تبلیغات
رمان - رمان جـــــــایی که قلب انجاست1
رمان
رمان | رمان عاشقانه | رمان ترسناک | رمان ایرانی

اللهم عجل لولیک الفرج

وجعلنا من بین أیدیهم سدا ومن خلفهم سدا فأغشیناهم فهم لا یبصرون وسواء علیهم أأنذرتهم أم لم تنذرهم لا یؤمنون إنما تنذر من اتبع الذكر وخشی الرحمن بالغیب فبشره بمغفرة وأجر كریم .


مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395
فکر می کنم سومین نفری بودم که بعد از کنترل بلیت قدم به داخل هواپیما گذاشتم هوای داخل هواپیما بر خلاف هوای بیرون که سوز سردی داشت گرم و مطبوع بود خانم جوانی که بلیتم را کنترل می کرد برویم لبخند زد من هم سعی کردم همان کار را تکرار کنم اما نمی دانم موفق به انجام این کار شدم یا نه.هنوز مژه هایم از خیسی اشک به هم چسبیده بود و بر خلاف میلم مجبور بودم دماغم را پشت سر هم بالا بکشم از اینکه مهماندار صندلی ام را نشانم داد بینهایت خوشحال شدم و بدون لحظه ای درنگ به همان سمت رفتم کوله پشتی ام را به روی صندلی گذاشتم و بار دیگر به سمت مهماندار برگشتم با دیدنم دوباره لبخند زد لبخندش زیبا بود درست مثل چشمان مشکی رنگ درشتش.وقتی مقابلش ایستادم او با خوشرویی لبخندش را تکرار کرد و گفت: 
 Can I help you? 
سرم را تکان دادم وگفتم:Yes.Excuseme where is the Women`s room ? 
او سرش را تکان داد ودر حالیکه با اشاره دست من را راهنمایی می کرد جواب داد:Keep Straight On. 
از او تشکر کردم وبا عجله خودم را به دستشویی هواپیما رساندم مقابل آینه نگاهی به چهره رنگ پریده خودم انداختم هنگام خداحافظی با کاترین آنقدر گریه کرده بودم که چشمانم کاسه خون شده بود و می سوخت لب های خشک و تبدارم را با زبان خیس کردم و دستی به موهایم کشیدم شینیون ساده موهایم که به زحمت کاترین شکل گرفته بود در حال باز شدن بود موهای طلایی رنگم به قدری لیز ولخت بودند که به سختی می توانستم آنها را بسته و مرتب بالای سرم نگه دارم انجام این کار در نظر من معادل با سخت ترین کار دنیا بود همیشه این کاترین بود که با محبتی صادقانه وصبروحوصله ای تمام نشدنی زحمت بستن ومرتب کردن گیسوان بازیگوش من را به عهده می گرفت و همیشه با این جمله کارش را تمام می کرد:آه عزیزم تو چقدر خوشگلی. 
خاطره کاترین بار دیگر اشک را در چشمانم نشاند و تصویرم را در آینه تارتر ومحزون تر کرد بغض سمی که راه گلویم را بسته بود دست بردار نبود فقط گریه ای پر حرارت وداغ می توانست آرامش کند نه آن اشک های داغ و غریبانه من. با پشت دست اشکی را که از گونه ام در حال پایین آمدن بود پاک کردم و در تلاشی بی ثمر تصمیم گرفتم بغض لانه کرده در گلویم را به زور آب دهانم پایین بفرستم اما دریغ از یک قطره بزاق.دهانم خشکخشک بود گلویم به سوزش افتاد و چشمانم از هجوم بی تعارف اشک تیر کشید انگار تمام آب بدنم پشت آن پلک های خسته و متورم جمع شده بود.صدای مهماندار را شنیدم داست به مسافران پرواز خوشامد می گفت باید سریعتر سر جایم بر می گشتم گیره را از موهایم باز کردم ودر آینه پیش رویم به پایین سرازیر شدن آبشار طلایی گیسوانم چشم دوختم همین دو ماه پیش بود که کاترین به اندازه قد انگشت کوچکش از موهایم قیچی کرد اما به نظر من هنوز همان قدر بلند به نظر می رسیدند.در آن لحظه دلم نمی خواست به این فکر کنم که پاپا عاشق موهایم بود قبل از اینکه خاطرات گذشته فرصتی دوباره برای هجوم داشته باشند آبی به صورتم زدم دستی به موهایم کشیدم وآنها را با کش سری که لا به لای وسایل داخل کیفم داشتم محکم بستم پالتوی سفید رنگم را از تن در آوردم و روی ساعد دستم انداختم یقه بلوز آبی رنگم چروک شده بود از دو طرف آن را محکم کشیدم اما هیچ تغییری نکرد ولی من هم اهمیتی نمی دادم آنجا زیر موهایم پنهان بود دکمه بالایی یقه ام را بستم و بعد از کشیدن نفس عمیقی از آنجا خارج شدم تمام صندلی های هواپیما پر شده بود لحظه ای همانجا ایستادم و برای پیدا کردن صندلی خودم سرک کشیدم. با راهنمایی یکی از مهماندارها جای خالی ام را پیدا کردم وبعد از تشکری کوتاه خودم را به آنجا رساندم کوله پشتی ام را به سختی در قفسه بالای سرم جا دادم و بالاخره سر جایم روی صندلی نشستم .صندلی من در آن ردیف ،دورترین صندلی از پنجره هواپیما بود ومن بر خلاف همیشه از این بابت خوشحال بودم دلم نمی خواست رفتن و دور شدن را از آن دریچه کوچک به تماشا بنشینم.این بار با سایر دفعات فرق داشت این سفر راهی بود که من بالإجبار در پیش گرفته بودم این رفتن مثل رفتن های سابق نبود نه سفری کوتاه به ((لس آنجلس )) بود و نه گذراندن تعطیلات چند روزه در ((بوستون)).رفتنی بود غریبانه وتلخ که من می بایست مطیعانه به آن تن میدادم به جایی می رفتم که فقط اسمی از آن می دانستم. اسمی که بارها آن را از زبان مادرم شنیده بودم.اسمی که بر زبان آوردنش همیشه برای او با اشکی غم آلود و آهی سوزناک همراه بودایران این همان واژه ای بود که همیشه اشک مادرم را جاری می ساخت ومن از همان زمان که بچه ی کوچکی بودم احساس کردم که این واژه را دوست 
ندارم واژه ای که مادرم را غمگین می ساخت ((پس چرا باید بر خلاف میلم به

جایی می رفتم که هیچ دلبستگی به آن نداشتم؟ چرا پاپا.چرا؟ غمگینانه پلک 
