمو و مانیا فقط ما دوتا و ناگهان چهره ی سامان با ان خنده ی قشنگش تو ذهنم اومد تموم بدنم گرم شد ناگهان در باز شد و سامان وارد شد هنوز کرواتش بسته بود دوتا چمدون با یه کیف رو شونه هاش بود اومد تو و درو با پاهاش بست و همونجا وسایلو روی زمین گذشات با اون چشمای شیطونش نگاهم کرد و گفت: بیا این جا تا سوغاتیاتو بدم رفتم کنارش و همونطور که زنگولک رو تو بغلم گرفته بودم رو زمین نشستم - به نظرت کی میشه همونطور که این عروسکو محکم بغل میکنی منو هم بغل کنی؟ سرمو انداختم پایین راستش حرفی برای گفتن نداشتم با خنده ی زورکی گفت: اصلا خجالت کشیدن بهت نیمیاد بیا ببین خوشت میاد من که سلیقه شما زنهارو نمیدونم از هرچی دیدم و خوشم اومد یکی گرفتم اگه خوشت نیومد بده آلما این قسمتو با خنده گفت چمدون اولو باز کرد یه لباس شب صورتی بود که جنس براق بود لباس دکلته بود و از بالا تنگ میشد و در قسمت پاها آزاد میشد با ذوق زنگولکو گذاشتم کنار و پیرهنو گرفتم دستمو و گفتم: سامان؟ - بله؟ نگاش کردمو گفتم: سامان عالیه خیلی خوشکله خیلی خیلی با نگاه مهربونش گفت: قابل تو رو نداره گفت: حالا بعدی دوباره دستشو کرد تو چمدون و این دفه با یه کت چرمی که چند روز پیش تن یه هنر پیشه دیده بودم بیرون اومد نزدیک بود بزنم زیر گریه خیلی این کت خوشکل بود - سامان تو بی نظیری میدونی چقدره من دنبال این کتم؟ کل تهرانو گشتم ولی مثلشو پیدا نکردم مرسییییییییییییی سامان با همون نگاه قبل آروم گفت: خواهش میکنم دوباره دستشو برد تو چمدون و یه لباس شب کوتاه آورد رنگش مشکی بود و یه آستینه بود دوباره گفتم : خیلی قشنگه سامان نامرد تو که گفتی سلیقه ی خانومارو بلد نیستی دوباره رفت تو جلد اون سامان شیطون و گفت: درمورد شما استثناست در ضمن تو بقیرو ندیدی شاید شانسکی تا این جا قشنگی بود با ناراحتی گفتم: ولی سامان چرا این قدر گرفتی؟ لازم نبود همونطور که یه قاب عینک در میآورد گفت: زنمی دلم خواست به تو چه؟ و قاب عینکو داد دستم قابو باز کرد و یه عینک دیدیم کپ عینک پندار یه دفه اخمام رفت تو هم با نگرانی گفت: چی شد؟ خوشت نمیاد؟ با لبخند گفتم: نه اتفاقا خیلی قشنگه ولی با دیدنش یاد یکی افتادم - خوب بده یا خوب؟ - مهم نیست مهم اینه که برای من قشنگه ساک اولش خالی شد و رفت سراغ دومی و درشو باز کرد و گفت: تو این فقط عطره کیفشو بو کردم پر بود از بوی عطر های فرانسوی نگاهش کردم رو دستاش تکیه کرده بود و داشت منو نگاه میکرد گفتم: چیه؟ شاانه هاشو انداخت بالا که یعنی هیچی نیست وسایلو کنار گذاشتمو و رفتم کنارشو و گفتم: سامان؟ گفت: جانم؟ گفتم: خیلی دستت درد نکنه خیلی دوستشون دارم منظورم وسایله یه دفه دستامو دور گردنش انداختمو گفتم: مرسی و اورا بغل کردم بغلی گرمم و دوست داشتنی که میخواستم تا ابد ادامه پیدا کنه میخواستم دیگر به هیچ چیز فکر نکم نه به پندار نه به مانیا و نه به تمام دختر هایی که این بغل پر مهر رو تجربه کردن و ناگهان چشمانم را باز کردم نه.......