تبلیغات
رمان - رمان عشقم را فراموش نکن 1
رمان
رمان | رمان عاشقانه | رمان ترسناک | رمان ایرانی

اللهم عجل لولیک الفرج

وجعلنا من بین أیدیهم سدا ومن خلفهم سدا فأغشیناهم فهم لا یبصرون وسواء علیهم أأنذرتهم أم لم تنذرهم لا یؤمنون إنما تنذر من اتبع الذكر وخشی الرحمن بالغیب فبشره بمغفرة وأجر كریم .


مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395


《نگار》
وای خدا باورم نمیشه بالاخره کنکور قبول شدم اونم کجا تهران جایی که دوست داشتم قبول شدم اونم با بهترین دوستم شمیم قبول شدم وای باورم نمیشد قبول بشم آخه بعد از اون تصادف کلا امیدم رو از دست داده بودم.ولی خودمونیم ها اگه اون درگیری فکری نبود اصلا درس نمی خوندم ولی حالا ... اوف خدایا شکرت
《پدرام》
اره همینه قبول شدم اونم تهران خیلی خوبه رویای من و نگار همین بود که با هم توی دانشگاه تهران درس بخونیم ولی چه میشه کرد دیگه گذشت. آخی خدا دوباره یادش افتادم یاد اخرین بار که دیدمش . اون با چشمای اشکی ازم می خواست که دیگه نمی خواد از اعتماد خانوادش سو استفاده کنه چی می تونستم بهش بگم اخه. اون بعد از ماجرای دوستامون که با اینکه همو خیلی دوست داشتن کات کردن فکر رفتن از پیشم به فکرش رسید راست هم می گفت من اونو برای یه دوره کم نمی خواستم اون عشقم بود برای همیشه می خواستمش بهش قول دادم بهم قول داد که بعد از دانشگاه و درسش با هم ازدواج کنیم اونم یه شرطی گذاشت که من به اجبار قبول کردم اینکه توی این مدت اصلا هم دیگه رو نبینیم واقعا سختم بود ولی بعدش خودمو با درس سرگرم کردم هنوزم دوسش دارم و عاشقشم و به قولمم پایبندم و عشقم به اونو فراموش نکردم

پست دوم رمان




《نگار》
بالاخره روز دانشگاه رسید قبلش بابای من و بابای شمیم اومده بودن تهران و برامون کارامون رو درست کرده بودن و یه خونه دانشجویی برای دوتامون گرفته بودن الان هم منو شمیم خره داریم از پله های دانشگاه بالا میریم راستی یادم رفت بگم ما توی رشته معماری قبول شدیم همینجور که داشتیم از پله ها بالا می رفتیم شمیم بهم گفت -میگم نگاری به نظرت پسر خوشگل هم اینجا هست؟
-خاک تو سر یالغوزت کنم که همش تو فکر این چیزایی -میگم نگار اگه یه پسر خوشتیپ دیدی اونو بهم نشون بده باشه عزیزم
- ا اونوقت این پسره اسمش چی بود اها بهزاد همون که عکسش رو بهم نشون دادی مگه عشقت نبود؟؟
-اه بابا تو که همش زد حالی نمیشه اصلا باهات حرف زد همینجور که داشتم جواب شمیم رو میدادم یهو یه پسری رو از دور دیدم که داشت با یه پسر دیگه میحرفید و می رفت نمی دونم چرا ولی یه حسی به اون پیدا کردم یه حس آشنایت انگار اونو میشناختم یهو سرم گیج رفت دستمو گرفتم به دیوار و وایسادم شمیم هم به تبعیت از من وایساد گفت چیشد؟ بهش با چشم و ابرو پسر رو نشون دادم و گفتم به نظرت آشنا نمی یاد؟ به وضوح دیدم با دیدن پسره رنگش پرید و به تته پته افتاد و گفت بیا زود تر بریم تا کلاس دیر نشده 
《پدرام》
امروز اولین روز دانشگاه بود با بهزاد داشتیم میرفتیم به سمت دانشگاه خونه ای که اجاره کرده بودیم یکم از دانشگاه دور بود برای همین با ماشین اومدیم تو راه بودیم که بهزاد خیلی رک پرسید 
-تو هنوزم تو فکر نگاری؟
-گفتم مگه میشه فراموشش کنم بهش قول دادم تو چی هنوز هم با شمیم رفت و امد دارید؟
-اره داریم همو خیلی دوست داریم اما بعد از کنکور دیگه بهش زنگ نزدم نمیدونم کجا قبول شده
نمیدونستم این سوال رو بکنم یا نه آخه هر وقت ازش می پرسیدم هول میشد و موضوع رو عوض می کرد ولی دلو زدم به دریا و ازش پرسیدم
-شمیم درمورد نگار چیزی بهت نگفته؟
حالت نگاش فرق کرد و یه جور دلسوزی توی چشماش جا گرفت با هول گفت نه شمیم چیزی نگفت ازشم پرسیدم گفت خوبه سلام میرسونه
رسیدیم دانشگاه نمیدونم چرا قلبم انقدر تند میزد شاید برای اینکه کلی رویا و ارزو داشتم که با نگار اینجا باشم
 