هایم را به روی هم فشردم اما اشک هایم باز فاتحانه به روی گونه هایم 
لغزیدند سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم دلم می خواست بخوابم اما سرم 
به شدت درد می کرد انگار کسی با بغض و نفرت هر چند ثانیه یکبار 
مشت گره کرده اش را بر فرق سرم می کوفت.ته دلم خالی شد حالا 
هواپیما دیگر در آسمان بود و به سرعت راهش را از میان ابرهای سفید 
می شکافت و به سمت سرزمینی دور و ناشناخته به پیش می رفت.صدای 
مسافر بغل دستی ام را شنیدم گوش هایم تیز شد زبانش،زبانی آشنا برای من 
بود فارسی صحبت می کرد و من فارسی را به خوبی خود ایرانی ها 
بلد بودم و از این بابت احساس رضایت می کردم هیچ دلم نمی خواست 
چون موجودی زبان نفهم در کشوری خارجی ودر میان مردمانی بیگانهه با 
حالتی گیج و ترحم بر انگیز به حرکت لب هایشان چشم بخشکانم در آن 
از اینکه به راحتی متوجه صحبت های آنها می شدم حس عجیبی داشتم سالها 
بود که دیگر به آن بخش از آموخته های ذهنم روی خوش نشان نداده بودم 
شاید از بعد از مرگ ناگهانی و شوک بر انگیز مادر.اما حالا کلمات حتی 
بدون نیاز به لحظه ای تفکر پشت سر هم برایم معنا می گرفتند._اشکان فکر 
می کنی مامان لباسی رو که برایش گرفتم می پسنده؟مرد جوانی که کلافگی 
به وضوح در آهنگ صدایش پیدا بود در جوابش گفت:اَه اشتیاق خفه ام 
کردی بس که این سوألو اَزم پرسیدی.من چه می دونم.من که تو دل 
مامان نیستم اگه بتونی یه کم صبر کنی بالأخره می فهمی. دختری که مرد 
جوان او را اشتیاق صدا زده بود با لحن نگرانی گفت:_آخه می ترسم 
خوشش نیاد تو که می دونی چقدر مشکل پسنده. _تو که خودت اینو می 
دونستی چرا بهش قول لباس دادی؟خوب یه چیز دیگه براش می گرفتی._چه 
می دونم یه هو از دهنم پرید. اشکان بار دیگر به حرف آمد و گفت:حالا 
کاریه که شده.زیاد بهش فکر نکن مامان همیشه سلیقه تو رو قبول داشته 
مطمئنم این دفعه هم انتخابتو می پسنده.اشتیاق آهی کشید وگفت:خدا کنه.بعد 
از لحظه ای سکوت بار دیگر به حرف آمد وگفت: راستی یادم رفت بهت 
بگم مامان می گفت خاله فخری اینام برگشتن تهران مثل اینکه قراره این دفعه 
دیگه موندگار بشن مامان می گفت خاله فخری آقای معتمد رو مجبور کرده 
باغ شمیران رو بفروشه و یه خونه تو نیاوران بخره.فکرشو بکن .مکث 
کوتاهی کرد وگفت:به نظر تو کارای خاله فخری زیادی تابلو نیست؟ متوجه 
منظورش نشدم جمله اش برایم نامفهوم بود شاید اشکان هم به شکلی دیگر 
متوجه منظور او نشده بود چرا که با لحن کنجکاوی پرسید:منظورت چیه؟ 
می خوای بگی نمیدونی؟چی رو. _دیگه خنگ بازی در نیار اشکان.همه 
عالم و آدم می دونن که خاله فخری چه خوابی واست دیده اون از جریان 
گودبای پارتی،اینم الأن.بدجوری با آغوش باز داره میاد به استقبالت._اینقدر 
خاله زنک نباش اشتیاق.از تو که یه دختر تحصیل کرده ای بعیده. اشتیاق 
با لحن دلخوری نالید:این طور فکر می کنی؟فکر می کنی که حرفام،حرفای 
خاله زنکیه. اشکان با بد جنسی جواب داد:آره._خیلی خوب احمق جون 
تو رو تو قضاوت کردن آزاد می زارم شاید روزی که خاله فخری جون 
که الهی قربونش برم اون دختر گنده دماغشو به ریشت بست نظرت در این 
رابطه عوض بشه. اشکان با لحن پر شیطنتی جواب داد:خیالت راحت.خاله 
با تمام مهارتش نمی تونه چنین کاری بکنه._واقعاً میشه بفرمائین چرا؟ اشکان 
با همان لحن پر شیطنت قبلی جواب داد:خیلی ساده است واسه خاطر اینکه 
من اصلاً ریش ندارم.یعنی دارما اما مجبورم به خاطر مسائل امنیتی از ته 
بزنمش این طوری خاله فخری جون که الهی قربونش بری هم کاری از 
دستش برنمیاد همین طور عمه بهجت یا مثلاً زن عمو شهلا._هیش تحفه 
نطنز.انگار راستی راستی باورت شده.نه داداش من وهم و خیال برت نداره 
که از این خبرام نیست. اشکان با لحن کلافه ای گفت:کاش یه کم به فکت 
استراحت می دادی اشتیاق ،سرم رفت.بعد برای لحظاتی هر دو سکوت کردند 
اما این سکوت زمان زیادی طول نکشید.اشتیاق باز به حرف آمد و گفت:بیچاره 
دختر مردم.خوبه چشماش بسته است وگرنه تا حالا صد دفعه به جای تو از 
رو رفته بود.اشکان با لحن دستپاچه ای گفت:هیس.یواشتر صداتو می شنوه 
زشته. اشتیاق جواب داد:ماشاءالله به این همه رو که تو داری.مرد حسابی،دو 
ساعته زل زدی به دختر مردم تازه یادت افتاده که زشته.اونم نه برای تو 
برای من؟واقعاً که آخر سنگ پایی._اِ اشتیاق! اشتیاق میان حرفش دوید و 
گفت:نترس خوش غیرت. از قیافه اش پیداست که خارجیه.خوشگلم هست لا 
مصب.بیچاره خاله فخری اگه می دونست چشم خواهر زاده اش دنبال چه 
تیکه هائیه اینطور طفلکی بال بال نمی زد. اشکان با لحن دلخوری گفت:لوس 
نشو اشتیاق فکر می کنی واسه چی داره گریه می کنه؟ با شنیدن این جمله 
تازه فهمیدم که آنها در مورد من صحبت می کنند منی دانم چرا به یکباره 
دست وپایم را گم کردم به شدت معذب بودم اما جرأت باز کردن چشم هایم 
را نداشتم صدای اشتیاق را شنیدم که گفت:مگه داره گریه می کنه؟ اشکان تن 
صدایش را پایین تر آورد به زحمت میتوانستم صدایش را بشنوم:آره خیلی وقته 
حواسم هست.از وقتی هواپیما بلند شده همین طور داره اشک میریزه. اشتیاق 
با لحن پر شیطنتی گفت:خیلی زبلی اشکان.یعنی از اون وقت تا حالا تو نخ 
اونی بابا ای والله. لحن اشکان دلخور و عصبی به نظر می رسید:واقعاً که. 
