تبلیغات
رمان - رمان میــــراث 5
رمان
رمان | رمان عاشقانه | رمان ترسناک | رمان ایرانی

اللهم عجل لولیک الفرج

وجعلنا من بین أیدیهم سدا ومن خلفهم سدا فأغشیناهم فهم لا یبصرون وسواء علیهم أأنذرتهم أم لم تنذرهم لا یؤمنون إنما تنذر من اتبع الذكر وخشی الرحمن بالغیب فبشره بمغفرة وأجر كریم .


مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395
اوه اوه چه خبره این جا ای سامان الهی سقط شی چرا نگفتی اینا مهمونی گرفتن
 
 
نگاهی به پشت سرم انداختم اقا ریلکس اومد داخل و با لبخندی به سویی رفت و کاملا منو نادیده گرفت پسره ی پررو به طرفی که سامان رفت برگشتم و مامان سامان را دیدم یه کت و دامن شیک گرفته بود مانند ژورنال های فرانسوی و کلی به خودش رسیده بود با لبخندی متکبر سامان را بغل کرد سامان هم زورکی لبخندی زد و سلام کرد و مادرش را بغل کرد و عقب آمد و به سمت پدرش رفت پدرش هم کت و شلوار بسیار شیکی پوشیده بود
 
به سمت مادر سامان رفتم رفتم که دیدم دارد سر تا پایم را نگاه میکند و گفت: سلام عزیزم مگه نمیدونستی مهمونی داریم؟
 
فهمیدم از لباسام راضی نیست خوشحال شدم چون فهمیدم ناراحت شد
 
جلوی زبونمو گرفتمو و گفتم: سامان دیر بهم خبر داد
 
نگاهی انداخت و بدون حرف دیگه ای رفت رفتم جلو و با پدر سامان سلام و علیک کردم که یه دفه سامان دستشو انداخت دور گردنموو سرمو بوسید و گفت: خوب بابا من و سمیرا دیگه بریم
 
و دستمو گرفت و به سمت سالن
 
صدای موسیقی می امد تعداد نفرات خیلی زیاد نبود حدود پنجاه نفر که همه هم لباس مجلسی پوشیده بودن بعضی هارو روز عروسیم دیده بودم و باید با همه سلام علیک میکردم تعداد اندازه ماشین ها بود انگار هرکس با ماشینش اومده بود تا پز بده رفتم بالا که مانتومو در بیارم که صدای خنده های کسی رو شنیدم منم که فضول رفتم سمت صدا که دیدم در بالکن بازه و آلما و یه پسر دیگه چسبیدن به دیوار و دارن همدیگرو میبوسن اه اه اه حالم بهم خورد تو فیلمای بد هم این جوری کسی کسی رو نمیبوسید ولی ببینم این که نامزد الما نیست از سامان هم نشنیدم که نامزدیشونو بهم زده باشن
 
راهمو کج کردمو وارد اتاق سامان شدم عجب اتاقی سه برابر اتاق حالاش بود بی چاره زن گرفت بدبخت شد لباسامو عوض کردمو و یکمی دیگه آرایش کردمو و رفتم بیرون صداشون از تو بالکن نمی اومد رفته بودن با خودم گفتم چشم مامان باباشون روشن با این بچه هاشون یکی رو زن دادن دوست دختراش بیشتر شد یکی رو شوهر دادن تو بغل یه پسر دیگست
 
اومدم پایین و به دنبال سامان گشتم احساس میکردم همه دارن نگام میکنن به خاطر لباس ساده ای پوشیدم به درک مگه من خواستم بیام اونا منو دعوت کردن یه حرفا میزنم من ها اوه اوه چه بساطیه این جا انواع و اقسام مشروب های الکلی یکیشون رنگش آبی بود با تعجب یه لیوان برداشتم که که دست کسی را دور لیوانم دیدم سامان اروم گفت: فکر نمیکنم تو از این خوشت بیاد
 
