تبلیغات
رمان - رمان عشقم را فراموش نکن 2
رمان
رمان | رمان عاشقانه | رمان ترسناک | رمان ایرانی

اللهم عجل لولیک الفرج

وجعلنا من بین أیدیهم سدا ومن خلفهم سدا فأغشیناهم فهم لا یبصرون وسواء علیهم أأنذرتهم أم لم تنذرهم لا یؤمنون إنما تنذر من اتبع الذكر وخشی الرحمن بالغیب فبشره بمغفرة وأجر كریم .


مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395
بعد از یه یک ساعتی مامانا و باباا رفتن مهمونی و ما هم تنها شدیم رفتم کنار نگار بهش گفتم
-حالت خوبه؟چه خبرا؟
خیلی خشک و سرد جوابمو داد -خوبم خبر خاصی نیست
از لحن سردش یه جوری شدم نمی دونم چرا از وقتی اومده زیادی ساکت و آرومه برای عوض کردن جو بینمون بهش گفتم -پاشو بریم توی اتاقم می خوام یه چیزی بهت بدم اونم پاشد همراهم اومد.بهنام و پانتاا هم پایین جلوی تلویزیون بودن قرار بود ساعت 10 باهاشون بریم بیرون برای شام و الانم ساعت نه بود پس وقت داشتم به عشقم گردنبند بدم. وقتی رسیدیم به اتاقم درو برای نگار باز کردم و گذاشتم اول اون بره خودمونیم ها چه جنتلمنی هستم من.نگار رفت روی صندلی کامپیوتر نشست منم روی تخت برای اینکه سر صحبت رو باز کنم بهش گفتم
-من یه کادو برات گرفتم امیدوارم خوشت بیاد میدونی از همون اولی که دیدمش چشممو گرفت برای همین برات گرفتم بعد هم جعبه گردنبند رو جلوش گرفتم نگار هم با سر پایین گفت 
-به نظرت من لیاقت عشقت رو دارم؟
چرا آخه نگار امروز اینطوری شده.جوابشو دادم:
-چرا همچین فکری می کنی نگار؟من تو رو اندازه جونم دوست دارم
-پدرام تو خیلی خوبی شاید من لیاقت این عشق پاکت رو نداشته باشم
-نگار بس کن عزیزم،فعلا بیا این کادو رو باز کن
نگار کادو رو ازم گرفت و بازش کرد وقتی گردنبندا رو دید با چشماش ازم تشکر می کرد و چند قطره اشک از چشماش پایین اومد خیلی تعجب کردم اخه چرا نگارم گریه می کنه برای همین بغلش کردم و پرسیدم
-نگار خانومی چرا گریه می کنی؟
-آخه خودت گفتی وقتی چشمام اشکی میشه برق میزنه و خوشگل میشه پقی زدم زیر خنده وگفتم:
-خیلی خلی نگار
-به تو رفتم
-نگار ولی جدی میگم من موقعی که اشک تو چشمات جمع میشه رو دوست دارم چون چشمات برق میزنه حتی بیش تر از مواقعی که میخندی برای همین خوشم میاد ولی وقتی اشکت سرازیر میشه رو نه، اونموقع چشمات غم میگیره و من هیچوقت نمی تونم یکزره غم توی چشمات ببینم پس هیچوقت نزار اشکت سرازیر بشه عشقم هیچوقت هیچوقت عمر زندگیم 
پیشونیش رو نرم بوسیدم حس اومدن انرژی رو از لبام حس کردم، واقعا نگار منبع انرژی منه
-هوی آقا شما هم خوب از فرصت استفاده می کنی ها همین تا دیدی من گریه می کنم بغلم می کنی و ماچ می کنی؟ خجالت نمی کشی؟من نامحرمم
-ببخشید میدونم دوست نداری از این کارا بکنیم اما گاهی نمیتونم خودمو کنترل کنم
-خوب اشکال نداره مییخشمت اما بار آخرت باشه فهمیدی؟ کلا این دختره قهر تو کارش نیست از همینش هم خوشم اومده،پدرام فقط از همینش خوشت اومده راستش رو حداقل به خودت بگو.اره خوب من از همه چی نگار خوشم میاد اخلاقش،رفتارش و... حالا میگم ذهن جون ولمون کن بزار به نگارمون برسیم. باشه بابا ولت کردم اه.