اشتیاق با شیطنت خندید و گفت:خیلی خوب بابا ترش نکن.شوخی کردم.وقتی 
سکوت اشکان را دید مکث کوتاهی کرد و گفت: یه دختر سوسول احتمالاً 
آمریکایی داره گریه می کنه.خوب که چی؟واسه همین غمبرک زدی؟خوبه والله 
پس اون وقتایی که شمر میشی و سر هیچی اشک من بیچاره رو در میاری 
این احساس لطیف و شاعرانه کجا غیبش می زنه؟ معنای برخی از لغات را 
متوجه نمی شدم دلم می خواست بدانم صفت سوسول که آن دختر جوان من را 
با آن توصیف کرده بود معنای خوبی داشت یا بد.یا مثلاً شمر شدن به چه معنا 
بود.وقتی صدای مهماندار را شنیدم چشم هایم را باز کردم و نگاهم را به 
سمت صدا چرخاندم. 
 _Mrs... 
چند تن از مهماندارها که همگی لباس فرم مشکی با مغزی بنفش به تن 
داشتند مشغول سرو قهوه بودند نگاهی به چهره خندان مهمانداری کهه با لیوان 
قهوه کنارم ایستاده بود انداختم و بعد از تکان دادن سر میز کشویی مقابلم را 
بیرون کشیدم او قهوه و شکلات پاکتی را به روی میز گذاشت و گفت: 
 _Help your self 
همراه با لبخندی آرام زیر لب زمزمه کردم:Thank you 
و او با لحن گرم و پر مهر جواب داد:Good apptite 
این را که گفت برای همسفران فارسی زبانم هم قهوه وشکلات داد.آنها بدون اینکه 
بدانند توجه من را به خود جلب کرده بودند در یک نگاه سطحی زمانی که به روی 
صندلی ام می نشستم این طور تصور کرده بودم که آنها باید یک زوج ایتالیایی باشند 
اما حالا می دانستم که با یک خواهر و برادرایرانی کنجکاو،همسفرم.

دختر جوان مشغول صحبت با مهماندار بود که از گوشه چشم نگاهی به صورت او 
انداختم تقریباً بیست و یکی دو ساله به نظر می رسید پوستی روشن و چشمانی قهوه ای 
رنگ داشت در چهره پر ظرافتش ملاحتی خاص موج میزد که انعکاس آن در آهنگ 
صدای گرم و گیرایش هم شنیده می شد. 
هنوز نگاهم متوجه او بود که سنگینی نگاهی را به روی خود احساس کردم نگاهم را تا 
نگاه خیره اشکان بالا کشیدم و بعد برای لحظاتی کوتاه نگاهمان در هم گره خورد از 
نظر آنها من یک دختر سوسول آمریکایی بودم و هنوز نمی دانستم که معنای این واژه 
چیست.از نظر آنها من خوب بودم یا بد؟ 
با حالتی دستپاچه نگاهم را از نگاه او دزدیدم و به لیوان قهوه چشم دوختم.به شدت به 
یک قرص مسکن احتیاج داشتم زمانی که مهماندار خودش را از دست پر چانگی های 
اشتیاق نجات داد و قصد رفتن کرد نفس عمیقی کشیدم و بی اختیار به زبان فارسی 
گفتم:ببخشید خانم... 
وقتی متعجب اما کنجکاو مهماندار را متوجه خود دیدم جرئت بیشتری به خودم دادم و 
گفتم:من یک قرص مسکن احتیاج دارم آیا امکان این هست که شما یک قرص مسکن 
برای من بیاورید. 
خانم مهماندار لبخندی به لب زد و گفت:بله البته.اگر فقط چند لحظه اجازه بدین 
تر تیبشو میدم.از او تشکر کردم و بار دیگر به پشتی صندلی ام تکیه دادم در ردیف 
جلویی صندلی های سمت راستم یک زوج جوان ژاپنی توجهم را به خود جلب کرد زن 
سرش را روی شانه مردش گذاشته بود و او تکه ای از همان شکلاتی را که لنگه اش 
روی میز من هنوز دست نخورده باقی مانده بود همراه با کلماتی که کنار گوشش 
زمزمه میکرد به دهانش میگذاشت نگاهم را به روی بسته شکلات خودم چرخاندم دهانم 
تلخ بود اما میلی به خوردن در خودم احساس نمی کردم حالا مسافران بغل دستی ام 
هم ساکت بودند و من بی حوصله تر از لحظاتی قبل بار دیگر چشم هایم را به روی هم 
گذاشتم با وجودی که دلم نمی خواست به عاقبت سفرم فکر کنم اما ترس و اضطراب 
روبروشدن با ناشناخته ها راحتم نمی گذاشت قبلاً هرگز به تنهایی سفر نکرده بودم قبل 
از مرگ مادر جمع خانوادگیمان همیشه کامل بود حتی برای یک مسافرت فصلی چند 
روزه به((دیسنی لند))یا((لیک تاهو))همه در کنار هم بودیم از نظر من ما 
بهترین بودیم.بهترین خانواده اما مسافرت به فرانسه آخرین ایستگاهی بود که جمع 
خوشبخت ما را در کنار هم می دید.در آن سفر مادر لسلی کوچولو را حامله بود پاپا 
چقدر خوشحال بود دائم من را در بغل می گرفت صورتم را غرق بوسه می کرد و 
می گفت:به زودی فرشته های کوچولوی پاپا دو تا می شن. 
