تبلیغات
رمان - رمان عشقم را فراموش نکن 3
رمان
رمان | رمان عاشقانه | رمان ترسناک | رمان ایرانی

اللهم عجل لولیک الفرج

وجعلنا من بین أیدیهم سدا ومن خلفهم سدا فأغشیناهم فهم لا یبصرون وسواء علیهم أأنذرتهم أم لم تنذرهم لا یؤمنون إنما تنذر من اتبع الذكر وخشی الرحمن بالغیب فبشره بمغفرة وأجر كریم .


مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395
-اه نگار اون که بهت گفت اشتباه شده و عذرخواهی هم کرد پس لطفا به خاطر من و بهزاد دعوایی راه ننداز -چشم دعوا راه نمی اندازم -پس امروز میای دیگه؟ -من کی گفتم میام؟ -نگار خواهش می کنم بیا ما می خوایم مشکلاتمون رو حل کنیم ولی اگه سر خر باشه نمی تونیم منوبهزاد رو خیلی دوست دارم خواهش می کنم بیا -شرط داره -چه شرطی؟ -یادته بچه بودیم کلاس سوم دبستان مامانت یه کادو برات اورد مدرسه؟ -اهان اون باربی که خونه داشت؟ -آفرین زدی تو خال من اون باربی و خونش رو می خوام -نگار اما اون یادگاریه خودت که میدونی من حتی جعبش هم باز نکردم -عشقت به بهزاد با ارزش تره یا یادگاری سوم دبستانت؟؟؟ -چی شد اصلا به فکر اون باربی افتادی؟؟ -چون از همون روز اول چشمم رو گرفت هر جا هم رفتم که بخرم شبیهش رو داشت اما مثل اون رو نداشت برای همین چشمم رو گرفت. شمیم یه لبخند عصبی زد و گفت-من اونو بهت میدم حالا امروز میای؟؟ -با اینکه سختمه اما یه دوست خر که بیشتر نداریم باشه میام -اونم یه چشم غره بهم رفت وگفت خفه اخه اون خیلی باربی رو دوست داشت منم که خبیث دست گذاشتم روی نقطه ضعفش آخی بمیرم بچم عقده ای نشه اینطوری باهاش برخورد میکنم.وقتی رسیدیم کلاس شمیم بدو بدو رفت پیش بهزاد نشست اخه معلوم نبود پدرام کجاست منم چون دیدم تنها شدم رفتم پیش یه دختره که صدمن آرایش رو صورتش بود ونمیشد چهرش رو دیدث نشستم.واقعا دوست هم دوستای قدیم شمیم خانوم همین که عشقش رو دید منو فراموش کرد نامرد.بعد از چند دقه پدرام اومد توی کلاس فکر کنم دست شویی جایی بود چون کیفش همراهش نبود. وقتی شمیم رو پیش بهزاد دید رفت کیفش رو برداشت و گفت بهتره سرخر کم بشه و اومد پشتم نشست بعد از چند لحظه دختر کناریم رو کرد بهش و گفت-من فاطمه انصاری هستم و شما؟ پدرام هم یه نیم نگاهی به من کرد و گفت-پارس هستم دختره هم یه خنده فول عشوه ای کرد و با لحن عشوه خرکیش گفت -عزیزم من منظورم اسمت بود.اسمت چیه؟ -فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه و لطفا توی مسائل شخصی من دخالت نکنید دختره هم رنگش از روی عصبانیت سرخ شد و به یه طرف دیگه نگاه کرد آی حال کردم پدرام جواب جواب این دختر افاده ای رو اینجوری داد فکر کنم تا حالا کسی با این دختره اینجوری نحرفیده که بهش اینقدر برخورد.بعد از تموم شدن کلاس مجبور شدم باهاشون برم کافی شاپ چون پدرام ماشین داشت با ماشین پدرام می خواستیم بریم.وقتی به ماشینش رسیدیم از ماشینش خیلی خوشم اومد رنگش سیاه بود عاشق این رنگ بودم اگه خودم خواستم ماشین بگیرم حتما یا آلبالویی میکردم یا سیاه.ولی نمیدونم اسم ماشینش چی بود چون من هیچکدوم از ماشینا رو نمیشناسم فقط پیکان و پژو و سمند رو میشناسم بقیه دیگه هیچی.یواش توی گوش شمیم گفتم -اسم ماشینش چیه؟ -لامبورگینی دیگه خفه شدم آخه من بجز شمیم با این دوتا آشنا نبودم شمیم بیشعور هم داشت با بهزاد اس بازی میکرد آخه من نمی دونم وقتی جلوت نشسته چرا اس بازی میکنید که دیگران هم دلشون بخواد،والا مگه من آدم نیستم که آرزو نداشته باشم با یه خر اس بازی کنم.منو نگار پشت نشسته بودیم و دوتا پسرا جلو نشسته بودن برای همین تا تونستم کنجکاوی کردم و به وسایل ماشین دست زدم هیچکدوم نفهمیدن اما نمی دونم این پدرام چرا هی لبخند میزنه کلا این پسره دیوانست الکی به خودش میخنده.وقتی رسیدیم کافی شاپ بهزاد و شمیم بدو بدو دست همو گرفتن و د برو که رفتیم.
