تبلیغات
رمان - رمان پژوا و پژمان 1
رمان
رمان | رمان عاشقانه | رمان ترسناک | رمان ایرانی

اللهم عجل لولیک الفرج

وجعلنا من بین أیدیهم سدا ومن خلفهم سدا فأغشیناهم فهم لا یبصرون وسواء علیهم أأنذرتهم أم لم تنذرهم لا یؤمنون إنما تنذر من اتبع الذكر وخشی الرحمن بالغیب فبشره بمغفرة وأجر كریم .


مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395
اه...این صدای چیه؟ابی چرا نصف شبی زده زیر آواز؟سرم رو از زیر لحاف بیرون میارم ودکمه ی گوشیم رو میزنم.اوف...خدارو شکر ساکت شد!سرم رو دوباره زیر لحاف میبرم که یهو مثل میگ میگ توی جام صاف میشینم وبادستم میزنم به پیشونیم.
من-وای مدرسه ام دیر شد.
سریع میرم توی حیاط و دست و صورتم رو میشورم و با دو لباسام رو تنم میکنم.نگاهم میوفته توی ساعت...ساعت که هنوز 5صبحه،من کجا راه افتادم؟همیشه همین طورم ،بیدار میشم به ساعت نگاه نمیکنم و فقط آماده میشم.خدا توی خلقت من کم کاری کرده...
یه نگاهی به قیافم می اندازم.وای ،میخواستم این جوری برم مدرسه؟شلوارم زیپش بازه،دو تا دکمه بالای مانتوم بازه،چونه ی مغنعه ام روی گوشمه وموهای فرفریم روی پیشونیم ریخته.یهو ازخنده منفجر میشم ولی سریع جلوی دهنم رو میگیرم تامامانم بیدار نشه.من و مامانم توی اتاقی توی پایین شهر کرمان زندگی میکنیم.پدرم رو از دست دادم.یه دوسالی میشه.مامانم عاشق پدرم بود.اونقدر که سالها به خاطرش تحقیر شد.الآن که بابا نبود مامان بزرگ ترین پشتیبانشو از دست داده بود،ولی من تمام تلاشمو میکردم که همیشه همراهش باشم.فکر کنم به خاطر همین بود که همه میگفتن اخلاقت مثل باباته.مامانم دچار بیماری افسردگی بود به خاطر همین نباید زیاد عصبی میشد.نگاهی به مامانم میندازم.خوابه نفس راحتی میکشم رو روی مبل ولو میشم.بعد از چند دقیقه بلند میشم صبحانه آماده میکنم و شروع میکنم به خوردن و همون طور فکر میکنم.به خودم، به آینده ام.واقعا میتونستم یه پزشک شم؟خداداند...با این مدرسه ی درپیت شهرمون و معلم های از زیر کار در رو بعید میدونم.ولی خدا بزرگه!همیشه کمکمون میکنه.
باصدای خواب آلود مامانم به خودم میام -مینا...پاشو برو مدرسه.چرا توی هپروتی؟
-چشم مامان.الآن میرم.
از بچگی عادت داشتم،خودم بیدار میشدم لباسام رو اتو میکردم میرفتم مدرسه وهمه کارام رو خودم انجام میدادم.با این که تک فرزندم اما اصلا لوس نیستم.سختی ،خوب بزرگم کرده.
کوله ام رو از روی مبل برمیدارم و ارخونه میام بیرون از حیاط پر از گل میگذرم و کفشام رو دم در پام میکنم،یه نگاه به حیاط پرگل میندازم.من عاشق این خونه ی درپیتم،عاشق تابستونایی که عطر گل خونه رو برمیداره.بند کفشمو محکم کردمو واومدم بیرون.از در که بیرون اومدم شروع کردم به آیه الکرسی خوندن.آدم مذهبی نیستم ولی عادت کرده بودم.وارد کوچه که شدم هاله ی قرمزی دیدم،بیخیال آیه الکرسی شدم و پریدم پشت دیوار قایم شدم.کوپه ی قرمز مزاحم از کنارم رد شد.نمیدونم توی منطقه پایین شهر این کوپه چکار میکرد.احساس بدی نسبت بهش داشتم.به خاطر همین ازش فاصله میگرفتم.