چشم های مادر برق می زد آن چشم های مشکی رنگ مخمور و زیبایش.پاپا عاشق 
مادر بود آن سفر آخری هم فقط به افتخار او ترتیب داده شده بود.به خاطر او و مسافر 
کوچولویی که درراه داشت.پاریس برای آنها شهر عشق بود.شهر خاطره خوش 
وصال. 
پاپا همیشه می گفت(همون لحظه اولی که دیدمش عاشقش شدم.نگاهش پر از 
جاذبه شرقی بود))از جاذبه شرقی چیزی نمی دانستم اما نگاه پر مهر مادرم را دوست 
داشتم و دست هایش را وقتی که نرم وپر نوازش لابه لای موهایم می لغزید و به پایین 
سر می خورد و من به بهانه شنیدن صدای خواهر کوچکترم سرم را روی شکمش 
می گذاشتم تا دست های پرنوازش او را بیشتر در لا به لای موهایم داشته باشم. 
این طور مواقع پاپا با خنده می گفت(وقتی تو جای (لی)کوچولو اون تو بودی 
بدجوری لگد می زدی دائم در حال ورجه وورجه کردن بودی مامان حسابی از دستت 
شاکی بود.به من می گفتتد)پسرت خیلی خشنه.اما برخلاف انتظار ما تو یه 
دختر بودی یه دختر ظریف و کوچولو)). 
و من شادمانه در ادامه حرفش فریاد می زدم:و بی نهایت خوشگل! 
آن وقت پاپا من را از آغوش مادر بیرون می کشید و روی زانو هایش می نشاند دماغش 
را به دماغ کوچکم می چسباند.لب هایم را می بوسید و بعد در کنار گوشم زمزمه 
می کرد:و بی نهایت خوشگل!اما حقیقتاً من خوب لگد می زدم زمانی که در اولین 
جلسه کلاس تکواندو،آقای((براند))دستش را بالا گرفت و از من خواست تابرای 
شروع اگر می توانم به کف دستش لگد بزنم تمام استعداد دوران جنینی ام را به نمایش 
گذاشتم.وبعد لبخند رضایت او،مامان وپاپا را دیدم که نشان از موفقیت ام در آغاز 
راه ورزش مورد علاقه ام بود و من آنروز از شدت خوشحالی تعدادی از حرکاتی را 
که در کلاس ژیمناسیک خانم((هیلمر))یاد گرفته بودم در مقابل نگاه پر تحسین آنها 
اجرا کردم((پیچ_نیم وارو_وارو)). 
صدای خانم مهماندار روح سرگردانم را بار دیگر به جسم خسته ام برگرداند چشم هایم 
را که باز کردم او با قرص مسکن و لیوانی آب مقابلم ایستاده بود شاید ظاهر آشفته ام 
چیزی فراتر از یک سردرد معمولی را نشان می داد که او با لحن ملایمی پرسید: 
خانم اِستیونز اگه فکر می کنید لازمه من پزشک پرواز رو... 
میان حرفش دویدم و با لحن شتابزده ای گفتم:نو...نو.فکر نمی کنم نیازی به این 
کار باشه این قرص روبراهم می کند. 
بعد در حالی که با فشار انگشتم قرص را از داخل پوشش آلومینیومی اش در می آوردم 
لبخندی به رویش زدم و به خاطر محبت اش از او تشکر کردم.او لیوان آب را به 
سمتم گرفت و گفت:آب؟ 
لیوان یک بار مصرف قهوه ام را برداشتم وگفتم:ممنونم با قهوه می خورم. 
او سری تکان داد و رفت.قرص بزرگ سفید رنگ را در میان انگشتانم گرفتم مطمئن 
بودم که با آن جثه بزرگش راه گلویم را خواهد بست اما برای رها شدن از شر آن سر 
درد لعنتی مجبور بودم که آن را به هر شکل و طریقی که ممکن بود قورت بدهم.با 
اکراه آن را به روی زبانم گذاشتم و با جرعه ای از قهوه سرد شده داخل لیوان آن را 
پایین فرستادم.اما همان طور که پیش بینی کرده بودم در نیمه گلویم جا خوش کرد و 
من را دچار حالت تهوع نمود وحشت زده دستم را مقابل دهانم گرفتم و با تمام قدرتی 
که داشتم آب دهانم را پایین فرستادم قرص مسکن که درست مثل قلوه سنگی راه گلویم 
را بسته بود از جا کنده شد و اشک را در چشم هایم نشاند باقی مانده قهوه ام را تا قطره 
آخر سر کشیدم و از اینکه بالا نیاورده بودم خدا را شکر کردم لیوان قهوه را در کیسه 
زباله پایین صندلی ام چپاندم و شکلات پاکتی را در جیب جلویی کیفم.و بعد میز کشویی 
را با فشار دست بار دیگر به عقب راندم.زمانی که به پشتی صندلی ام تکیه دادم اشتیاق 
ظرف قوطی مانند قشنگی را مقابلم گرفت و گفت:بفرمائین. 
نگاه گذرایی به صورت او انداختم و بعد کنجکاوانه به داخل قوطی پر نقش و نگار سرک 
کشیدم قوطی پر از مغز پسته بود صدای اشتیاق را شنیدم که گفت:بخورین.پسته 
ایرانی خوشمزه است. 
این را خودم می دانستم من عاشق پسته بودم و مادر همیشه برایم پسته ایرانی می خرید 
پسته ایرانی درشت و خندان بود با رنگ و بویی خاص و وسوسه برانگیز. 
بی اراده دستم به سمت قوطی کشیده شد و جمله مادر بر زبانم آمد: 
 ((پسته فقط پسته ایرانی،زعفران فقط زعفران ایرانی،خاویار فقط خاویار ایرانی و 
خرش فقط و فقط خرش ایرانی)). 
اشتیاق با لحن هیجان زده ای در ادامه حرف من گفت:و دختر فقط دختر ایرانی.شما 
ایرانی هستین؟ 
سرم را تکان دادم و همراه با لبخندی محو گفتم:متأسفانه نه.حدس قبلی شما درست تر 
بود من یک دختر سوسول آمریکایی ام.هر چند هنوز نمی دونم که سوسول به چه معنا 
است. 