 
《پدرام》
بالاخره رسیدیم توی کلاس تمام مدت توی راه رو دانشگاه سنگینی نگاهی رو روی خودم حس می کردم ولی این سنگینی بهم یه حس خیلی خوب میداد با بهزاد دوتا صندلی کنار هم انتخاب کردیم و نشستیم داشتم به زر زر های بهزاد در مورد خواستگار خواهرش گوش میدادم که یدفه نگار و شمیم اومدن توی کلاس وای نگار هم اینجا قبول شده خدااا ازت ممنونم مرسی اما چرا نگار نیومد پیشم چرا حتی نگاه هم نکرد واا این چش شده ولی شمیم برگشتو یه نگاه به منو و نگار انداخت بعد با چشای مدل خر شرک به بهزاد نگاه کرد انگار ازش یه چیزی می خواست من که متوجه نشدم بیخی بابا عشق خودمو بچسب که داره با کیفش ور میره برگشتم سمت بهزاد گفتم دیدی آرزوم برآورده شد بهزاد یه نگاه غمگین بهم انداخت و سرش و تکون داد واا این که خل تر از بقیه یه لبخند خشک هم نزد 
آخیش کلاس تموم شد حالا میتونم برم و با نگار حرف بزنم رفتم پیشش بهش گفتم سلام خوبی؟
-سلام شما؟
یعنی انقدر تغیر کردم که نمیشناستم خوب بزار اسممو بهش بگم اونوقت چه شود
-من پدرامم ،پدرام پارس
بعد از حرفم چند لحظه مکث کرد بعد جوابمو داد
-خوشوقتم آقای پارس چه کمکی از دستم بر میاد؟
صدای شکستن قلبمو حس کردم یعنی اون به همین راحتی منو فراموش کرده که حتی اسممو هم فراموش کرده نه این غیر ممکنه اون بهم قول داده بود نتونستم خودمو کنترل کنم سرش داد زدم گفتم یعنی انقدر زود فراموشم کردی؟؟؟ یه دفعه رنگش پرید سرشو گرفت بین دستاش و زیر لب زمزمه میکرد نفهمیدم چی شد وقتی به خودم اومدم دیدم بهزاد دستمو کشیده برده توی محوطه دانشگاه یه صندلی پیدا کرد و به من گفت بشین و خودش زود رفت نتونستم دنبالش برم حس تو پاهام نبود یعنی منو به همین زودی فراموش کرده و من چقدر خر که این دو سال همش به فکرش بودم.
《نگار》
رفتیم تو کلاس و نشستیم بعد از چند دقه هم یه مرد ریشی هم اومد تو کلاس به عنوان استاد. در این مدت اتفاق خاصی نیافتاد بجز اون سنگینی نگاه آشنا و عجیب غریب که حسش می کردم.
بعد از اینکه استاد رفت داشتیم با شمیم وسایلمون رو جمع می کردیم که یه صدا رو شنیدم که بهم می گفت -سلام خوبی؟
یه نگاه به کلاس انداختم تغریبا خالی شده بود بیشتر بچه ها رفته بودن به چشمم که به شمیم خورد نگاه استرسی شو به خودم دیدم جواب اون پسر آشنا رو دادم -سلام شما؟ 
-من پدرامم ،پدرام پارس
 