 پست یازدهم


کثافت شمیم حداقل نذاشت بریم توی کافی شاپ بعد فرار کنه.حالا من با این پسره دیونه چیکار کنم.همینه دیگه وقتی خودمو به خاطر یه عروسک فنقلی توی همچین دردسری میندازم باید هم انتظار همچین چیزی باشی نگار خانوم.اه وجدان تو هم بجای دلداری داری احمقیم رو به روخم میکشی اصلا خفه شو زر نزن. وقتی پدرام بهم رسید(آخه داشت ماشینو پارک میکرد)رو کرد بهم و گفت -چرا اینجا وایسادی؟خوب برو تو دیگه. -آخه اینجوری که معلومه ما باید با هم بریم سر یه میز دیگه تا سر خر اون دوتا نباشیم این جمله رو با حرص گفتم که پدرام یه تک خنده ای کرد و گفت-حالا نمی خواد اینقدر حرص بخوری بیا بریم تو نگار چه زود پسر خاله شد یواش گفتم-کشمش دم داره پدرام هم خنده صدا داری کرد و گفت -بفرمایید تو خانوم حسینی. چه عجب لحن این درست شد. ولی از حق نگذریم خیلی امروز خوشتیپ شده و دقیقا تیپ هایی که من دوست دارم به کار برده شده 《پدرام》 قرار بود امروز با نگار برم بیرون البته به اسم بهزاد و شمیم اما به کام ما برای همین خیلی به خودم رسیدم یه لباس سفید که روش طرحای سورمه ای داشت با یه شلوار لی آبی نفتی و در آخر یه کت لی هم روش و موهام رو خیلی کم فشن کردم آخه نگار از این جور مدل موهای به قول خودش جوجه تیغی خوشش نمیاد یه عطر هم زدم و تمام.توی آینه نگاهی به خودم کردم و زیر لب گفتم-نگارکش شدی ایول به خودم.آخه نگار همیشه خودش میگفت از ترکیب رنگ سفید و سورمه ای خیلی خوشش میاد و وقتی یه کت لی هم روی لباس باشه عالیه.ولی نگار کلا از کت و جلیغه خیلی خوشش میاد.وقتی رسیدیم به کلاس بعد از گذاشتن وسایلم از کلاس بیرون رفتم چون با شمیم و بهزاد هماهنگ کرده بودم که یه کاری کنند که پیش نگار بشینم.وقتی نگار و شمیم اومدند بعد از چند دقه رفتم تو کلاس و پشت نگار نشستم.بعد از یه چند دقیقه ای دختر کنار نگار که خودش رو با آرایش خفه کرده بود رو کرد بهم و گفت- من فاطمه انصاری هستم و شما؟ یه نگاهی به نگار کردم که ببینم عکس العملش چیه.داشت با کیفش ور میرفت ولی معلوم بود همه ی حواسش اینوره که ببینه من چی میگم. -پارس هستم دختره یه خنده ای کرد که حالم بهم خورد آخه دختر که نباید چراغ سبز بده.دختر باید با غرورش پسرو طرف خودش بکشه درست مثل نگار خودم. - عزیزم من منظورم اسمت بود.اسمت چیه؟ زورم گرفت از این همه پررویی و وقیهی برای همین توپیدم بهش- فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه و لطفا توی مسائل شخصی من دخالت نکنید بعد هم یه نگاه به نگار کردم که دیدم یه لبخند روی لبشه معنی این لبخند رو خوب میدونستم.خوب این یعنی به من هم یه توجهی داره.بعد از کلاس با ماشین من رفتیم کافی شاپ.توی ماشین نگار پشتم نشسته بود وبراحتی میتونستم کاراش رو توی آینه کنارم ببینم.از همون اول که نشست یکم اینور و اونور رو نگاه کرد بعد آروم و خانومانه نشست اما وقتی دید کسی هواسش بهش نیست شروع کرد به ور رفتن به ماشین.همیشه همینجوری بود حتی اگه یه چیزی که خیلی باهاش سر و کار داشت با همون هیجان دیدن بار اول نگاه وسیله می کرد و واقعا هم همیشه کنجکاوی هاش به دلم میشست.