 
-نگار اونوری شو می خوام گردنبند و بندازم
-به یه شرط مال تو رو هم من بندازم از این حرفش خوشم اومد برای همین خیلی سریع صورتمو به صورتش نزدیک کردم جوری که لبامون فقط یه سانتی متر با هم فاصله داشت جوابشو با زمزمه گفتم
-کی بدش میاد عشقش براش گردنبند بندازه
بعد هم یه نگاه به لبای سرخ و قلوه ایش کردم و صورتمو بردم عقب اگه یه دو سه ثانیه بیشتر میگذشت تحمل تموم میشد و لبام و رو لباش میزاشتم اما میدونستم اگه اینکارو انجام بدم قطعا دیگه نگار حتی نگاهمم نمیکنه برای همین همش خودمو نگه میدارم.بعد از اینکه گردنبندا رو انداختیم رفتیم پیش بهنام و پانتاا نشستیم فیلم دیدن.بعد از فیلم هم هیچ کدوم حوصله بیرون رفتن نداشتیم برای همین منم نگارو بردم توی اتاق تا اون موضوعی که می خواست بهم بگه رو بفهمم
-خوب نگاری شروع کن که ببینم چی تو دل کوچیکت مونده که می خواستی امشب بهم بگی
نگار یه نگاه غم آلود به من انداخت و سرش رو پایین گرفت و رفت رو منبر برای سخنرانی
-پدرام من الان چیزایی می خوام بگم که شاید حرف دل تو هم باشه شاید هم نه،و می خوام بدونی منم از این اوضاع که قراره به وجود بیاد ناراحتم پس لطفا نمک رو زخمم نپاش و خواهش میکنم وسط حرفم نپر باشه؟
-باشه خانومی قبول من لال میشم شما شروع کن
-همونطور که میدونی رها و امیر با اینکه خیلی همو دوست داشتن و عاشق هم بودن اما به دلایلی به هم زدن،بگو خب.
رها و امیر دوتا از دوستامون بودن البته زیاد باهاشون صمیمی نبودیم اما واقعا عاشق هم بودن ولی بخاطر چند جور سو تفاهمات کات کردن حالا چرا نگار داره در این مورد حرف میزنه خدا داند.جابشو دادم:
-با اینکه گفتی لال بشم ولی چون گناه داری نمی خوام وسط سخنرانیت بهت زدحال بزنم چشم میگم خوب
-اونا حتی باهم قول ازدواج هم گذاشته بودن یادته؟
سرمو به نشونه اره تکون دادم
-حالا اگه این اتفاق برای ما هم بیوفته چی؟اگه بخاطر سوتفاهم از هم دور بشیم من نمی تونم تحمل کنم پدرام
بعد از این حرف یه قطره اشک از چشماش ریخت رو صورتش.رفتم جلوی پاش زانو زدم و گفتم
-قربون اون اشکای بلوریت برم مطمعن باش من هیچوقت همچین کاری نمیکنم هیچوقت ولت نمیکنم گو بخورم اگه همچین کاری بکنم بهت قول میدم همچین اتفاقی نمی افته
-پدرام من فقط ازت یه خواهش دارم تا قبل از اینکه دانشگاهمون رو تموم نکردیم دیگه همو نبینیم ولی بعدش با هم ازدواج کنیم و قول بدیم که هیچوقت این عشقی که بینمون هست رو فراموش نکنیم
به معنای واقعی هنگیدم فقط ده ثانیه نگاش می کردم و حرفاش و برای خودم حلاجی می کردم وقتی فهمیدم داستان از چه قراره نتونستم خودمو کنترل کنم و سرش داد زدم -خفه شو کثافت تو فقط می خواستی با دل و احساس من بازی کنی و بعدشم بگی هری برو گمشو.گفتی اینکه خیلی سادست بزار یکم بتیغمش.من نمیتونم ولت کنم میفهمی نمی تونم ولت کنم.ازت متنفرم ازت بدم میاد میدونی چرا؟چون تو یه ه*ر*ز*ه 
هنوز جمله ام تموم نشده بود که یه کفگرگی آبدار خوردم اونم از کی ؟نگار عشق زندگیم
-خیلی نامردی پدرام به نظرت من یه همچین آدمی هستم؟خیلی با این حرفات سوزوندیم خیلی
بعدم راهشو گرفت و داشت میرفت که به خودم اومدم و دستش رو از پشت گرفتم و کشیدمش تو بغلم