نباید خودم رو لور بدهم هنوز ذره ای به نام غرور در وجودم هست که نیمدانستم این قدر قویست خودم را از او جدا کردمو و به او نگاهی انداختم که چشمانش را بسته بسته کمی نگاهش کردم که کم کم چشمانش باز شد بوی عطرش تا وجودم نفوذ کرده بود سرش را جلو آورد و آرام آرام لبهایش را روی لبهایم گذاشت گرمایی در وجودم شروع به فوران کرد حسی در وجودم شعله ور شد که هیچ نمیتوانست نامش باشد مگر عشق لبهاش را برداشت ودو دوباره روی لبهاشم گذاشت چشمانش را بسته بود انگار میخواست با تمام وجود از این لحظه استفاده کند با حرارت بود و این حرارت تا عمق مرا میسوزاند ناگهان خود را از من جدا کرد و تند گفت: منو ببخش و با سرعت از اتاق خارج شد ************************************************** ****** نفهمیدم که چه اتفاقی افتاده بود و چرا سامان از در خارج شد یعنی این قدر از من بدش می امد ولی اصلا به سامان نمیومد که از من بدش بیاد حتما اون هم نمیخواست که من دوستش داشته باشم و میخواست همونجوری باشیم اگر یه لحظه هم تو تصمیمم تردید داشته بودم دیگه ندارم من تا پایان محلت یکساله از ایران خارج میشدم داشتم تو اتاقم بالا و پایین میپریدم میترسیدم سامان پایین باشه و من ببینمیش و من اصلا نمیخواستم این اتفاق بیوفته خیلی از کارم پشیمون بودم یعنی چی رفتم بغلش حالا انگار چند تا سوغاتی چقدر می ارزه با شنیدن صدای در فهمیدم رفته بیرون تند اومدم پایین داشتم از گشنگی هلاک میشدم مثله قحطی زده ها افتادم به جون غذا سرم پایین بود که ناگهان حس کردم کسی کنارمه سرمو برگردوندم و با دیدن سامان لقمه تو گلوم گیر کردو شروع کردم به سرفه داشتم خفه میشدم سامان خندش گرفته بود و داشت با دست میزد رو پشتم آروم لیوان آبی بهم داد و گفت: بخور سرمو انداختم پایین و گفتم: مرسی و آب خوردم نشست روبه روم و زل زد بهم سرمو انداختم پایین که گفت: اوه اوه چه خجالتی هم شده اصلا بهت نیماد با اخم نگاش کردمو گفتم: خجالتی عمته با کی بودی؟ با خنده گفت: با عمم بودم با تو نبودم راحت باش دیدم همینجور زل زده به من گفتم: دیرت نشه بی خیال شونه هاشو انداخت پایینو گفت: رئیس شرکتم کسی کاری به کارم نداره گفتم: آها همه اینارو گفتی پز بدی رئیسه شرکتی؟ نگاهم کرد و با شیطنت گفت: نوچ من مهندسم به اضافه رئیس شرکت از جام پا شدم و رفتم سمت پله ها گفت: اهه کجا رفتی؟ نگاهش کردمو گفتم: دانشگاه همه که مثله شما بی کار نیستن آقا مهندس گفت: وایسا برسونمت نوچی کردمو و از رو پله ها گفتم: خودم ماشین دارم وقتی سوار ماشینم شدم فکر کردم به اون سختی که فکر میکردم نبود جفتمون طوری رفتار میکردیم که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده پس میتونستم وقتی ماشینمو تو پارکینگ گذاشتم و به سمت دانشگاه رفتم حس کردم کسی داره کنارم راه میره دیدم پنداره دستامو رو به آسمون گرفتمو گفتم: تو رو خدا میبینی نحسی روز مارو گرفت گفت:نترس من باید نگران نحسی باشم که نیستم تو دیگه چرا نگرانی؟ چشمانم را بهش دوختم یه پیرهن آستین سه رب آبی آسمونی پوشیده بود با شلوار سفید عینک آفتابیشم جدید بود انگار یه کلکسیون عینک آفتابیه مارک داره بچه قرطی - چیه چرا زل زدی؟ خوشکل ندیدی؟ چشمامو ریز کردمو گفتم: من خوشکلی نمیبینم داشتم به سامان فکر میکردم اشتباهی به قیافه نحس تو نگه کردم حالا عیب نداره برو اسفند تو خونتون دود کن برو دعانویس بلکه فرجی بشه از نحسی زائدالوصف شما کاسته شه اگه خدا بخواد بای و از او دور شدم همونطور که احساس خوبی داشتم چه حالی میده این پندار جونو کنف کنی سر کلاس نشسته بودم و داشتم با معصومه حرف میزدم که استاد وارد کلاس شد و تو دستش یه کاسه بود که پر بود از کاغذ های مچاله شده سلامی کرد به کلاس و گفت : واسه پروژه لیسانستون باید واسه من یه تحقیق بیارید که دونفریه خوشحال شدم گفتم الانه که منو معصومه با هم بیوفتیم ولی استاد ادامه داد: تو این کاسه 15تا اسم است که 15 نفری که این اسم هارو شانسکی از تو این کاسه در میارن هم گروهی میشوند این ها دونفری هستند و من نمیخواهم به بحث های شما گوش کنم که منو عوض کنید و از این برنامه ها باشه حالا از این جا یکی یکی بیاید و اسم هارو بردارید به نفر سوم نرسیده بود که یکی از دخترا اسم معصومرو شانسکی از تو کاسه در آورد و به این صورت بود که معصومه خارج شد و نوبت به من رسید لبم را گاز گرفتمو رفتم از زیر یک کاغذ مچاله در آوردم از خدا میخواستم پر نباشه چون حوصله کل کل نکردم ولی مثله این خدا امروز با من سر لجه چون تنها اسمی که از خوش شانسی میتونم در بیارم پندار ارسلان وای!!!!! - استاد ...استاد خواهش میکنم تو رو خدا یه لحظه به من گوش بدید ایستاد و رو شو به سمت من برگردوند معلوم بود حوصله ی منو نداره گفت: بفرمایید خانم گفتم: استاد خواهش میکنم منو با این آقا نندازید منو این آقا اصلا با هم سازگار نیستیم استاد خواهش میکنم - خانم عزیز منکه نمیگم برو با ایشون ازدواج کن برو دو صفحه بنویس بده بهش قال قضیه رو بکن - استاد من حتی تحمل همون دو صفحرو با ایشون ندارم استاد کلافه شد پندارو صدا کرد و گفت: آقای ارسلان شما هم با حرف خانم موافقید؟ پندار خودشو زد به اون راه و با قیافه ای احمقانه گفت: با کدوم حرف خانم؟ استاد دستی به سرش کشید و گفت: شما هم نمیخواید این خانم هم گروهتون باشه؟ پندار سعی کرد نیشخند نامردانه خودشو نشون نده و گفت: استاد من هیچ مشکلی با این خانم ندارم استاد همک گفت: پس حل شد تا آخر این ماه تحقیقتونو ارائه میدید - استاد.... ولی او دور شده صدای پندارو کنار گوشم شنیدم که با لبخندی پیروزمند گفت: نترس به سامان چیزی نمیگم و خنده کنان دور شد ******************************************** روی مبل نشسته بودم و داشتم فکر میکردم چجوری پندارو به طرز ماهرانه ای بپیچونم دیگه حوصلم سر رفت و با خود گفتم: اه پس این سامان کوش؟ در همین حین فکری به مغزم رسید برم خونه ! لباس پوشیدمو و درهای خونرو قفل کردمو به سامان اس ام اس دادم که من دارم میرم خونمون خواستی تو هم بیا سوار ماشینم شدمو به سمت خونه حرکت تقریبا هرروز با مامانم حرف میزدم ولی خوب حرف کجا و دیدار کجا رسیدم خونه دیدم چندتا از قشنگترین گلدونهای مامان شکسته و و افتاده روی زمین گفتم: سلام این جا چی شده؟ سپیده گفت: ته تغاری مامان جون سهند خان داشت فوتبال بازی میکرد زد تمام گلدونارو شکست یه بار دیگه گفتم: سلام نوچی کردو گفت: ببخشید این بچه جن که حواس نمیزاره واسه من حالا باید بشینم گندشو درست کنم قبل از اومدن مامان راستی سمانه زنگ گفت بهت بگم: دختره شوهر ذلیل خاک برسر شوهر کردی خواهرتو فراموش کردی - همین بود؟ چیزی جا نزاشتی ؟ - ها؟...نه فقط آخرش یه ذلیل مرده هم گفت ولی نمیدونم با تو بود یا من نگاهش کردم داشت با جارو خاک انداز گندورا جمع میکرد حداقل اونچه که ازش باقی مونده بود -حالا خودش کو؟ موهای بلندشو از رو صورتش کنار زد و گفت: کی؟ سمانه؟ -گرما زده سرت داغ کردی میگم خود سهند کو؟ اخماش رفت تو همو گفت: میخوای کجا باشه طبق معمول وله تو کوچه ها خندیدمو گفتم: حالا کمک میخوای؟ اونم خندید و گفت: نیکی و پرسش برو یه جارو اونجا هست بیا کمک راستش میخواستم با سپیده صحبت کنم حیاطو تمیز کردیمو و خواستیم بشوریمش که تا میخواستم حرف بزنم یه دفه مامان از خرید برگشت برای ناهار مامان خورشت سبزب درست کرد و تا خرخره ذخیره غذا کردم دیگه فرصت نشد با سپیده صحبت کنم موکولش کردم وارد خونه که شدم سامان را ندیدم زیر لبی گفتم: این پسره ی پررو کجاست؟ همه جا رو گشتم تا رسیدم به اتاقش ردرش بسته بود اول در زدم و گفتم: سامان؟ سامان اون تویی؟ دیدم جواب نمیده و در را باز کردم و رفتم تو اگه کسی بدون اجلزه داخل اتاق م میشد سرشو از گزدنش جدا میکردم ولی خودم...باید توشو ببینم دارم از فضولی میمیرم رفتم داخل بلا یه بار اتاقشو دیده بود یه اتاق ساده رفتم سمت میز توالت و انواع ژل مو و عطر و اودکلن و اسپری دیده میشد زیر لب گفتم: بچه پررو از من بیشتر عطر و اودکلن داره اونی که بیشترش خالی شده بود را برداشتم و بوییدم مست شدم بوی عطر همیشگی سامانو میداد از اعماقم آن عطر را بو کردم و چشمانم را بستم به یاد بوسه ی آنشبمان افتادم و این که سامان از اتاق بیرون رفت یعنی من چه کار اشتباهی انجام داده بودم؟ هنوز شیشه ی اودکن دستم بود که صدایی از پشت سرم گفت: این قدر بوش خوبه؟ سرمو تند برگردوندم سامان بود باز هم بوی همان اودکلن را میداد آن را از میان دستانم بیرون کشید و همانطور که آن را بو میکرد به من نگاه کرد و آرام آرام به من نزدیک شد و من آرام آرام عقب رفتم تا این که خوردم به میز و دیگر جایی واسه رفتن نبود نفسم را گرفتم سامان ارام با خونسردی جلو می آمد و هنوز شیشه عطر دستش بود صورتش را اورد جلو آنقدر نزدیک که پلک هایش به پیشانیم میخورد سپس سرش را پایین آورد با تمام وجود میخواستم فرار کنم ولی ... سامان نزدیک شد و وقتی میخواست دوباره اتفاق بیوفتد دستشرا دراز کرد و شیشه عطر را گذاشت سرجایش و پوزخندی به من زد نفسم را دادم بیرون و با نگاهی عصبانی به او خیره شدم هنوز اون پوزخند مسخره روی لبانش بود خواستم برم که شروع کرد به خندیدن با اخم گفتم: نیشتو ببند ولی خندش بلندتر شد زیر لب با خود گفتم: نامرد و از اتاق بیرون رفتم زل زدم تو صورت پندار و گفتم: خسته نشدی انقدر نگاه کردی بس نیست ناسلامتی من زن دوستتم شونه هاشو بی خیال بالا انداخت و گفت: زن دوستمی باش ولی وقتی نه تو اونو دوست داری و نه اون تو رو دوست داره خوب خدا خوشکلت کرده تا بقیه لذت ببرن از عصبانیت به مرز ترکیدن رسیدن میخواستم دستمو ببرم بالا و یکی بخوابونم تو گوش این موجود بی خاصیت ولی در عوضش کتابامو برداشتمو و گفتم: من با تو به هیچ تفاهمی نمیرسم من رفتم پاشدم که برم که ناگهان دستمو گرفت و گفت: خوب ببخشید بیا بشین دیگه نگات نمیکنم یه نگاه به دستش که دستمو گرفته بود انداختم و به چشماش نگاه کردمو گفت: تا دو میشمارم ول نکردی پارکو رو سرت خراب میکنم دستمو ول پررو دستشو ول کرد و سعی کرد که خندشو نشون نده فکر میکنه خوشم میاد ازش ایکبیری داشتم بداخلاق میشدم حالا اگه سامان این حرفو میشنید میگفت: نکه تو همیشه خوش اخلاقی با فکر سامان لبخندی روی لبهام اومد پندار فکر کرد با اونم اونم لبخند زد که با خشم نگاش کردمو گفتم: خواهش میکنم بیا زودتر اینو تموم کنیم باید برم خونه تازه شام هم درست نکردم با پوزخندی گفت: حالا شام هم واسه آقا درست میکنی؟ بی توجه شروع کردم روی نیمکت دنبال تحقیقم کتابارو گشتم پندار هم این کار را کرد هردو مشغول بودیم تا این که موبایلم زنگ زد سامان بود ناگهان گرمایی درونم حس کردم حس دوست داشتن کسی گفتم: الو سلام - الو سلام خوبی سمی؟ - اره خوبم واسه چی زنگ زدی بهت که گفته بودم که درس دارم - میدونم ولی من که بهت اجازه نداده بودم تازه امشب خونه ی مامان من دعوتیم تا هشت خونه باش خداحافظ بردون این که صدای خداحافظی منو بشنوه قطع کرد پندار با طعنه پوزخند زد نتونستم خودمو بگیرمو گفتم: درد رو یخ بخندی پندار گفت: تا حالا کسی بهت گفته خیلی بی ادبی با اخم گفتم: به تو ربطی نداره زودتر اینو تموم کنیم باید برم -خونه ی مامان بابای سامان دعوتید؟ -به تو ربطی نداره ساعت هشت و ربع بود که به خونه رسیدم داشتم از خستگی میمیردم نصف قدرت و جونم با کل کل با پندار از دست رفت مرده شور برده وارد خونه که شدم دیدم همه چراغا خاموشه با تعجب رفتم داخل و دیدم کسی خونه نیست رفتم تو اتاقم و تا مقنعم را در ااوردم یکی گفت: میزاشتی فردا صبح میومدی خودتو راحت میکرد تند سرمو برگردوندم قلبم از جاش در اومد دستمو گذاشتم رو قلبمو گفتم: این چه وضعشو ؟ من فکر کردم کسی نیست و اونوقت تو یه دفه میای خوب ادم سکته میکنه پوزخندی زد و خیلی سرد گفت: تا هشت و نیم اماده میشی میریم یه دقیقه دیر کنی من رفتم راستش اولین بار بود که از سامان ترسیدم دیگه اون پسر مهربون نبود این دفه یه مرد عصبانی شده بود حالت تعادل نداشت رفتم حمخوم و یه دوش گرفتم و زود اومدم بیرون موهامو سشوار زدمو و صاف انداختم پایین وقت نداشتم که حالت بدم صورتم داشت از خستگی به رنگ قهوا ای در میومد کمی کرم پودر شزدمو چشمامو مداد کشیدم و رژ صورتی زدم شلوار لوله تفنگی تنگ پوشیدمو یه تاپ دکمه دار صورتی تنگ مانتومو پوشیمو یه شال صورتی هم زدم یه کفش مشکی پاشنه بلند هم پوشیمو و کلی عطر رو خودم خالی کردم و رفتم پایین سامان جلوی ایینه ی قدی ایستاده بود و داشت کراواتش رو درست میکرد یه لحظه موندم یه کت و شلوار نوک مدادی پوشیده بود با یه پیرهن سفید و کراوات صورتی قشنگ خیلی خوشکل شده بود موهاشو کامل داده بود بالا و و صورتشو اصلاح کرده بود باز هم از اون عطر دیوانه کننده زده بود یه لحظه برگشت و منو دید و گفت: بلدی کراوات ببندی؟ سرمو تکون دادم گفت: بیا اینو ببند با خودم گفتم: آها یعنی تو بلد نیستی عمم هر روز یه کراوات جدید میبنده میره سرکار خودش را کشید سمت من و کراوات را داد دشتم و شروع کرد به دید زدن من همینطور زل زده بود به من هی میخواستم تمرکز کنم و کراوات رو ببندم نمیشد عصبانی گفتم: چشماتو ببند پوزخندی زد و با طعنه گفت: چرا؟ ولی نبست با هر جون کندنی بود کراواترو بستمو گفتم: بریم؟ بی توجه به من سرشو برگردوند و همونطور که به سمت در میرفت گفت: شما اول بفرما من باید درا رو قفل کنم رفتمو تو ماشین شاسیبلندش نشتمویه ذره اذت بودم برای بالا رفتن به خاطر کفش پاشنه بلندم ولی نشستم سامان هم اومد نشست در را باز کرد و از در بیرون رفت و به سمت خانه ی مادر پدرش به راه افتاد ************************************************** خانه ی پدر مادر سامان در سعد آباد بود خانه ی به اندازه ی خانه ی شاه که با ان همه عظمت و زیبایی دره ای گرما و عشق در اون وجود نداشت با وارد شدن به خانه فک سامان منقبض شد میدانستم خاطرات خوبی از اون خانه ندارد پدرو مادر سامان ادم های خشکی بودند که همه چیز را در پول میدیدند حتی من را هم فقط به خاطر شغل پدرم میخواستند و وقتی به خاستگاری من امدند با دید احتقار به خانه ی قدیمی و دوست داشتنی من نگاه میکردند از مادر سامان بدم میامد چون هر کدام از لباس هایش به اندازه ی در امد سالیانه ی یک خانواده متوسط بود از او به خاطر پول دار بودنش بدم نمی امد از او به این خاطر بدم میامد که به هر کس که از او پایین تر باشد را تحقیر میکرد و برایش مهم نبود که ان شخص چه احساسی دارد آلما هم دست کمی از او نداشت هیچ شاید بدتر هم بود وارد خانه ی سلطنتی ان ها شدیم سامان دنده را محکم میفشرد دستم را روی دستش گذاشتم که سالمان دستش را برداشت و نگاهی بهم کرد که تا عمق وجودم تیر کشید اون منو نمیخواست برام غریبه شده بود نمیدانم چه باعث شده بود اون سامان دوست داشتنی به این ادم بی احساس تبدیل شود نگاهش سرد بود انگار از صبح شستشوی مغزی داده شده بود ایستاد. تا به عمرم این قدر ماشین های مدل بالا ندیده بودم جز در شب عروسیم به سامان گفتم: مگه تو نگفتی که فقط شامه؟ این که بیشتر شبیه مهمونی های ملکه انگلیسه فکر کردم اگه سامان همون سامان قدیمی بود میگفت: مگه تو مهمونی های ملکه انگلیس رفتی که اینومیگی ولی این همون سامان نبود و این منو متعجب میکرد وقتی تعجبم بیشتر شد که سامان بی خیال شانه هایش را بالا انداخت و بی احساس گفت: یادم رفته بود بگم بهتره بریم بالا و خودش جلوتر رفت با بغض به او نگاه کردم داشت اخلاقش کلافم میکرد اخه چرا این جوری میکرد یه دفه سامان برگشت و اومد سمتمو گفت: رفتیم اونجا میشینی کنارمو از جات تکون نمیخوری مثل ادم هم رفتار میکنی کل انداختن با من هم ممنوع مثل یک زن وظیفه شناس عمل میکنی فهمیدی نمی خوام پس فردا مامانم برام کی بدتر از تو رو برام بگره میفهمی؟ سرش رو برگردوند و زیر لبی گفت: هرچند فکر نکنم بدتر از تو هم وجو داشته باشه داشتم خورد میشدم سامان با نامردی تموم برگشت و به راهش ادامه داد یه لحظه حس کردم دیگه اون سمیرای سرکش نیستم سامان خیلی با خودش دور برداشته در مورد من چی فکر کرده دو روزه باهاش راه اومدم فکر کرده کیه حالا هم برام داره اقا بالا سر بازی در میاره چشمام رو تنگ کردمو گفتم: من از این سمیرای خاک تو سر خوشم نمیاد احساس گرمی درونم به وجو امد سمیرای سرکش را در وجودم حس کردم لبخندی زدمو و به رفتن سامان نگاه کردم سامان ایستاد وسرشو به طرفم برگردوند و با همون لحن بی احساس گفت: مردی؟چرا نمیای؟ با سرعت به سمتش رفتم و گفتم: میخواستم بدونم فضولم کیه حالا فهمیدم و زودتر خودمو رسوند به در و در را باز کردم و داخل شدم نگاه متعجبه سامان رو حس میکردم  

ارسال توسط TrojaN
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
blogskin