توی آینه کناریم می دیدمش واز کاراش میخندیدم که برگشت نگام کردو آروم نشست فکر کنم دید که دارم نگاش می کنم برای همین آروم نشست. وقتی رسیدیم طبق قرار قبلی بهزاد وشمیم زود رفتن تو منم که داشتم ماشینو پارک میکردم وقتی کار پارک کردن تموم شد رفتم پیش نگار که منتظر من بود راستش از اینکه دیدم منتظره منه خوشحال شدم و بهش گفتم- چرا اینجا وایسادی؟خوب برو تو دیگه. -آخه اینجوری که معلومه ما باید با هم بریم سر یه میز دیگه تا سر خر اون دوتا نباشیم این جمله رو با حرص گفت وقتی حرص میخورد قیافش جذاب تر میشد.خندیدم و گفتم -حالا نمی خواد اینقدر حرص بخوری بیا بریم تو نگار اوپس خاک توسرم کنن پدرام اخه چرا اسمش رو گفتم الان فقط باید اعتمادش رو جلب کنم اه گو زدم تو همه چی. شنیدم یواش گفت-کشمش دم داره یه خنده ی دیگه کردمو گفتم -بفرمایید تو خانوم حسینی. بعد از اینکه سفارشامون رو اوردن بازم توی سکوت گذشت و داشتیم سفارشامون رو می خوردیم.یه نگاه به بهزاد وشمیم کردم و دیدم دست همو گرفته بودن و داشتن حرف می زدن دلم گرفت اگه اون تصادف لعنتی نبود الان من و نگار باهم بودیم و شاید خیلی عاشقانه تر از بهزاد و شمیم می بودیم با حسرت داشتم نگاشون میکردم که نگار فهمید و رد نگاهمو دنبال کرد بعد از چند ثانیه گفت-انصافا حق داشتن که می خواستن تورو از سرشون باز کنن با اینکه دو سه تا میز باهاشون فاصله داری اما هنوزم داری می پاییشون حالا چرا اینجوری با غم نگاشون می کنی؟؟ خندم گرفت اما خندم هم بوی غم میداد -دوست داشتم منم با عشقم،با کسی که دوستش دارم،اینجوری رفتار کنم با ذوق گفت-تو عاشق شدی؟؟؟؟عاشق کی؟؟؟؟
 

پست دوازدهم
هههه نگارو باش تازه بهم میگه عاشق شدی اخه من چی بهش بگم؟بگم عاشق تو شدم و تو به راحتی فراموشم کردی -اره شدم -خوب اون چه جور آدمیه؟ -یه فرشته،فرشته ای که نه تنها جسمش بلکه روحش هم زیباست جفت پا پرید وسط حرفمو گفت-اسمش چیه؟ سرمو پایین انداختم و گفتم-شرمنده نمی تونم اسمش رو بگم -اه خواهش می کنم پدرام خواهش بگو دیگه سرمو که پایین بود با این حرفش یه دفه گرفتم بالا جوری که صدای تق گردنم رو شنیدم واقعا چند وقت بود اسمم رو از زبون نگار نشنیده بودم؟شاید دو سه سال میشد.وقتی اسمم رو صدا کرد غرق لذت شدم و به صورت خجالتی نگار خیره شدم.خدایا من نگار رو دوست دارم از من نگیرش اینقدری دوستش دارم که حتی با شنیدن اسمم از زبونش دلم قیلی ویلی میره. -عذر می خوام آقای حسینی راستش من توی اینجور مسائل کنجکاوم برای همین با شنیدنش هیجان زده میشم و نزاشتم حرفش رو ادامه بده و گفتم-من با این موارد مشکلی ندارم نگار،پس تو هم بهتره راحت باشی و پدرام صدام کنی. میدونستم اگه بفهمه یه نفر قصدی نداره باهاش راحت تر بود و اگه بفهمه یه نفر دوسش داره ازش دوری میکرد برای همین من داستان عشقم رو براش تعریف می کنم -ایول داش پدرام حالا بگو اسمش چیه؟ از شنیدن داداش اعصابم به هم ریخت. یعنی اون منو فقط به عنوان داداشش می پذیرفت؟نه نباید همچین اتفاقی بیوفته -ببین نگار لطفا به من نگو داداش باشه؟