با خشم گفتم: به تو چه دوست دارم میخورم
 
لیوانو از دستش گرفتمو و به لبام نزدیک کردم و قبل از این که کار احمقانه ای ازم سر بزنه سامان از دستم گرفت و گفت: تو که نمیخوای اون رو قشنگمو نشونت بدم؟ هان ؟ میخوای؟
 
با اخم نگاش کردم و پشتم بهش کردمو گفتم: اصلا تو تا حالا کجا بودی؟
 
- نگرانم شده بودی؟
 
به سمتش برگشتمو و پوزخندی زدمو گفتم: حتما فقط تنهام و این جا غریبه زودتر بریم
 
لبخندی زد و گفت: باشه دیگه تنهات نمیزارم
 
دستشو انداخت دور کمرمو و منو به خودش نزدیک کرد و گفت: یادت نره ما زوج خوشبختی هستیم و سرمو بوسید و به سمت یکی از همکارهای پدرش رفت
 
تا موقع شام هی این و ر و اونور رفتیم
 
شام رو که خوردیم نگاهی به اطراف انداختم
 
اصلا چیزای دور و رمو باور نمیکردم الما خیلی ریلکس تو بغل نامزدش نشسته بود و داشت با موهای چربش بازی میکرد و از اون طرف داشت به همون پسره که داشت میبوسید نگاه میکرد
 
سامان هم قربونش برم فقط واسه من زرنگه نذاشت بمونم سرکارم و ...استغفرالله
 
سرمو انداخت پایین که چشمم افتاد به لیوان های مشروب و اون لیوان آبیه بلند شدمو و رفتم سمتشون و لیوان آبیه رو برداشتم واسه لج سامان هم که شده لیوان رو بردم بالا و همه اش را سر کشیدم ا ه ه ه ه ه ه ه ه سرم سوت کشید موجی از گرما روتو کل بدنم حس کردم و سرم گیج شد
 
-سمیرای کله شق چشمالتو باز کن حداقل ببینم زنده ای
 
لبخندی زدموبه سامان نگاه کردم این چرا این قدر خوشکله چرا دارم این جوری نگاهش میکنم حالت خودمو نمیفهمیدم اصلا برام مهم نبود چی درموردم میگه
 
در خونه رو با پا باز کرد و منو بلند کردو گذاشت روی مبل خواست بره که از کرواتش گرفتمو و گفتم: کجا میری؟ و خنده ی مستانه ای سر دادم
 
سامان هم خندش گرفت و گفت: میرم یه چیزی بیارم مستی از سرت بپره
 
با گیجی خندیدمو گفتم: من؟....من مستم؟ من خیییییییلی هم عالیم توپه توپ
 
لبخند زد
 
-چیه چرا داری میخندی
 
با لبخند گفت : هیچی فقط گردنم داره میشکنه ول کن کرواتمو
 
کرواتشو ول کردمو و از جام پا شدم اومد کنارم نشست کم کم داشت چشمام روی هم می افتاد حال خوشی نداشتم به سامان تکیه کردمو و خندیدم حس کردم نفس هاش تند شده نگاهش کردم هنوز حالت صورتش سفت و سخت بود
 
دستامو گذاشتم دو طرف صورتشو گفتم: چی شده سامانی؟
 
نگاهم کرد و گفت: امروز با پندار چی کار میکردی؟
 
با گیجی خندیدمو و گفتم: پندار دیگه کیه؟
 
-همون باهاش تو پارک بودی؟
 
قهقهه ای زدمو گفتم: منظورت ارسلان دیوونهست؟ استاد زورکی...مارو همگروه کرد ...برای پروژه فارق التح...صیلی وگرنه چش...ندارم تو روش نگاه کنم
 
و خودمو انداختم تو بغل سامان بدنش گرم گرم بود بوی عطرش داشت دیوونم میکرد سرمو آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد ته چشماش یه غم بود گفت: سمیرا پشیمون نمیشی؟
 
با لبخند گفت: واسه چی؟
 
نگاهی به چشمانم کرد و گفت: واسه این و لبهاش رو گذاشت رو لبهام
 
دستانش رو دور کمرم انداخت و منو به خودش میفشرد دستانم را بی اختیار انداختم دور گردنش وموهایش را نوازش کردم بوسه ای لذت بخش
 