پاتکی که زدم بدجنسانه بود اما اعتراف می کنم که از دیدن گونه های گلگون از شرم او 
من هم به شوق اومدم بعد با لحن پوزش خواهانه ای ادامه دادم:I`m soory 
من واقعاً نمی خواستم که به صحبت های شما گوش بدم اما این یک حالت اجتناب ناپذیر 



نشون دهنده این واقعیته. 
بدون اینکه اطلاعی از قوانین ازدواج و طلاق در ایران داشته باشم آهی کشیدم و گفتم: 
شاید در این یک مورد خاص هم مردها به جای بقیه اعضای خانواده تصمیم می گیرند 
و بقیه راضی یا ناراضی موظف اند به تصمیم اونها احترام بگذارند. 
اشتیاق نگاه معنی داری به صورت اشکان انداخت و با لحن سرخورده ای گفت:حدست 
الت زده ای گفت:این چه حرفیه خانم.بنده کی حرف پول زدم بنده فقط 
خواستم جسارتاً در مورد پوششتون یه تذکری بدم وگرنه پول کرایه که قابلی نیست اصلاً مهمون ما 
باشین تازه به صرافت افتاده بودم حرف اشتیاق در گوشم زنگ زد:تو ایران باید موهاتو بپوشونی. 
دستپاچه و خجالت زده کلاهم را روی سرم گذاشتم و گفتم:Oh. I`m soory... ببخشید 
من فراموش کرده بودم. 
مرد راننده لبخند به لب سرش را تکان داد و گفت:اشکالی نداره می دونین چیه بیشتر به خاطر ایستای بازرسیه یه وقت خدای نکرده هم برای شما دردسر می شه هم برای ما. 
بعد دستی به موهایش کشید از آینه نگاهی به صندلی عقب انداخت و با لحن نامطمئنی ادامه داد:متوجه منظورم که می شین. 
کوله پشتی ام را که به روی زانو هایم بود در بغل گرفتم و گفتم:متأسفانه اطلاعات من در مورد کشور شما خیلی خیلی کمه. 
او علاقه مندتر از قبل پرسید:اولین باره که به ایران میاین؟ 
آهی کشیزم و گفتم:بله اولین باره. 
مرد راننده باز گردن کسید و از آینه مقابلش نگاهم کرد :می دونین چیه قبلاً هم یه جندتایی مسافر خارجی به تورم خورده اما این که شما اینقدر خوب فارسی حرف می زنین برام جالبه مکث کوتاهی کرد و با لحن کنجکاوانه ای پرسید:اصالتاً خارجی هستین؟
درست متوجه منظورش نشدم اما با این حال در جواب سؤالش گفتم:مادر من هموطن شما بود مرد راننده سرش را تکان داد و گفت:پس میشه گفت خیلی هم اینجا غریبه نیستین.خون ایرانی تو رگای شما هم جریان داره. 
در مورد قسمت دوم حرفش نظری نداشتم چون اصولاً اطلاع چندانی در مورد تاریخ باستانی و خون و نژاد ایرانی نداشتم اما با قسمت اول حرفش کاملاً مخالف بودم من در زادگاه و وطن اصلی مادرم کاملاً غریبه بودم .صدای مرد راننده را شنیدم که باز می گفت:می بخشید!فضولیه اما می تونم بپرسم از کدوم کشور تشریف میارین؟ 
با وجودی که از دست سؤالهایش خسته شده بودم اما باز بدون هیچ اعتراض جابش را دادم:آمریکا. 
به شنیدن این حرف مرد راننده سوتی کشید و گفت:پس مِدین آمریکن...لس آنجلس؟ 
کلافه و کسل سرم را تکان دادم و گفتم:نو از نیویورک. 
 _اگه اشتباه نکنم نیویورک یکی از شهرهای مهم آمریکاست.درسته؟ 
سرم را به شیشه سرد پنجره تکیه دادم وگفتم:بله همین طوره.شما قبلاً اونجا بودین. 
او میان خنده با لحن شگفت زده ای گفت:من؟!نه بابا.ما تو همین دربند و سربند خودمونم موندیم سالی یه مرتبه دست خانم بچه ها رو بگیریم ببریمشون سیزده به در هنر کردیم سفر خارجه رفتن مایه می خواد مائیم و این چارچرخه و چهارپنج سر عیال و این تورم کمرشکن پدر درآر با این شرایط اگه دستت تو سفره خودت باشه شیری به مولا. 
فقط لحظه کوتاهی سکوت کرد بعد بار دیگر به حرف آمد و گفت:واسه دیدن اقوام اومدین ایران دیگه؟ آهی کشیدم و گفتم:بله تقریباً. 
شاید او هم متوجه نگرانی و اضطراب من شده بود که گفت:غریبی نکنین،تعریف از خود نباشه ایرانیا مردمون خوبی ان خونگرم و مهمون نوازن یه کم مشکلات اقتصادی شون زیاده اما بیشتریاشون حلال،حروم سرشون می شه واسه خاطر پول سر همدیگه رو نمی برن...می گن طرفای شما ناامنی زیاده
لج ام گرفته بود طوری از ایران تعریف می کرد که انگار بهشت موعود بود جمله پر کنایه اش آخرش را 
نشنیده گرفتم و گفتم:یکی از دوستانم می گفت که ایرانی ها هر کدوم یک چاه نفت تو حیاط پشتی خونشون 
دارن. 
مرد راننده از این حرف من به خنده افتاد و لحظاتی طولانی با صدای بلند خندید از خنده بی دلیل او بدم آمد 
با لحن خشک و دلگیری گفتم:به چی می خندین.حرفی که زدم خنده دار بود؟ 
او سعی کرد جدی تر باشد اما باز میان خنده جواب داد:ببخشید خانم من معذرت می خوام اما خدائیش حرف 
دوستتون خیلی با نمک بود. 
با لحن بی تفاوت پرسیدم:منظورتون اینه که اینطور نیست؟ 
او نفس عمیقی کشید و گفت:ننه خدا بیامرزم همیشه می گفت((تومون خودمونو می کشه و بیرونمون مردمو)) 
حالام اگه بود همین حرفو می زد. 