اخه من با کلمه داداش خاطره بدی دارم -اوه باشه دیگه بهت نمیگم.حالا بگو جریان عشقت چیه؟؟؟ خندم گرفت اون هنوزم این عادت فضولی توی عشقا رو تغیر نداده یادمه قبلا هم هرکی بهش میگفت عاشقه تا نمی فهمید قضیه عشقش چیه ول کنش نبود -چرا انقدر کنجکاوی تا جریان عشقم رو بدونی؟ -آخه میدونی من خیلی داستان های عشقی رو دوس دارم.راستی اون کسی که منو باهاش اشتباه گرفته بودی همین عشقته؟؟ -اره همونه راستش اون خیلی شبیه تو هست -اسمش چیه؟؟ -نگار گفتم که نمی تونم بگم -پدرام خواهش می کنم خواهش بگو اسم کسی که عاشقشی چیه؟؟ با اون چشمای ملتمسش خیلی خوشگل شده بود جوری که دلم می خواست بپرم ماچش کنم یه نتونستم خودمو کنترل کنم با صدای بلند خندیدم جوری که بعضی از مشتری های کافی شاپ برگشتن یه نیم نگاهی بهمون کردن. -چیه حرص دادن بقیه خنده داره؟خوب اگه نمی خوای حرف بزنی آدم رو کنجکاو نکن -نگار هیچوقت اینجوری به آدم نگاه نکن الان حس کردم به جای تو خرشرک نشسته اینجا داشتم همینجور می خندیدم که یه چیزی از زیر میز محکم خورد توی پام و درد بدی توی مچ پام حس کردم.نگار هم با یه لبخند گفت-جوابت رو گرفتی عشقم از شنیدن کلمه عشقم از زبونش حالی به حالی شدم با اینکه میدونستم این تیکه کلام نگار هست و مواقعی که که حس پیروزی میکنه یا هیجان زده میشه اینو میگه اما بازم دوست داشتم واقعی باشه همینجور داشتم خیره نگار رو نگاه می کردم که اون برای اینکه بحث رو عوض کنه گفت-خوب داشتی در مورد عشقت میگفتی،نمی خوای ادامه بدی؟؟ -خوب راستش نمی تونم اسمش رو بگم اما میتونم بگم چجوری عاشق هم شده بودیم -خوب با اینکه خیلی دوست دارم اسمش رو بدونم اما بخاطر اینکه خیلی بچه با درکی هستم پس با همون داستانت راضیم خندیدم و می خواستم حرف بزنم که صدای بهزاد از پشتم اومد-بچه ها نمی خواییم بریم؟؟ به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت یازده و نیمه وای چقدر زود گذشت. رو به نگار گفتم-تعریفش رو بزار برای یه موقع دیگه -باشه ولی پدرام قول دادی تعریف کنی -چشم حتما برات تعریف میکنم بعد هم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم توی راه برام اس از بهزاد اومد-چیکار کردی که اینقدر زود بهت پا داد بابا ایول از این روش ها هم به ما یاد بده چون پشت فرمون بودم نتونستم بهش جواب بدم برای همین رو بهش کردم و گفتم بعدا بهت میگم.یه نگاه از توی آینه به نگار کردم که دیدم سرش رو گذاشته روی شیشه و چرت میزنه یادمه قبلا هم خیلی خوابالو بود گاهی که میومد خونه ما یا برعکس ما میرفتیم خونه اونا چون بابام وعمو(بابای نگار)درمورد کاراشون حرف میزدن خیلی طول میکشید و معمولا ساعت یک و دو میرفتن خونه و نگار هم راس ساعت یازده می خوابید یادش بخیر چقدر از دستش حرص میخوردم ولی بجاش من هم وقتی خوابش سنگین میشد نازش میکردم آخه توی بیداری حتی به زور اجازه میده دستش رو بگیرم.آخی الانم مثل قبل وقتی می خوابه لپاش گل میندازه و صورتی میشه.دیدم اگه همینجوری پیش بره میپرم میرم پیشش و ماچش میکنم برای همین یه آهنگ زدم و صداش رو زیاد کردم.