ارام ارام میبوسید و سرش را تکان میداد تو دلم گفتم ماشالله چه حرفه ای عمل میکنه و خندم گرفت خودش را کشید عقب و با خنده گفت: چیه میخندی؟
 
شونهامو انداختم بالا و لبخندی زدم خوابم میومد سامان لبخندی شیطنت امیز زد و گفت: نخواب خانم مست حالا حالاها باهات کار دارم
 
تغییر حالت داد و و منو گذاشت رو مبل و خودش روم افتاد و شروع کرد به بوسیدم لبم داشتم نفس کم می آورم میخواستم یکمی عقب بکشم ولی اون بیشتر خودشو مینداخت روی من دست راستش را روی لپم گذاشت و سرش را به سمت گوشم برد و بوسه ای به روی ان گذاشت مور مور شدم تمام بدنم بی حس شد لبخندی زد و لاله ی گوشم را به سمت لبانش برد
 

سپس به سمت گردنم رفت داشتم میسوختم تمام بدنم سفت شده بود
 
سامان دستانش را به همه جای بدنم میکشید
 
ناگهان موبایلش زنگ خورد فحشی داد و گوشی را برداشت
 
از رویم بلند شد چشمانم بسته بود وقتی چشمانم را باز گردم دیدم کرواتش را دارد میبندد سپس با سرعت از در خارج شد
 
آی خدا به دادم برس چرا این قدر سرم درد میکنه؟ یاامام من این جا چی کار میکنم ؟ اه اه اه چرا بدنم این قدر درد میکنه؟
 
از روی مبل بلند شدمو و به دورورم نگاه کردم روی مبل خوابم برده بود کی ما اومدیم خونه؟ اخرین چیزی که یادمه...ای خدا من احمق از اون زهرماری خوردم اصلا بهش فکر میکنم میخوام بالا بیارم این موجود بی خاصیت سامان کجاس؟
 
از جایم بلند شدمو از پله ها رفتم بالا و افتادم رو تختم کمی بعد بلند شدمو و رفتم تا یه دوش بگیرم وقتی از حموم اومدم بیرون بیشتر سست شدم نگاهی به ساعت انداختم ساعت یک بود و من داشتم هلاک میشدم
 
لباس پوشیدمو و زیر لب گفتم: پس این جن بوداده سامان کوش همیشه این موقع خونه پلاسه پس کوش شونه هامو بی خیال انداختم بالا و گفتم: حتما با دوست دخترش رفته بیرون ناگهان احساس حسادت کردم غلط کرده مگه شهر هر...
 
-سلاااااااااااااااااااااام
 
وسط فکر کردنم بودنم که این جن بوداده پرید تو پله ها از ترس خوردم تو دیوار و اهم بلند شد
 
-اه اه اه وحشی این چه وضع سلامه؟ تو ادم نمیشی؟
 
با شیطنت لبشو گاز گرفت و گفت: پناه برخدا این چه حرفیه؟ من فرشتم
 
همونطور که سرمو میمالیدم گفتم: اره عزرائیل هم فرشتست
 
نشستم پشت میز که اومد کنارم نشست با شک بهش نگاه کردمو گفتم: وا؟ مگه مرض داری برو رو اون یکی صندلی ها بشین
 
صندلیشو عوض نکرد و همونطور که جا به جا میشد گفت: میدونی چیه سمیرا من عاشق این فن بیان تو هستم این قدر عاشقانه ما رو مورد عنایت خودت قرار میدی ادم هز میکنه
 
زیرلبی گفتم: برو بابا که فکر کنم شنید و این دفه بلند گفتم: ناهار چی داریم؟
 
شونه هاشو انداخت بالا و نگاهم کرد
 
-چیه؟ چرا این جوری نگام میکنی؟ من که غذا درست کردن بلد نیستم
 
کلافه گفتم: تو چی بلدی؟
 
با شیطنت و لبخندی موزی بر لب گفت: اوم من کارهای زیادی بلد نباشم یه کارو خوب بلدم میخوای نشونت بدم؟
 