-آخه تو چی میگی؟چرا ما باید اینهمه مدت جدا باشیم؟اصلا از کجا معلوم ما هم به سرنوشت اونا دچار بشیم هان؟
-پدرام منم این جدایی برام سخته اما هر وقت به رها و امیر فکر می کنم رعشه به تنم میگیره دوست ندارم عشق ماهم همچین بلایی سرش بیاد. من تو رو برای همه ی زندگیم می خوام 
سرشو گرفتم توی دستام و پیشونیش رو چسبوندم به پیشونیم و همین جور که تو چشمای اشکی براقش غرق بودم حرفمو زدم
-منم تو رو برای همیشه می خوام خانومی برای همیشه همیشه نه فقط یه دوره خاص.من بهت قول میدم هیچوقت فراموشت نکنم نه تورو نه عشقت رو.تو چی تو هم به من قول میدی خانومم؟
-قول میدم پدرامم قول میدم عشقت رو فراموش نکنم
<زمان حال>
-آقا حالتون خوبه؟
به خودم اومدم هنوز توی بام تهرانم برای اون مرده که حالمو پرسید سری تکون دادم و رفتم سوار ماشین شدم.من دیگه تصمیمم رو گرفتم به عنوان یه فرد جدید وارد زندگی نگار میشم و دوباره عشقش رو نسبت به خودم زنده می کنم.اره این بهترین راهه چون من بدون عشق اون نمی تونم سر پا وایسم.به گردنبند نصفه قلبی که روز آخر به نگار دادم دست کشیدم و ارادم مستحکم تر شدم من اونو مثل گذشته عاشق خودم میکنم.و یه سوال توی ذهنم موند که آیا نگار هم هنوز گردنبند نصفه قلب رو داره؟و از اون مهمتر هنوز هم به طور ناخوداگاه حداقل یه کوچولو احساس به من داره یا نه؟
پست هشتم

《نگار》
دیشب همش خواب اون پسره ی آشنا رو میدیدم که داره سرم داد میزنه و اصلا نتونستم بخوابم برای همین الان هم در حال چرت زدن هستم
-اه نگار بلند شو آبرو برام نزاشتی مثل معتادای مفنگی که بهشون مواد نرسیده داری چرت میزنی
-گمشو شمیم بزار یکم چشمام رو ببندم دیشب اصلا نخوابیدم
-دیشب چه غلطی می کردی که نکپیدی؟
-اه بابا همش تقصیر این پسره ی یالغوز دیروزی هست که قات زده بود همش داشتم کابوس میدیدم
چشای شمیم مهربون شد و گفت:اشکال نداره تا برسیم بخواب اما وقتی رسیدیم حق نداری چرت بزنی وگرنه با پشت دست میزنم تو دهنت که بچسبی به دیوار
-بابا مگه میشه توی این اتوبوس واحد خوابید
-چطور قبلا می تونستی چرت بزنی حالا هم چرت بزن
-چشم وقتی به دانشگاه رسیدیم پیاده شدیم و به طرف کلاسامون رفتیم.ای تو روحت پسره ی خر که بخاطرت نتونستم بخوابم.ای ایشاالله سنگ قبرت رو با گلاب بشورم.وقتی رسیدیم به کلاسامون فقط دوتا صندلی کنار هم بود که جلوی اون پسره ی آشنا بود مجبور شدیم بشینیم همون جا بماند که نگاه پسره رو روی خودم حس می کردم.هنوز استاد نیومده بود پس چه بهتر که یکم چرت بزنم.همین جور که در حال چرت بودم یه چیز تیزی رفت توی پهلوم،سرم رو بلند کردم و دیدم شمیم داره بهم چشم غره میره زورم گرفت و توپیدم بهش -کرم داری؟خوب بزار کپه ی مرگمو بزارم وقتی حرفم تموم شد صدای خنده های ریز یه نفر رو شنیدم برگشتم ببینم کدوم خری بود که همون پسره آشنا با دوستش رو دیدم که داره می خنده بهشون یه چشم غره توپ رفتم و گفتم -میشه بگید به چی دارید میخندید؟ تا این حرف و زدم خندش قوی تر شد و اون پسر آشنا گفت:معذرت می خوام اما استاد اومده بهتره بزاری توی یه فرصت دیگه بگم به چی میخندیدم راست میگفت استاد اومده بود برگشتم به طرف جلو و تا آخر کلاس به حرفای استاد گوش کردم.