 
 
پست سیزدهم 
خدا کنه یادت نره خیلی دوسم داشتی یه روز یادت نره که عاشقی به چشم به راهته هنوز خدا کنه یادت نره دوست دارم خیلی زیاد یادت نره که عاشقی خاطرتو خیلی می خواد بیا غریبگی نکن دنیا دو روز عزیزم یه وقت میرم تنها میشی دلت میسوزه عزیزم گلدونی سرد و خسته ام تو خاک من ریشه بزن به خار تنهایی و غم با رویشت ریشه بزن بعد از تموم شدن آهنگ یه نگاهی به نگار کردم دیدم بیداره و داره بیرون رو نگاه می کنه.ولی اول این آهنگ چه به حال و روز من میومد ولی آخرش همش در مورد ریشه و گل و خاک و خار و غیره حرف زد اصلا نفهمیدم چی شد اصلا منو چه به این آهنگا.آهنگ باید صاف و ساده حرف بزنه که آدم بفهمه چه مرگشه.وقتی رسیدیم در خونه ی نگار و شمیم وایسادم رو بهشون گفتم رسیدیم خداحافظی کردیم و در آخر نگار با اون چشمای خمار شده از خوابش بهم گفت-قول دادی بقیش رو برام بگی -باشه حتما بهت میگم اونا هم رفتن توی خونه منم راه افتادم سمت خونمون. 《نگار》 توی تختم دراز کشیده بودم و داشتم به اتفاق های امروز فکر می کردم.چرا من اینقدر زود با پدرام حس صمیمیت کردم؟چرا ناخوداگاه به جای فامیلیش،اسمش رو گفتم؟چرا حس می کنم قبلا با اون حداقل یه دوستی کوچولو بوده؟چرا وقتی گفت عاشقه ته تهای دلم خالی شد و یه جورایی ناراحت شدم؟چرا وقتی توی چشماش نگاه می کردم قلبم تند تر میزد؟؟؟ اه حالم از این سوالای بی جواب بهم میخوره.من که هیچ وقت همچین حسی به یه جنس مخالف نداشتم حتی به داداشم هم اینقدر احساس نزدیکی نمی کردم.اگه من توی این چند سال توی دانشگاه دلم بلغزه و عاشقش بشم چی؟اه نگار خر شدی مخت تاب داره اخه تو تا حالا عاشق شدی که حالا بشی؟خوب شمیم که میگه قبلا عاشق شدم.اون موقع چند سالت بود ها؟شونزده هیفده سالت بیشتر نبود بعد توقع داشتی عاشق نشی؟؟اخه پدرام هم جذاب ،هم خوشتیپ ،هم پولدار و از این خر بازی های من میترسم عاشق بشم.نهههههه من عاشق نمی شم اگه هم بشم ازش دور میمونم من به عشق اعتقاد ندارم.خسته از جدال و دعوا با خودم گرفتم کپیدم که شاید حالم بهتر شد. امروز صبح زود پاشدم دیدن هنوز این شمیم خرسه خوابه برای همین مهربون شدم و پاشدم دوتا لقمه برای خودم و شمیم گرفتم اخه موقع هایی که من هم خواب بودم اونم برای من لقمه می گرفت.به ساعت نگاه کردم اوه اوه دیرشد رفتم شمیم رو صدا کنم برای اینکه زود پاشه سوتی رو که به عنوان جاسویچی زده بودم سر کلیدام و برداشتم و کنار گوشش فوت کردم توش یهو از خواب پرید جیغ زد و رفت توی حال منم که از خنده ولو شده بودم رو تخت.بعد از اینکه حواس شمیم اومد سرجاش بهم مثل گاو حمله کرد-کثافت نمیگی از ترس سکته می کنم لب و دهنم کج میشه دیگه شوهر پیدا نمی کنم وکسی نمیاد خواستگاریم؟؟ -اه ننه غرغرو دیرمون شده بدو حاضر شو شمیم یه نگاه به ساعت کرد و نالید-خدا بگم چیکارت کنه صبح حالم رو گرفتی حالا تا شب باید دپ بمونم -پاشو حاضر شو بریم کلاس داریم اونم با رحیمی که تاخیر داشته باشیم دو نمره کم میکنه پاشو -مگه ما خودمون چقدر نمره مون بالاست که این هم بخواد ازش کم کنه -وقتی کم کرد میفهمی پاشو حاضر شو بدو خودم اول پاشدم رفتم در کمدم خوب امروز چه رنگی تیپ بزنم؟اها قرمز مشکی قشنگه.شلوار برمودای مشیکیم رو پام کردم و مانتوی مشکیم که اطرافش رو با پارچه های قرمز آجری حالت داده بودن و سر یقه هاش رو شکل گل در اورده بودن رو پوشیدم و کیف آجریم هم که اونم شکل گل رو روش درست کرده بودن و انداختمو یه مقعنه مشکی سرم کردم و کفش پاشنه دوسانتی آجریمو پام کردم.