با عصبانیت گفت: میکشمت سامان بی ادب
 
خندید و گفت: اااامنحرف من که منظورم اون نبود بیا شرکت نشونت میدم نقشه کشی چجوریه
 
چشمامو ریز کردمو گفت: اره جون عمت منظورت نقشه کشی بود
 
با لبخندی شیطنت امیز گفت: جون عمم منظورم اون بود
 
روی مبل نشسته بودم و داشتم با کنترل شبکه ها رو عوض میکردم که یه دفه اومد چسبید بهم و کنارم نشست یذره جا به جا شدم دیدم دوباره اومد چسبید بهم عصبانی گفتم: چته ؟ چرا این قدر میچسبی بهم؟
 
مظلومانه بهم نگاه کرد و سرشو انداخت پایین یذره که گذشت حس کردم یه چیزی لای موهامه نگاش که کردم فهمیدم داره با دستش با موهام بازی میکنه داد زدم: اه انقدر به من دست نزن دیگه
 
لبخندی شیطنت آمیز زد و گفت: دیشب که بدت نمیومد تازه کلی هم خوشت اومده بود
 
یدفه گفتم: چی؟
 
گفت: چی چی؟
 
-چی گفتی؟
 
-چی گفتم؟
 
-همون که الان گفتی چی بود؟
 
-منظورت (چی) بود؟
 
کلافه کوسن را به طرف سامان پرت کردم و گفتم: سامان! درست جواب بده چی گفتی؟
 
کوسن را گرفت بغلش و با موزی ترین لبخندی که تا حالا دیده بودم گفت: اها منظورت دیشبه؟
 
نگران پرسیدم: دیشب ...مگه چی شده بود؟
 
لبخندی زد و گفت: دیشب یه لیوان مشروب زدی داغ کردی نزدیک بود به من تجاوز کنی
 
-غلط کردی
 
اخمی کرد و گفت: اه...درست حرف بزن بی ادب به من چه تو جنبه نداری یه پسر خوشکل ببینی
 
کم کم یادم اومد لبخند شیطنت امیز سامان که گفت: حالا حالا ها باهات کار خانم مست
 
وااااااااااااااااااااااااااااای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 
نه...نه..نه...نه...نهههههههههه ه هههههههههههه هههههههههه هههههههه
امکان نداره که منو ...منو ........منو سامان باهم...........نه امکان نداره سامان داره خالی میبنده ولی نه همه میدونن سامان هرچی باشه دروغگو نیست موبایلم هی زنگ میخوره ولی برام مهم نیست ولی خدا را شکر موبایل سامان به موقع زنگ زد وگرنه....خدا نکنه زبونتو گاز بگیر سمیرا تلفن خونه زنگ میخوره ولی جواب نمیدم سامان جواب میده وایسا ببینم چرا این تا حالا خونه مونده؟ حالا یه امروز که تحمل قیافه نحسشو ندارم خونست واسه حرص منم شده میمونه 
سرمو تو بالشتم گذاشتم و خودمو با بالشت خفه کردم 
-بله بله ...نه خواهش میکنم چه زحمتی این جاست بی چاره خیلی خوابش میاد ...نه نه بیداره گوشی یه لحظه 
بالشت رو از روی صورتم برداشت به سختی داشت جلوی خودشو میگرفت یه موز دستش بود و داشت با شیطنت بهش گاز میزد تلفمو به سمتم گرفت و گفت: عشقم تلفن با شما کار داره 
تلفنو انداخت رو تخت و دوید از در بیرون رفت
-سامان الهی خودم کفنتو تنت کنم ...الهی بیام سر قبرت ادامس پخش کنم الهی 
نفس عمیقی کشیدمو گوشی را گرفتمو گفتم: الو ؟
صدای معصومه تو گوشم پیچید 
-داشتی چی کار میکردی که سامان این قدر سرحاله تو انقدر خسته
ای سامان الهی به زمین گرم بخوره الهی...بری جهنم راحت شم
-اه ...منحرف دیشب رفته بودیم مهمونی خسته شده بودم اعصاب ندارم این سامان هم بدتر رو اعصاب منه 
-خوب بابا چرا رگبار به سمتم گرفتی واسه این زنگ زدم که بدونم خبرت کجا رفتی؟چرا نمیای دانشگاه این ارسلان دهن همه رو سرویس کرده از بس ازت سراغ گرفته
صدامو اوردم پایینو گفتم: معصوم خر نشی شمارمو بدی بهش 
-باشه بابا مگه دیوونم ولی زودتر پروژتو باهاش تموم کن تا دیگه از این گرفتاری ها نداشته باشی امیروز میای ساعت 2کلاس داریم؟
یادش افتادم که امروز سامان افتاده رو دور تیکه پرونی مخصوصا با گندی که من بالا اوردم گفت: اره میام 
-میخوای بیام دنبالت؟
-نه بابا مهربون شدی ...نه با ماشین میام کاری نداری 
-نه
-خدافظ
--------------------------------------------------- 
-----------------------------------------------------------
 