از جمله اش که بیشتر به ضرب المثل شبیه بود چیز زیادی دستگیرم نشد اما از طرز بیانش پیدا بود که در حیاط 
پشتی خانه او هیچ چاه نفتی وجود نداشت.احساس بی حسی می کردم سرم را بار دیگر به شیشه پنجره تکیه دادم 
و چشم هایم را به روی هم گذاشتم مرد راننده هم خوشبختانه دیگر حرفی نزد در عوض ضبط ماشین را روشن 
کرد و صدای موسیقی ملایم و دلنشینی فضا را پر کرد آهنگ و صدا به قدری آرام بخش بود که برای لحظاتی مرا 
در خود گم کرد: 
غریبه خسته ای،خاموش و سردی شبی تلخ و عبوسی مثل دردی 
منو با خودت ببر یک روز از اینجا غریبه اگه فراموشم نکردی 
غریبه آی غریبه آی غریبه ببین دنیا پر از رنج و فریبه 
غریبه آی غریبه آی غریبه دلم تنگه غریبه آی غریبه 
غریبه زندگی بی تو حرومه کتاب خاطراتم نا تمومه 
تنم سرد و دلم آشفته بینی تو نمی دونم که خوشبختی کدومه 
غریبه مسکنت دشت کویره آخه دلم داره اینجا می میره 
انگاری غافلی از این دل من یه روز می یای می بینی خیلی دیره 
غریبه آی غریبه آی غریبه ببین دنیا پر از رنج و فریبه 
غریبه آی غریبه آی غریبه دلم تنگه،دلم تنگه غریبه 
در آن لحظه از ذهنم گذشت(اگه این موسیقی ایرانی باشه من دوستش دارم.)) 
صدای مرد راننده حواس پرت من را متوجه خودش کرد:اینجا میدون آزادیِ می خواین یه دور بزنم بهتر ببینیش.
با دست بخار نشسته روی شیشه ماشین را پاک کردم و به منظره بیرون چشم دوختم ساختمان برج مانند سفید وسط 
میدان پر ابهت و زیبا می نمود نور زرد چراغ های دور تا دور میدان در زیر دانه های ریز برف مه آلود به نظر می رسید 
راننده آرامتر از قبل می راند و با این کار این فرصت را به من می داد تا شاهد تلفیقی از زیبایی طبیعت و هنر زیبای 
ساخت بشر باشم ماشین مدل بالای قرمز رنگی بوق زنان از کنارمان گذشت هیجان زده شیشه پنجره را پایین زدم و به بیرون
سرک کشیدم ماشین به طرز زیبایی با گل های زرد و سفید و بنفش تزئین شده بود به زحمت می توانستم عروس و داماد را 
ببینم آنها به خیابان اصلی پیچیدند و ماشین های دیگری که بوق زنان آنها را همراهی می کردند چون حلقه های زنجیری به هم 
پیوسته به دنبالشان در حرکت بودند آخرین ماشین دو دستمال سفید به سر برف پاکن هایش بسته بود که با هر چرخش به طرز 
جالبی تکان می خوردند.صدای مرد راننده را شنیدم که گفت:حتماً عروس،دوماد ته دیگ زیاد خورده بودن. 
بار دیگر با فشار دکمه شیشه پنجره را بالا دادم و گفتم:این یعنی چی؟ 
مرد راننده خندید و گفت:چه می دونم یه جور اعتقاد قدیمیه.بعضی ها می گن اگه ته دیگ زیاد بخوری شب عروسی ات برف 
و بارون می بارد. 
لبخندی به لب زدم و گفتم:چه جالب.حالا واقعا همین طوریه؟ 
او شانه ای بالا انداخت و گفت:چه عرض کنم لابد قدیمیا یه چیزایی دیدن که یه همچین حرفی زدن با حالتی متفکر سرم را 
تکان دادم و بعد نگاهی روی صفحه ساعتم انداختم یک ربع به دوازده بود مرد راننده که متوجه حرکت من شده بود نفس عمیقی 
کشید و گفت:دیگه راهی نمونده این چهار راهو که رد کنیم رسیدیم. 
این را گفت و ماشین را پشت چراغ قرمز نگه داشت از فرصت پیش آمده استفاده کردم و کیف پولم را از داخل کوله پشتی 
در آوردم فقط دلار آمریکا همراهم بود پول ایرانی نداشتم.گفتم:می بخشید آقا من پول ایرانی ندارم شما دلار قبول می کنید. 
او لحظه ای به عقب برگشت و نگاهی به دستان من انداخت بعد بار دیگر ماشین را به حرکت در آورد و گفت:خواهش می کنم 
خانم مهمان من باشین. 
سرم را به نشانه منفی تکان دادم و گفتم:ممنونم در هتل راحت ترم. 
از این حرف من به خنده افتاد و گفت:منظور من این بود که نیازی نیست پول بدین شما تو کشور ما میهمانید و ما برای مهمونامون 
ارزش زیادی قائلیم
  حیرت زده نگاهش کردم و گفتم :ولی این شغل شماست. 
او ماشین را کنار خیابان نگه داشت و به عقب برگشت لبخندی به لب زد و گفت:گفتم که قابلی 
نداره...این هم هتل رسیدیم. 
از پشت شیشه بخار گرفته چیز زیادی نمی توانستم ببینم فقط انعکاسی از نورهای سرخ و سفید و 
زرد به روی شیشه ماشین پخش بود از او تشکر کردم و بار دیگر اسکناسی را که دستم بود به سمتش گرفتم وقتی اصرار من را دید سری تکان داد و گفت:بسیار خوب ولی این مبلغ خیلی زیاده. 
به شنیدن این حرف کیف پولم را به سمتش گرفتم و او مبلغی بسیار کمتر از آنچه من برایش در نظر 
گرفته بودم برداشت و با لحن محترمانه تشکر کرد از رفتارش متعجب بودم در آمریکا چنین رفتاری 
اصلاً معنا نداشت کیف پولم را بار دیگر در کوله پشتی ام گذاشتم و به دنبال او از ماشین پیاده شدم 
نگاهی به سردر بزرگ ساختمان پنج طبقه انداختم واژه هتل مینا با رشته ای از لامپ های قرمز و 
حاشیه ای از نور آبی رنگ روشن و خاموش می شد مرد راننده چمدانم را از صندوق عقب بیرون 
گذاشت و گفت:جای خوبیه امیدوارم مورد پسندتون باشه. 