《نگار》
پدرام پارس،پدرام پارس چقدر این اسم برام آشناست جوهبشو دادم -خوشوقتم آقای پارس چه کمکی از دستم بر میاد؟ ابرو هاش پرید بالا بعد از دو سه ثانیه داد کشید -یعنی اینقدر زود فراموشم کردی؟
نمیدونم چرا اما لحنش ،صداش یه چیزی رو یادم اورد مثل یه خواب بود یه صحنه از خواب که یه پسر با همین لحن سرم داد میزد من نمی تونم ولت کنم همه جا تار بود با تکون های دستی به خودم اومدم شمیم بود داشت سرم داد میزد به خودت بیا و یکی از قرصام رو بهم داد کم کم حالم بهتر شد شمیم رو کرد بهم و گفت خوبی؟
-خوبم ولی یه چیزی دیدم مثل کابوس بود شمیم یه پسره سرم داد میزد میگفت نمی تونم ولت کنم 
-ول کن نگاری بیا بریم تو خونه بخواب حالت بهتر میشه
رفتیم خونه و خوابیدم 
《پدرام》
بعد از چند دقه بهزاد اومد همین که نشست بهش گفتم
-نگار حالش خوب شد
سرشو تکون داد و هیچی نگفت انگار لال شده خوب حرف بزن عجب آدمی هستا بعد از چند دقه رو کرد بهم و گفت -پاشو بریم یه جا می خوام باهات حرف بزنم
پاشدم رفتم به سمت ماشین و راه افتادیم.
رسیدیم به یه کافی شاپ پیاده شدیم.بعد از اوردن سفارشامون رو کرد بهم گفت -تا اخر این حرفایی که بهت میزنم رو گوش کن بعد هر کاری خواستی بکن
ترس برم داشت مگه چی می خواست بگه 
-دو ماه بعد از اینکه به هم قول ازدواج دادین نگار تصادف کرد و تقریبا یه هفته تو کما بود.
-چی نگارم تصادف کرد و من نمی دونستم تازه یه هفته تو کما بوده؟ وای خدااا
-گفتم تا آخرش گوش کن بعد هر گویی می خوای بخور من نمی تونم ده بار این مساله رو برات توضیح بدم بگذریم بعد از یه هفته که بهوش اومد به خاطر ضربه ای که به سرش خورده بود یک دوره از زندگیش رو فراموش کرد و این دوره دقیقا دوره ای بود که شما ها با هم دوست بودید.
-یعنی چی منظورت رو نمی فهمم یعنی نگار ه از من یادش نمیاد؟ یعنی نمی دونه ما بهم قول ازدواج دادیم؟؟؟
-نه هیچی از تو یادش نمیاد ولی طبق گفته شمیم اون گاهی کابوس هایی میبینه که بعضی هاش به تو مربوطه ولی خیلی تاره
-خوب میشه بهش قضیه عشقمون رو بگم
-پدرام موضوع همینه اگه بهش بگیم ممکنه آسیب جدی به مغزش وارد بشه اون باید یواش یواش خودش به یاد بیاره
 
 
وای نه یعنی نگارم منو به همین آسونی فراموش کرده و از همه بدتر موقعی که توی بیمارستان بود من کنارش نبودم کنار عشق زندگیم نبودم زود از بهزاد پرسیدم -موقعی که نگار توی بیمارستان بود تو از این موضوع با خبر بودی؟؟؟
-آره شمیم بهم گفته بود داد زدم 

-چی یعنی تو میدونستی به من نگفته بودی؟ تو میدونستی نگارم توی بیمارستان تو کما رفته و به من نگفتی آشغال
-اینقدر داد نزن من چیکار میتونستم بکنم تو توی اون اوضاع و احوال حالت بد بود از دوری نگار خودت رو توی درس مشغول کرده بودی اون زمان دقیقا معلوم نبود چه مرگت بود یادت نیست اون موقع یه بار هم توی بیمارستان بهت سرم وصل کرده بودن توقع داشتی بهت می گفتم که تو هم توبیمارستان کنار نگار می کپیدی؟
دیگه واینسادم شر و ور های بهزاد رو گوش کنم سوار ماشین شدم و رفتم بام تهران .افراد زیادی اونجا نبودن رفتم یه گوشه نشستم خیره شدم به آسمون همش خاطراتم با نگارو یادم میومد. ذهنم پر کشید سمت بار آخری که رو در رو دیدمش:<فلش بک از زبان پدرام>
وای امشب نگار و خانوادش میان خونمون قرار بود نگار یه چیزی بهم بگه وای خدا یعنی چی می خواد بگه ولش کن بزار برم حمام یه صفایی به خودم بدم اخه امشب مامانم و بابام با مامان وبابای نگار می خوان یه جشن کاری برن بنابراین من و نگار و خواهرم و برادرنگار می خوایم بریم بیرون وای چه شود. بعد که از حمام بیرون اومدم کادویی رو که برای نگار گرفته بودم رو کادو گرفتم کادوم دوتا گردنبند بودن که کنار هم قرارشون میدادی تبدیل به یه قلب خوشگل میشدن ولی اگه از هم جدا بشن نصفه نیمه بود نمیدونم چرا اینارو گرفتم ولی احساسم وقتی توی ویترین مغازه دیدمش منو مجبور کرد بخرمش به هر حال من دیگه خریدمش بعد از تموم شدن کار کادو گرفتن رفتم پایین پیش خواهرم پانتاا نشستم در مورد بوی عطرم حرف میزدیم که زنگ درو زدن.زود رفتم درو باز کردمو رفتم دم در برای پیشواز از عشقم .بعد از سلام واحوال پرسی از عمو و زن عمو و بهنام داداش نگار،نوبت رسید به نگار عشقم وقتی بهش رسیدم دور و اطراف و نگاه کردم دیدم کسی حواسش به ما نیست آروم طوری که کسی نشنوه بهش گفتم -سلام عشقم چطوری؟ امروز باید بهم بگی چی رو دل کوچیکت مونده که فکرت رو دو هفته مشغول کرده 
نگار هم یه لبخند تلخ زد و رفت این نگار چشه چرا اینجوری کرد همیشه وقتی میومد اینجا لبخنداش از ته دل بود و در جواب سلام و احوال پرسیم یه نیشگون ریز ازم میگرفت ولی ایندفعه...


ارسال توسط TrojaN
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
blogskin