اصلا وقتی میدیدمش حرصم در میومد.حسی بهم میگفت که خطرناکه و چون همیشه احساسم درست میگه بهش گوش میدم!طبق معمول که وقتی باخودم حرف میزنم برای این که بحث درونیم رو تموم کنم شونه ای بالا انداختم و بیخیال موضوع شدم و به طرف مدرسه راه افتادم
 
پروانه رو از دور دیدم که روی جدول مدرسه نشسته و سعی داره به زور یه مطلب رو حفظ کنه.آروم به سمتش رفتم،از پشت سر نزدیکش شدم ،خواستم بترسونمش که برگشت گفت پـــــــــــــــــــــــخ .منم از ترس مرده بودم.بیشعور از کجافهمیدی.
من-آخه دیوانه.این چه کاری بود نگفتی سکته کنم؟
پروانه-ا...ا...ا...یعنی تو منو میترسوندی ایرادی نداشت؟خوب شد مچت رو گرفتم!
من-من که نمی خواستم بترسونمت!
پروانه-پس عمه من بود خیز برداشته بود بپره رو سر من؟
من-وای.خاک تو سرم.عمه ات میخواست بترسونت؟چه بی فرهنگ.
پروانه-خیلی مسخره ای مینا....من که تو رو نشناختم.
با خودم گفتم:خودمم ،خودمو نشناختم.
همین جوری نشسته بودیم و حیرون که ساحل از در مدرسه اومد تو وما رو ندید.داشت میرفت سمت ساختمان.
منو پروانه هم که مردم آزار،سریع پشت دیوار خونه سرایدارمون که وسط مدرسه هست پریدیم که ساحل اومد بترسونیمش.
پروانه خم شد که ببینه ساحل کی میرسه.منم با فاصله از ساحل وایستادم.بین منو ساحل در خونه سرایدار بود.یه دفعه زد به سرم به پروانه رو بترسونم و تلافی کنم.شروع کردم دویدن به سمت پروانه،که در خونه باز شد و پسر سرایدارمون اومد بیرون.منم هول کرده بود سریع ترمز گرفتم وچشماموبستم دعا کردم بهش نخورم.چند ثانیه گذشت دیدم خبری از تصادف نیست چشمامو باز کردم دیدم توی فاصله ی یک میلی متری پسره ام.ولی پسره منو ندیده بود و داشت پروانه رو که خم شده و منتظره ساحله نگاه میکرد.همون موقع پروانه برگشت ومنون پسره رو که دید زد زیر خنده.پسره بدبخت کپ کرده بود نمیفهمید چی شده هی پروانه رو نگاه میکرد،که یه لحظه برگشت منو دید و سریع رفت بیرون.منم کپ کرده بود.پروانه هم هی میخندید.منم خنده ام گرفته بود.دیگه ساحلم اومد ،نیم ساعت ماجرا رو به اون تفهیم کردیم.وقتی فهمید چه نقشه ای براش کشیدیم قیافه ی حق به جانبی گرفت و گفت -تا باشه برای من برنامه نریزی.
بعدش سه تایی کلی خندیدید.
بعد از زنگ اخر سه تایی روی جدول توی مدرسه نشستیم.بچه ها منتظر سرویس منم که همراهشون میموندم که حوصله امون سر نره.سرویس بچه هاهم اومد و ازشون خداحافظی کردم وبه سمت خونه راه افتادم.همین جور داشتم فکر میکردم که رسیدم به یه خیابون.اطراف رو نگاه کردم دیدم ماشینی نیست دوباره راه افتادم که صدای جیغ لاستیک ماشین اومد و بعدش احساس معلق بود و دردی شدید و بعد خاموشی مطلق.....