《پدرام》 امروز با یه عزم راسخ بلند شدم و یه تیپ سفید و سورمه ای زدم و با بهزاد رفتیم دانشگاه توی راه همش فکر می کردم چجوری بهش نزدیک بشم اما هر چی بیشتر فکر می کردم به نتیجه کمتری می رسیدم پس به بیخیالی طی کردم.وقتی توی کلاس رفتیم من و بهزاد روی دوتا صندلی کنار هم نشستیم.بعد از چند دقیقه نگار و شمیم هم رسیدن و دقیقا روی صندلی های جلوی ما نشستن.وقتی نگار نشست از همون اول سرشو گذاشت روی میز و خوابش برد.واقعا توی خواب مثل فرشته ها میشد همین جور که محو نگار بودم دیدم شمیم بهش سیخونک زد نگار هم بهش توپید و با خشم گفت: کرم داری؟خوب بزار کپه ی مرگمو بزارم نتونستم خودمو کنترل کنم و ریز خندیدم اخه یه بار هم توی خونه ما گرفت خوابید منم پر کردم توی دماغش اونم دقیقا همین جمله رو بهم گفت آخی یادش بخیر.فکر کنم صدای خندم رو شنید چون برگشت و با یه دونه از اون چشم غره هایی که یعنی خفه رو یخ بخندی بهم گفت: میشه بگید به چی دارید میخندید؟ خندم به خاطر چشم غرش قوی تر شد و گفتم: معذرت می خوام اما استاد اومده بهتره بزاری توی یه فرصت دیگه بگم به چی میخندیدم اونم وقتی برگشت و استاد رو دید ساکت شد و جوابم رو نداد و به درس گوش داد منم همش داشتم حرکاتش رو با چشمام آنالیز میکردم.
 
پست نهم
بعد از تموم شدن کلاس دیدم نگار و شمیم دارن میرن بیرون زود وسایلم رو جمع کردم و رفتم پیش نگار -ببخشید خانم حسینی میتونم چند دقه وقتتون رو بگیرم؟ برگشت سمتم و گفت:بله کاری داشتید آقای پارس؟ اهو چه لفظ قلم با هم میحرفیم خندم گرفت ولی توی قیافم تغیری ندادم و گفتم:راستش خانوم حسینی من یه عذرخواهی بهتون بدهکارم به خاطر رفتار دیروزم.آخه من شما رو با یه نفر دیگه اشتباه گرفته بودم.و الان به خاطر رفتار دیروزم خیلی شرمندم -موردی نداره آقای پارس بالاخره اشتباهه دیگه پیش میاد -بله حق با شماست عذر می خوام برای رفتار دیروزم خدانگهدار نمیدونم چرا ولی فکر می کردم بعد از اینکه بهش بگم اشتباه شده ناراحت بشه.اما نشد و خیلی راحت جوابمو داد.از این حرکتش قلبم سنگین شده و حس میکنم یه چیزی مثل وزنه روی قلبمه.برای همین زود سر و ته ماجرا رو هم اوردم که زیاد پیش نگار نباشم 《نگار》 بعد از تموم شدن کلاس زود وسایلم رو جمع کردم و داشتم با شمیم میرفتم که همون پسر آشنا بهم رسید و گفت -ببخشید خانم حسینی میتونم چند دقه وقتتون رو بگیرم؟ وا این چی می خواد بگه دوباره.حتما می خواد بگه ارث باباش رو خوردم بیام پس بدم - بله کاری داشتید آقای پارس؟ - راستش خانوم حسینی من یه عذرخواهی بهتون بدهکارم به خاطر رفتار دیروزم.آخه من شما رو با یه نفر دیگه اشتباه گرفته بودم.و الان به خاطر رفتار دیروزم خیلی شرمندم آی گفتی اخه به خاطر تو من الان منگ و گیج خوابم می خواستم چند تا فوش نون و آبدار نثارش کنم ولی از اونجایی که خیلی خانومم چیزی نگفتم و جواب دادم -موردی نداره آقای پارس بالاخره اشتباهه دیگه پیش میاد خیلی سریع و تند جوری که انگار می خواست منو از سرش باز کنه جواب داد -بله حق با شماست عذر می خوام برای رفتار دیروزم خدانگهدار وا این چرا اینطوری کرد دیوانه است .