 
-سمیرا اگه دوست نداری باور کن لازم نیست بیای
با عصبانیت نگاهی به صورت نگرانش انداختمو گفتم: نخیر من مشکلی ندارم اتفاقا خیلی هم دوست دارم به این مهمونی برم تا اخرین تکه های تحقیقمو بدم ارسلان تموم شه این پروژه که جز بدبختی واسه من هیچی نداره 
-میخوای من بدم
یدفه به سامان گفتم: نکنه چیزی داری که میخوای از من مخفی کنی؟ هرچند مهم هم نیست فقط خواستم بهت بگم برام مهم نیست من میخوام برم بدون تو یا باتو
یدفه عصبانی شدو گفت: به به خودسر شدی میخوای بری پارتی اونم تنهایی اونوقت پارتی کی ؟ پندار ارسلان یکی از خطرناک ترین پسرهایی که میشناسم 
نگاهی بهش کردمو گفتم: هیچ کی خطرناکتر از تو نیست 
چشماش قرمز شد از عصبانیتو گفت: میخوای خطرناکی رو نشونت بدم؟ 
تا خواست بیاد نزدیک ناگهان موبایلش زنگ زد چشماشو بست و گوشی را جوا ب داد و با خونسردی ساختگی گفت: بله؟ داریم میایم توهم انقدر زنگ نزن ملکه انگلیسو که نمیخوام بیارم و نگاهی به من کرد 
-باشه خدافظ
 
در یک جمله نور، موسیقی ،حرکت
 
دیوانه خونه رو این مهمونی گذاشته بود تو جیب کوچیکش
 
یادش بخیر وقتی هجده سالمون بود منو مانیا و سپیده پیچونده بودیم رفتیم پارتی نیم ساعت نشده خسته شدیم اومدیم بیرون رفتیم شهربازی
 
پارتی رفتنمون هم مثل ادم نبود یاد اون روزا افتادم
 
سامان دستم رو فشرد و گفت: سمیرا هرچی دیدی و هر چی شنیدی به من اعتماد داشته باش به من باور داشته باش که من دیگه اون ادم قبلی نیستم
 
سرم را انداختم پایین
 
–به من نگاه کن
 
نگاهش کردم ادامه داد: من ادم قبلی نیستم سمیرا من کارای بد زیادی انجام دادم ولی ادما عوض میشن مگه نه؟
 
سرمو تکون دادم اروم پیشونیمو بوسید و جلو رفت
 
پندار با وضعی که در دانشگاه میدیدمش خیلی فرق میکرد یه تاپ پوشیده بود به رنگ طوسی که روش به انگلیسی نوشته شده بود من ستاره ی راکم
 
با یه شلوار جین تنگ موهاشو رنگ شرابی زده بود و کاملا فشن و سیخ کرده بود یه لیوان مشروب دستش و داشت وسط با یه دختری میرقصید
 