************پژمان*******************
وای...نمیره....
در ماشینو باز کردم و پیاده شدم.روی آسفالت افتاده بود و روی پیشونیش خون ریخته بود.فکر کنم سرش شکسته بود که داشت خون میومد.سریع اطراف رو نگاه کردم.هیچ کس نبود.آره گرما کی ساعت دو ظهر هوس بیرون اومدن میکنه؟وای پژمان زده به سرت دختر مردم رو نجات بده تا نمرده.
سریع از روی زمین برش داشتم و گذاشتمش توی ماشین کمربندشو بستم. دویدم واز سمت راننده سوار شدم. استارت زدم برگشتم طرفش. کاملا بیهوشه. سریع راه افتادم به سمت خونه!
ماشینو جلوی خونه پارک کردم .سریع برش داشتم جلوی در وایستادم.بایه دست گرفتمش و کلید و درآوردم و در و باز کردم.دختره رو گذاشتم روی کاناپه رو مبایلم رو در آوردم و زنگ زدم به مه داد.....چند تا زنگ خورد و برداشت...
مه داد-چی شد آوردیش؟
من-آره...اما به سرش ضربه خورده.چکارش کنم؟
مه داد-الآن آرش رو میفرستم.مواظب باشی ها!
من-باشه.
قطع کردم و یه نگاه به دختره کردم.واقعا خیلی شبیه من بود.انگار قل من بود.سریع رفتم توی اتاق و از توی گاو صندوق مدارک رو درآوردم و بازش کردم.نام:پژوا نام خانوادگی:پارسا.صدای زنگ اومد سریع شناسنامه رو توی پاکت گذاشتم و در رو برای آرش باز کردم.
آرش-پژمان مدارک رو بده.دختره کو؟
من-اونجاست.سرش آسیب دیده هواست باشه. اینم مدارک.
مدارک رو بهش دادم وگفتم-کجا میبرینش؟
آرش-به تو مربوط نیست. فقط میری مشهد کارتو میکنی بر میگردی تهران.
آرش دختره رو برداشت و رفت.رفتم توی اتاقم و پرونده ی دختره رو برداشتم.
نام:مینا نام خانوادگی:رسا .آدرس و یه سری اطلاعات. علت جذب به گروه:اختراع زبان رمز پیشرفته.
با آژانس هواپیمایی تماش گرفتم و یه بلیط برای مشهد تا دو ساعت دیگه رزرو کردم و دراز کشیدم تا یه کم استراحت کنم.
***********************مینا******************* ***********
ایـــــــــــــــــــــــ ــی سرم...یه نگاه به اطراف انداختم.اینجا کجاست.دستمو گذاشتم روی سرم.باند روش بود.بدنم خیلی درد میکنه.اومدم بلند شم که درد بدی توی کمر پیچید که باعث شد جیغ بلندی بکشم.هم زمان با جیغ من در باز شد.یه پسره بور باقد متوسط.کلا اروپایی میزد.پسره اومد طرف من و گفت-پژوا خوبی؟
من-پژوا کیه؟من کجام؟
پسره قیافه ی متعجبی به خودش گرفت بعد یه لبخند زورکی زد وگفت-میدونی اسمت چیه؟
به ذهنم فشار اوردم.چیزی یادم نمیومد.مظلوم نگاهش کردم و گفتم-نه!
پسره دستی توی موهاش کشید و گفت برادرت تو راهه دو روز دیگه اینجاست.برادرت یادت نمیاد؟
سرمو به طرفین تکان دادم.
پسره دستشو طرفم گرفت و گفت-طوری نیست دوباره آشنا میشیم.من آرشم.
به دستش نگاه کردم و باترس دست دادمو گفتم- خوشبختم.