وقتی رسیدیم خونه گرفتم خوابیدم.اما بازم یه کابوس نزاشت بخوابم.همش توی کابوس هام میدیدم که به یه پسر میگم قول میدم عشقت رو فراموش نکنم اما نمی تونم قیافه پسره رو ببینم شده برام یه راز که اون چه شکلی هست.البته شمیم بهم گفته بود قبلا عاشق یه نفر شده بودم ولی بخاطر یه دلایلی که خود شمیم هم نمی دونست از هم جدا شده بودیم و من در غیاب اون خیلی ناراحت بودم ولی شمیم هیچ وقت اسمش رو بهم نگفت هر چقدر هم اصرار می کردم اون می گفت نمی خوام دوستم غم وغصه ی گذشته رو بخوره.حالا اینارو ول کنیم بزار بگم شمیم همون شاهزاده ی سوار بر خر سیاهش رو به طور اتفاقی دید البته این همون بهزاد دوست پدرام پارس هست ولی به نظرم اگه این پدرام دوست بهزاد باشه باید بهزاد هم یه چیزی کم داشته باشه.ولی خودمونیم ها من چه زود با این پسره یالغوز پسر خاله شدم که حالا اسمش رو بدون پسوند و پیشوند میبرم. ولی اسمش هم قشنگه ها.خفه شو وجدان اخه مگه اسم داداشم چی کم داره بهنام، خیلی هم قشنگه. خوب این پدرام هم خوشتیپه هم خوشگله هم از سر و وضعش معلومه خرپوله. اخه مگه وضع ما چشه که به اون میگی خر پول تازه شما کی حواست به تیپ و قیافه این پسره بوده؟ اه خفه شو وجدان حال ندارم. حرف حق هم می زنم حال نداری. بعد از رسیدگی به درسای دانشگاهم رسیدم به بخش خوب زندگی یعنی بوس،جیش،لالا.و گرفتم خوابیدم. فردا صبح هم طبق معمول با شمیم داشتیم می رفتیم دانشگاه که شمیم حرفید -نگار امروز بستنی مهمون من باش.بعد از دانشگاه با هم میریم کافی شاپ بستنی بخوریم باشه؟ -باز چی توی فکرته که می خوای پول برای من خرج کنی؟ یکم سرش و خاروند و گفت-راستش قرارم با بهزاد هست اما به خاطر اینکه دوستش هم میاره منم می خوام تو رو ببرم که با اون سر یه میز دیگه بشینید ما هم از شر سرخر راحت بشیم. -به من چی میرسه؟ -تو هم که همش فکر منفعت خودتی یه بار شد برای دوستت یه کاری بکنی؟؟؟ از حرصی که می خورد خندم گرفت و با همون صدای خنده گفتم-اره یادته سر امتحانای حسابان چقدر کمکت کردم اونم یه ته خنده ای کرد و جوابم رو داد -بیشعور خوب منم به جاش سر امتحان های دینی کمکت میکردم -وای یادته یه بار سر امتحان دینی دعوامون شد اونم سر اینکه من قبلا این سوال رو خونده بودم و می گفتم جوابش این نمی شه -وای اره یادته هیچکدوم درست نگفتیم آخرش هم رها جوابش رو روی برگه بهمون داد -اره دلم برای اون روزا خیلی تنگ شده ولی خوشبحالت چون من بعضی از خاطراتمون رو یادم رفته -اه بیخیال بابا دپمون نکن امروز قرار داریم -قرار داری -نگار خواهش می کنم بیا دیگه -آخه من چجوری با اون پسره گند دماغ بشینم سر یه میز؟


ارسال توسط TrojaN
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
blogskin