وقتی ما رو دید با خنده دست دختره رو گرفت و اومد پیش ما تا چشمان سامان روی دختر افتاد به واضحی روز رنگش پرید چشماش از حد معمول گشاد تر شده بود با پندار نگاه کردم لبخندی پیروزمندانه روی لبهایش داشت و داشت واکنش سامان را نگاه میکرد دست دختر را کشید وسط و گفت: سلام بچه ها این ساراست سارا خودت سامان رو میشناسی و اینم...زنش سمیراست
 
دختر نگاهی به من کرد موهایش را بلوند کرده بود و لنز طوسی گذاشته بود خیلی ارایش کرده بود ولی نتوانسته بود معصومیته صورتشو قایم کنه خدایا! مگه این دختر چند سالش بود که گیر اینا افتاده بود
 
نگاهی به سامان انداختم زل زده بود به سارا و همونطور رنگ پریده به نظر میرسید به قدری محکم دستم را گرفته بود به سفیدی میزد
 
بین اینا چه بود که سامان این قدر نگران بود و ترسیده پندار این قدر خوشحال و این دختر این قدر بی خیال بود
 
پندار که تازه انگار منو دیده بود و ما دوستان قدیمی و صمیمی هستیم با خوشحالی در حالی که چشمانش برق میزد گفت: سمیراااااااا چطوری تو دختر از صبح که ندیدمت دلم برات تنگ شده بود
 
بدون این که حالت سر سامان عوض بشه چشم از روی سارا برداشت و به پندار نگاه کرد دندونهاشو روی هم فشار میداد تا بلایی سر پندار نیاره
 
با صدایی دورگه گفت: این مسخره بازی ها چیه داری در میاری پندار؟ بازی جدیدته از پدر مادر و دوستات و دوست دخترات خسته شدی اومدی سراغ منو زنم؟
 
سارا پوزخندی زد و سرشو پایین انداخت و با ناخوناش بازی کرد
 
پندار در حالی که کمی مست شده بود گفت: بازی؟ کدوم بازی مگه بده دارم زنتو با گذشتت اشنا میکنم؟
 
و خندیدو به سارا نگاه کرد
 
لحظه ای به فکرم رسید نکنه سامان این دختررو دوست داره نه از سامان بعید نیست ولی شیفتگی در چشمهای سامان موج نمیخوره فقط ترس
 
ترس از چی نمیدانم سارا داشت با حسرت به سامان نگاه میکرد
 
سامان نگاهش را روی سارا متمرکز کرد و گفت: سارا یه لحظه بیا بیرون کارت دارم دستش را از دستم خارج کرد و گفت: تو این جا باش برگه ها رو بده پندار زود بریم الان من میام
 
با نگرانی نگاهش کردم که زور کی لبخندی زد و گفت: زود میام قول میدم
 
و رفت تو حیاط
 
نگاهی به پندار کردمو گفتم: بیا ارسلان این برگه های پروژه امیدوارم دیگه با هم دیگه در ارتباط نباشیم
 
چشماش قرمز بود انگار عصبانیه و گفت: گذاشتی اون عوضی با اون دخترهی هرزه برن بیرون و تو اینجا داری به من برگه میدی؟
 
با خشم به او گتم: چته تو ارسلان چه مرگته؟ چرا به سامان میگی عوضی؟ مرض داری؟ مگه خیر سرت دوستت نیست؟
 
داد زد: من غلط بکنم که دوست اون باشم از ادمی که یه دفه میاد همه چیز ادمو برمیداره میره ککش هم نمیگزه متنفرم
 
-منظورت چیه؟
 
فقط با نفرت نگاهم کرد
 
گوشه ی لباسشو گرفتمو کشون کشون بردمش گوشه ی سالن و گفت: منظورت چیه یه دفه همه چیزه ادمو برمیداره میره ؟
 
نگاهم کرد و گفت: مهم نیست حالا بدونی بهتر از اینه که اون سامان بی همه چیز هیچ وقت بهت نگه
 