لبخندی زد و گفت -من الآن بر میگردم.واز در بیرون رفت.منم دراز کشیدم تا یه کم دردم کم بشه.همون جور نگاهی به اتاق انداختم.اتاق نسبتا بزرگی که بارنگ قهوه ای تیره تزیین شده بود.تختی که من روش بودم دونفره بود .یه پنجره ی بزرگ هم سمت چپم بود که نور اتاق رو کامل تامین میکرد.
بیخیال دید زدن خونه شدم و چشمامو روی هم گذاشتم تا کمی استراحت کنم.
حتما این یارو آرش منومیشناخت دیگه!
***********************آرش********************* **********
مه داد پشت خط بود.
مه داد-دختره چی شد؟
من-حافظه اش رو از دست داده ولی ما کارمون رو بلدیم وانمود کردیم پژمان برادرشه و کم کم کاری میکنیم فکر کنه از اولش با ما بوده.کارمون راحت شده.
مه داد-خیلی خوبه.داری راه میوفتی.پژمان تازه رسیده مشهد.آدرس رو براش ارسال کن راحت باشه.
من-باشه
*********************مینا********************* ****
اه حوصله ام سر رفت.این آرش هم انگار مرده.خسته شدم تنهایی.حداقل بیاد بهم بگه من کیم.
من-آرـــــــــــش.
آرش با عجله اومد تو گفت -بله.....بله....چی شده؟
من-هیچی .حوصله ام سر رفته.حداقل تو بگو من کیم.هرچی فکر میکنم چیزی یادم نمیاد.
آرش-وای پژوا این چه طرز صدا کردنه مردم از نگرانی گفتم چی شده.
من-خوب حالا که چیزی نشده. بیابشین.شروع کن.
آرش یه لبخندی زد و اومد پیشونیم و بوسید که دوباره جیغم هوا رفت-ایــــــــــــــی.این چه کاریه؟سرم درد گرفت.
آرش-ببخشید یادم نبود،خوب از کجا بگم؟
من-لازم نیست از جایی بگی. من میپرسم تو جواب میدی!
آرش-بله سرورم!
من- تو چکاره من میشی آرش؟
آرش-خوب...خوب...من نامزدتم!
من-چــــــــــــی؟من که یادم نمیاد.
آرش-ا...ایرادی نداره خوب.داداشت میاد کم کم همه چیز یادت میاد.
من-خوب این جا کجاست؟
آرش-این جا از نظر شهر که تهرانه و از نظر خونه،خونه ی پژمانه.
من-چطور شد من حافظه ام رو از دست دادم؟
آرش-من واقعا شرمنده ام پژوا،ولی اومدم بترسونمت از پله ها پرت شدی.اصلا قصد بدی نداشتم.
من-خیلی خوب حالا دیگه گذشته.من چند سالمه؟
آرش-15 سالته.
گوشی آرش شروع به زنگ خوردن کرد و پاشد و شروع به صحبت کرد.
آرش-سلام.
.............
آرش-باشه بیا خونه پژمان.
.............
آرش- بگو دست از سرم برداره.اه...
گوشی روقطع کرد گفت-الآن یه دوست خوب میاد پیشت که حوصلت سر نره.من که هم صحبت خوبی نیستم.
من-هی.آرش وایستا.بیا منو ببر پایین.
آرش-حالت خوب نیست.همین جا بمون.
من-نــــــه.بیا منو ببر بیرون.از این اتاق بدم میاد.
آرش-باشه ولی اگه دردت اومد به من چه!
من-باشه .بدو .
آرش اومد بغلم کرد .اومدم جیغ بزنم دیدم فایده ای نداره بگم کمرم در داره. فقط تا رسیدیم پایین از درد دندونام رو روی هم فشار دادم.گذاشتم روی کاناپه و رفت سمت آشپز خونه واز توی جعبه قرصی برام یه مسکن آورد و داد بخورم.