بار دیگر تشکر کردم و برای برداشتن چمدانم خم شدم که گفت:اگه اجازه بدین تا جلوی در می یارمش سعی کردم لحنم را درست به اندازه لحن کلام او مهربان کنم:از لطف شما ممنونم آقا قصد ندارم مزاحم شما بشم خودم این کار را انجام می دهم. 
او در صندوق عقب را بست به سمت در ماشینش رفت.در هر صورت امیدوارم تو کشور ما بهتون 
خوش بگذره. 
زیر لب جواب دادم:ممنونم.
بعد چمدان را برداشتم و به سمت پله های ورودی ساختمان هتل حرکت کردم درست وسط پیاده رو رسیده بودم که مرد جوان سیاه پوشی که از کنارم می گذشت تنه محکمی به من زد و کیف دستی ام را که روی شانه ام بود چنگ زد این حرکت باعث شد که من به سختی تعادلم را از دست داده و به همراه سنگینی چمدانم روی زمین پرت شوم از صدای جیغ من مرد راننده ،با عجله از ماشینش پیاده شد او و نگهبان یونیفرم پوشی که بالای پله ها مقابل در ورودی هتل ایستاده بود هر دو به سمت من دویدند مرد راننده لحظه ای به من نگاه کرد بعد به دنبال کیف قاپ جوان دوید جوان سیاه پوش کمی جلوتر میان برف ها به زمین خورد اما به همان سرعت از جا بلند شد از لابه لای ماشین ها گذشت عرض خیابان را طی کرد و بعد از نظر نا پدید شد به زحمت خودم را از روی زمین جمع کردم جای بدنم به روی برف های دست نخورده گوشه پیاده رو نقش بسته بود دستم را روی چمدانم گذاشتم و از جا بلند شدم نگاهی به اطرافم انداختم بسته شکلات پاکتی که در هواپیما داخل جیب جلویی کیفم گذاشته بودم کنار چمدانم روی برف ها افتاده بود خیلی مسخره به نظر می رسید
اما واقعاً از اینکه شکلاتم نصیب دزد نشده بود خوشحال شدم برای برداشتن آن خم شدم دست هایم بر اثر تماس با برف سرخ و بی حس شده بود مچ دست راستم هم دردناک بود طوری که تکان دادن آن برایم مشکل شده بود شکلات را برداشتم و آن را داخل جیب پیراهنم گذاشتم صدای نگهبان هتل نگاه من را متوجه خود کرد او چمدانم را از روی زمین برداشت و گفت:حالتون خوبه خانم؟ 
سرم را چند بار تکان دادم و گفتم:بله متشکرم. 
مرد راننده نفس نفس زنان و البته دست خالی برگشت مقابلم ایستاد و گفت:در رفت پدر سوخته شیشه کوچک ادکلنم را به طرفم دراز کرد و گفت:جایی که خورده بود زمین پیدایش کردم مال شماست؟ 
آن را از دستش گرفتم و گفتم:بله ممنونم. 
او نگاه دقیقی به سر تا پای من انداخت وگفت:طوری تون که نشد؟ 
سعی کردم که مچ دستم را بچرخانم بدجوری تیر می کشید اما حرفی نزدم او وقتی سکوتم را دید ادامه داد:امیدوارم چیز مهمی تو کیفتون نبوده باشه چون بعید می دونم که دیگه دستتون بهش برسه از اینکه کیف پولم و مدارکم داخل کوله پشتی ام بود خدا رو شکر کردم.ام با این حال به خاطر از دست دادن آدرس و شماره تلفن اشکان و اشتیاق متأسف شدم آهی کشیدم و گفتم:فقط مقدار کمی وسایل آرایش داخلش بود فکر می کنید به دردش می خوره. 
مرد راننده لبخندی به لب زد و با لحن پر شیطنتی جواب داد:از این پدر سوخته ها هر کاری بگی برمیاد خوب دیگه با اجازه شما من دیگه باید برم. 
بار دیگر تشکر کردم و او با تکان دادن دستی به سمت ماشین اش رفت قبل از اینکه سوار شود نگاه دیگری به سمت من انداخت وگفت:سعی کنین بیشتر مواظب خودتون باشین حتی ایرانم از این جنس جونورا داره. 
عصبانی که بودم اما حرف او عصبانی ترم کرد در دلم پشت سر او غر زدم(حتی؟!....جرا باید فکر کنید که از بقیه مردم دنیا بهترید،واقعاً که.))با حالتی عصبی برف هایی را که به پالتویم چسبیده بود ت***** با دست دیگرم چمدان را از روی زمین بلند کردم و بدون توجه به مرد نگهبان از پله ها بالا دویدم با فشار پایم در ورودی را باز کرئم و یکراست به سمت پذیرش هتل رفتم چمدان سنگین را مقابل پاهایم به روی زمین رها کردم و بدون هیچ مقدمه ای خطاب به مرد جوان پشت کامپیوتر 
که نگاه خیره و منتظرش متوجه من بود گفتم:من یک اتاق می خوام آقا. 
مرد جوان از پشت کامپیوتر بلند شد و گامی به سمت من برداشت لحن کلامش مؤدب اما نامطمئن بود:تنها هستین؟ 
با حالتی عصبی دست هایم را به روی میز پیشخوان درهم گره زدم و گفتم:بله اگه اشکالی نداره. 
مرد جوان لبخند محوی زد وگفت:معذرت می خوام ما نمی تونیم به یک خانم تنها اتاق بدیم متعجب وگیج نگاهش کردم و گفتم: 
منظورتون چیه که نمی تونید به یک خانم تنها اتاق بدید من متوجه نمی شم. 
 _همون طور که می دونید... 
نا باورانه میان حرفش دویدم و با لحن آشفته ای گفتم:من چیزی نمی دونم .من فقط یک اتاق می خوام فقط همین. 
مرد جوان سرش را به نشانه منفی تکان داد و گفت:متأسفم خانم قانوناً انجام چنین کاری ممنوعه لطفاً اصرار نکنید. 