-از همون روزای اول دانشگاه ازت خوشم میومد هی میخواستم باهات دوست شم ولی خوب هم میدونستم پا نمیدی هم هیچ واسطه ای نبود که به وسیلش شمارتو گیر بیارم کم کم دوست داشتنی شدی برام کم کم تو دلم جا باز کردی تو فرشته نبودی ولی خوب مال این زمین هم نبودی تو نه محجبه بودی که رو اعصاب بری نه جلف بودی که زود از دستت خسته بشم تو ازاد بودی مال کسی نبودی و چقدر دوست داشتم مال من بشی هر روز از تو برای سامان میگفتم از خوشگلیت از دوست داشتنی بودنت از اخلاقت که با بقیه فرق میکرد اوایل براش مهم نبود ولی کم کم براش جالب شدی یه روز پا شدم فهمیدم زن سامان شدی کسی که نه میشناختیش نه دوستش داشتی و میدونستم هیچ وقت قبولش نمیکنی
 
-نمیدونستم تو هم از این حرفای عاشقونه بلدی پندار اونم وسط پارتی که خودت گرفتی
 
با صدای سامان سرمو تند برگزدوندم سامان با عصبانیت ایستاده بود داشت نگاه میکرداومد جلو
 
-تو خجالت نمیکشی به زن دوستت نه نه دوست دختر دوستت به زن دوستت این حرفارو میزنی ؟ تو فکر میکنی سمیرا خره این چرت و پرت های تو رو قبول کنه؟ تو نمیدونی منو سمیرا همدیگرو دوست داریم؟
 
پندار توجهی به حرف سامان نکرد و فقط به من نگاه میکرد و گفت: حقایقی تو زندگی سامان وجود داره حقایقی که میدونم دوست داری بدونی میدونم سامانو دوست نداری ولی نمیدونم چرا باهاش ازدواج کردی فقط میدونم منتظرت میمونم تا بیای پیشم تا اونوقت لذت زندگی و خوشبختی رو نشونت بدم
 
سامان داد زد : خفه شو آشغال ! و با مشت افتاد به جون پندار
 
پندار گیج تر از اونی بود که واکنشی نشون بده داد زدم: سامان ولش کن
 
و دستش گرفتمو و کشیدمش به سمت خودم یذره عقب رفتم و گفتم: سامان تو رو خدا تمومش کن
 
خواست دوباره حمله کنه که صورتشو بین دوتا دستام گرفتمو و گفت: به من نگاه کن من تو رو دوست دارم سامان...من فقط تو رو تو این دنیا دوست دارم
 
دست مشت شدش رو پایین اورد نگاهی به اطراف انداختم همه داشتند ما رو نگاه میکردند از دهن و دماغ پندار داشت خون میومد و خودش هم افتاده بود روی زمین
 
خبری از سارا هم نبود
 
دست سامان را گرفتمو کشون کشون بردمش وسط راه بودیم که صدای پندار را شنیدم که اسممو صدا میکرد برگشت که گفن: سمیرا دوستت دارم باور کن
 
در چشمانش صداقت موج میزد من گفتم: ولی من سامانو دوست دارم پندار شوهرمو دوست دارم
 
دست سامانو گرفتمو و با هم رفتیم بیرون
 
روی تختم نشسته بودمو پاهامو تو بغلم گرفته بودم یاد پندار افتادم و برای لحظه ای دلم براش سوخت بی چاره چقدر هم بد زدم تو ذوقش یدفه دستام رو گوشام گذاشتمو گفتم: نه نه نه اصلا به درک این همه دختر تو دانشگاه کیلید کرده رو من اصلا چی کار کنم بزار بمیره
 
تو همین افکار بودم که در اتاق به صدا در اومد سامان بود
 
-سمیرا بیداری
 
زود رفتم زیر پتو و خودمو زدم به خواب درو اروم باز کرد و اومد داخل
 
نشست لبه ی تخت و نگاهم کرد خیلی اذیت بودم کلا وقتی یکی نگاهم میکرد عصبی میشدم یذره اخمام رفت تو هم ناگهان دست سامان رو حس کردم که اروم روی صورتم کشیده میشد سپس پیشونیمو بوسید و رفت بیرون
 