 
 
پست چهاردهم
بعد از اینکه یه کرم و رژ صورتی زدم و عینک دودیمو زدم و رفتم پیش شمیم.نمیگم اهل آرایش نبودم چرا اتفاقا پاش میفتاد و می خواستیم بریم مهمونی و عروسی یا جای مهمی همه صورتم و پر می کردم از سرخاب و سفیداب اما برای رفتن بیرون خیلی کم آرایش می کردم.با شمیم راه افتادیم و به سمت اتوبوس رفتیم بین راه یه ماشین بهمون گیر داده بود هی پشت سرمون بوق میزد شمیم هم که خر هی می خواست برگرده ببینه این کیه منم هی بازوشو نیشگون می گرفتم.آخر سر راننده ماشین طاقتش تموم شد و شیشه رو کشید پایین و با اون لحن لوسش که از صد تا دختر بد تر بود گفت-سوار شید جیگرا مطمعن باشید بهتون بد نمی گذره اصلا دوتا خانوم خوشگل و جیگر حیفه تنها سر صبحی بدون ماشین اینور و اونور برن سوار شید برسون بیاید برسونمتون پول خوبی هم میدم بیا دیگه ناز نکن من و شمیم جوابشون رو نمیدادیم وبه راهمون ادامه میدادیم که یدفه یه صدای آشنا که ولوومش بالا بود داد زد-مرتیکه چیکارشون داری برو رد کارت برگشتم دیدم پدرام و بهزاد از ماشین خوشگلشون پیاده شدن و دارن به سمت اون خره که مزاحم ما شده بود مزاحمه هم وقتی دید زورش به دو نفر نمیرسه گازو گرفت و رفت.پدرام هم بعد از رفتن مزاحمه اومد طرف ما.وقتی نزدیکمون شد به چشماش که نگاه کردم گرخیدم آخه خیلی قرمز شده بود اومد و با یه لحن دستوری گفت-برید تو ماشین منو شمیم هم زود رفتیم و سوار شدیم آخه معلوم بود فول عصابینیه.پدرام هم پشت سرمون اومد و نشست پشت فرمون و از همون اول داد زد-اونجا چه غلطی میکردید شماها؟
جواب دادم-می خواستیم بریم ایستگاه اتوبوس
-یعنی نمی تونستی با آژانس بری؟حتما باید این موقع صبح تنها باشیدبرید و بیاید؟
-حالا مگه چی شده؟
-هه تازه خانوم میگه چی شده.د آخه احمق اگه سرتون بلایی می اورد چه غلطی می خواستی بکنی؟ 
زورم گرفت اخه اون به چه حقی داشت سر من داد میزد منم با صدای بلند گفتم-به توچه تو چیکارمی؟ننمی،بابامی یا شوورمی که برام صدات رو بلند میکنی تو اصلا سر پیازی یا ته پیاز؟دوست داشتم صبح زود اومدم از این به بعد هم زودتر میام می خوام ببینم فضولش کیه
-خفه شو نگار


ارسال توسط TrojaN
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
blogskin