گریه ام گرفته بود با حالتی عصبی و بدون توجه به مچ آسیب دیده ام مشت هایم را به روی پیشخوان کوبیدم مچ دستم آنچنان تیر کشید که بی اختیار اشک را به چشمانم نشاند و ناله ام را در آورد مچ دستم را با دست دیگرم گرفتم و بر سر مرد جوان فریاد زدم:این مسخره است قانون کشور شما می گه که خانم های تنها به جای هتل در خیابان بخوابند Oh My God . اینجا دیگه کجاست؟!
مرد جوان با لحن نا مطمئنی پرسید:می بخشید خانم شما از خارج از کشور تشریف می یارین. 
در حالی که با انگشت شستم آرام آرام مچ دستم را می مالیدم با لحن دلخوری زیر لب نالیدم:اگه این موضوع تغییری در قوانین شما می ده باید بگم بله.بنده چند ساعت پیش وارد کشور شما شدم همین چند لحظه پیش یک دزد پدر سوخته چند صد پوند وزنش را انداخت روی سر من مچ دستم را ترکوند و کیفم را دزدید اون وقت شما به من می گین که به یک خانم تنها اتاق نمی دین باور کنید مدت ها بود تا این حد احساس خوشبختی نکرده بودم. 
مرد جوان لبخندی به لب زد و گفت:متأسفم خانم می تونم پاسپورتتون رو ببینم. 
تمام مدارکم را از داخل کوله پشتی ام بیرون کشیدم و مقابلش روی میز گذاشتم او تشکر کوتاهی کرد و بعد یکی یکی آنها را بررسی نمود برای تطابق عکس با چهره ام نگاهم کرد و در آخر برگه ای مقابلم گذاشت و گفتم:لطفاً این فرم را پر کنید. 
بدون از دست دادن ثانیه ای از وقت کاری را که خواسته بود انجام دادم او نگاهی گذرا به روی برگه انداخت بعد سرش را از روی رضایت تکان داد و گفت:متشکرم.چند روز قصد دارید در هتل ما اقامت کنید خانم استیونز؟ 
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:هنوز در این رابطه تصمیمی نگرفتم. 
اشاره ای به مدارکم کرد و گفتم:می تونم برشون دارم؟ 
مرد جوان پاسپورتم را به همراه فرمی که پر کرده بودم از روی میز برداشت و گفت:پاسپورتتون باید پیش ما باشه بقیه رو می تونید بردارید. 
با حالتی بی حوصله مدارکم را داخل جیب پالتوم چپاندم برای گرفتن کلید منتظر ایستادم لحظه ای بعد مرد جوان کلیدی به روی پیشخوان گذاشت و گفت:اتاق شماره 47.طبقه سوم.انتهای راهرو دست راست. 
کلید را که از روی میز برداشتم ادامه داد:این آقا اتاق رو نشونتون می ده...آقا رضا لطفاً زحمت چمدون خانمو بکش. 
مرد جوانی که لباس فرم مخصوص هتل را به تن داشت اوامری را که صادر شده بود مو به مو اجرا کرد و من را تا پشت در اتاقم همراهی نمود .او اتاق را نشانم داد و برایم توضیح داد که اگر به چیزی احتیاج داشتم باید چه شماره ای را بگیرم.از او تشکر کردم و بعد از رفتنش اتاق را از داخل قفل نمودم اتاق زیبا و راحتی بود که پنجره اش رو به خیابان باز می شد پرده ها را تا آخر کنار زدم 
و بعد به سمت تخت برگشتم خستگی راه عضلاتم را گرفته ودردناک کرده بود تصمیم گرفتم قبل از هر کاری حمام کنم حوله کوچک مسافرتی ام را از داخل چمدان بیرون کشیدم و یکراست به سمت حمام رفتم.آب حمام گرم و دلچسب بود و من بیشتر از یک ساعت از 
وقتم را آنجا گذراندم موهایم را سشوار کردم ربدوشامبر پوشیدم و بعد از مرتب کردن وسایلم به تخت خواب رفتم.ساعتم را از روی میز کنار تخت برداشتم و نگاهی به روی آن انداختم ساعت نزدیک دو صبح بود کنترل تلویزیون را برداشتم و یک دور کامل کانال هایش را به هم ریختم:فوتبال_برنامه مستند_سریال آخر وقت و موسیقی در آن لحظه ترجیح دادم در حین گوش دادن به آن آهنگ نامه ای برای کاترین بنویسم دفتر سر رسیدم را برداشتم و تا رسیدن به تاریخ آن روز ورقش زدم: 
 _15 دسامبر،24 آذر تهران_ 
کتی عزیزم،سلام حالا که این نامه را برایت می نویسم روی تختم در هتل مینا دراز کشیده ام به شدت احساس دلتنگی می کنم کاش پاپا زنده بود کاش از من نخواسته بود که به اینجا بیایم از وقتی رسیدم دائم به تو فکر می کنم به همین زودی دلم برایت تنگ شده کاش حداقل می توانستیم 
با هم باشیم اینجا هوا سرد است برف می بارد یاد کریسمس افتادم نمی دانی چقدر متأسفم که کریسمس امسال در کنار هم نیستیم جای من را کنار درخت کاجمان خالی نگه دار.می دانم که خیلی زود به خانه برمی گردم نمی توانم اینجا را دوست داشته باشم اینجا من را به یاد گریه های بی صدای مادر می اندازد.راستی تا یادم نرفته.کتی از شروع این سفر دائم با من بوده در تمام مدت حضورش را در کنار خودم حس کردم نمی دانی از این بابت چقدر خوشحالم.فکر کردن به او آرامم می کند حس می کنم با وجود او دیگر تنها نیستم شاید او هم آمده تا خانواده اش را ببیند. 
اوه کتی:فکر می کنی که آنها مادر را قبول کنند؟ 
بهتر است دیگر بخوابم چون هر بار به این سؤال فکر می کنم به طرز وحشتناکی احساس یتیم بودن می کنم خیلی غم انگیز است مگر نه؟ 
خوب کتی خوبم دیگر وقتش رسیده با تو خداحافظی کنم.شب به خیر از دور می بوسمت و پیشاپیش به تو می گویم(کریسمس مبارک))
دوستدار تو:رز



برچسب ها: رمان جـــــــایی که قلب انجاست1، رمان جـــــــایی که قلب انجاست2، رمان جـــــــایی که قلب انجاست3، رمان جـــــــایی که قلب انجاست4، رمان جـــــــایی که قلب انجاست قسمت اخر،
ارسال توسط TrojaN
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
blogskin