از جام پا شدمو دستمو رو پیشونیم گذاشتم گرم گرم بود
 
---------------------------------------------------
 
-سمیرا ...سمیرا...خواهش میکنم صبر کن ...صبرکن
 
با عصبانیت صبر کردمو و گفتم: چی از جون من میخوای مگه بهت نگفتم از تو خوشم نمیاد سامانو دوست دارم
 
پندارگفت: میخوام بدونم اگه بدونی چه کارهایی کرده بازم دوسش داری یانه
 
بدون توجه به پندار به سمت ماشین رفتم
 
داشت برف میومد و من لباس نازکی پوشیده بودم و کلی سردم بود لرز کرده بودم بخاری رو تا اخر زیاد کرده بودم و میروندم ولی بازم سردم بود
 
وقتی رسیدم خونه با لرزش خودمو رسوندم به بخاری و کنارش ولو شدم سامان با خنده اومد کنارم و یه لیوان چایی داد دستمو گفت: بخور
 
همونطور که میلرزیدم چایی رو ازدستش گرفتمو خوردم و گفتم: مرسی
 
-خواهش میکنم وای سمیرا نمیدونی چقدر بامزه شدی دلم میخواد بخورمت
 
اخمی بهش کردمو تو دلم گفتم: باز این شنگول میزنه
 
هنوز داشت نگاهم میکرد گفتم: تو جرات داری نزدیکم بیا تا بهت حالی کنم خورن من چی میشه
 
پررو داشت میومد نزدیکه که یه دفه....
 
-اچههههههههههههههههههههههه ههههه
 
آی خدا! شکرت چه به موقع این عطسه هه اومدها
 
-اه اه اه حالمو بهم زدی الانه که سرما بخورم هرچی میکروب بود اومد تو بدن من
 
با خنده گفتم: حقته تا تو باشی قصد دست درازی به من نداشته باشی
 
چشماشو برگردوند و گفت: یه ذره کم از خودت تعریف کن تحفه فکر کردی چی هستی که من بیام طرفت
 
فهمیدم حرصش دادم که اینو گفته
 
سرم درد میکرد به سامان گفتم: سامان من رفتم بخوابم خوب فردا برای دانشگاه بیدارم نکن
 
همونطور که داشت فیلم نگاه میکرد سرشو تکون داد
 
تو دلم گفتم: حالا خوبه لال نیستی اونوقت چی کار میکردی
 
داشتم از پله ها بالا میرفتم که یه دفه سرم گیج رفت داشتم میوفتادم پایین که یه دفه سامان منو گرفت
 
-چت شده باز؟ حالت بده میخوای بریم دکتر؟
 
سرمو تکون دادمو گفتم: نه...دکتر نه فقط دلم میخواد بخوابم
 
با نگرانی گفت: سمیرا تو رو خدا از خر شیطون بیا پایین
 
خودمو ازش جدا کردمو گفتم: نمیخواد خواهش میکنم بی خیال شو
 
روی تختم ولو شدم و چشمامو بستم دستشو گذاشت روی پیشونیمو گفت: تب داری بزار برم یه کاسه آب بیارم با دستمال بزارم رو پیشونیت
 
رفت پایین سرم خیلی درد میکرد ناگهان حس کردم مامان بزرگ کنارم نشسته انقدر واقعی بود که یه دفه از جام پریدم و با لکنت گفتم: س...سس...سس...سلام
 
لبخندی زد درست مثل همون موقع پر از تحکم و با غرور گفت: داری کارایی میکنی سمیرا
 
با تعجب گفتم: چی کار؟
 
گفت: یعنی پول واقعا از احساسات یک ادم مهمتره؟
 
-منظورتون چیه؟
 
دوباره لبخندی زدو گفت: سمیرایی که من میشناختم با این که از بقیه شرتر بود ولی از بقیه مهربونتر بود زندگی فقط پول نیست زندگی بدون عشق زندگی نیست
 
سپس رفت


ارسال توسط TrojaN
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
blogskin