قرصم و خوردم و گفتم-آرش میشه برام یه کاغذ و خودکار بیاری؟
آرش خونسرد گفت-برای چی؟
من-نمی دونم یه سری عدد یادم اومده.
کاملا برق توی چشماشو دیدم.سریع یه کاغذ و خودکار اوردگذاشت جلوم.شروع کردم به نوشتن.
1-5/38-1-5/09*5/29-1-3-5*
آرش اومد بالای سرم وگفت-چی مینویسی؟
من-نمی دونم این اعداد به ترتیب میان توی ذهنم.
آرش رفت درست نشست روبه روی من.زل زده بود توی چشمای من.معذب بودم.
آرش گفت-میدونی،یه چیزایی رو باید بهت بگم.
من-زحمت میکشین.من حتی نمی دونم کیم.کجام.حتی برادر و به اصطلاح نامزدمم نمیشناسم.
این آرش آدم مرموزی بود.احساس خوبی نداشتم.انگار داشت بهم دروغ میگفت.انگار انتظاری ازم داشت.
آرش-تو ،توی یه سازمان مخفی کار میکنی به نامcvu.این یه سازمان جهانیه و توی دنیا اهمیت داره.تو هم یکی از افرادشی،منم یکی از افرادشم.قبل از این که حافظه ات رو از دست بدی داشتی یه رمز مینوشتی که امنیت شبکه رو تضمین میکرد و من فکر کنم این اعداد همون رمزا باشن.سعی کن یادت بیاد چون اگر تا دو ماه دیگه تحویلشون ندیم همه ی گروه نابود میشه پژوا.من،برادرت وحتی خودت. این سازمان به کسی رحم نمی کنه.باشه؟
من-یعنی چی؟من هیچی یادم نمیاد.اون وقت مجبورم رمزی رو پیداکنم که حتی یادم نیست؟شوخی میکنی؟
آرش-کاش شوخی بود پژوا ولی سعی خودتو بکن تو تنها...
زنگ در حرف آرش رو نصفه گذاشت.پاشد درو باز کرد و گفت-بهناز و نویدن.
ای بابا این پسره نمیفهمه من یادم نمیاد؟چقدر احمقه که فکر میکنه حرفشو باور میکنم.
آرش در وباز کرد ویه دختر و یه پسر اومدن تو.وای دختره چقدر جیگره.روم کم شد.درمقابلش احساس حقارت کردم.اون پسره من خیلی درازه و خوشکل نیست بلکه قیافه ی مردونه داره.

همین جور زل زده بودم بهشون که دختره گفت-پژوا ،عزیزم چطور شدی؟
ابروهام رو دادم بالا.این دختره چرا اینقدر جو گیره.
دختره اشکش در اومد-وای آرش چه بلا یی سرش آوردی؟
اون یارو نره قوله دختره رو بغل کرد گفت-چیزی نیست عزیزم یادش نمیاد.
دیگه این ابروهام بالا تر از این نمی رفتن. برگشتم سمت آرش اشاره کردم اینا کین؟آرشم رفت سمتشون گفت-ایشون نویدن دوست من.ایشونم بهنازه دوست خودت.بعد چشماشو ریز کرد گفت یادت میاد که؟
من-نه!
بهناز-عزیزم هیچی یادت نیست؟
من -ای بابا من میگم چیزی یادم نیست.میشه هی نپرسین این یادته ،اون یادته؟
هر سه با تعجب نگاهم میکردن.
صدای زمزمه شون رو میشنیدم.آروم باهم حرف میزدن.
آرش-چکار کنم؟
بهناز-یعنی دوسال آموزش پر؟
نوید-دوباره یادش میدیم.
آرش-دیونه شدی؟
نوید-نه !اصلا منو بهناز و یوسف یادش میدیم. 
آرش-نمی دونم بذار به مه داد بگم.
آرش رفت طبقه بالا و این بهناز آویزون من شد و هی چرت وپرت میگفت تا من بخندم. منم هی نگاهش میکردم. نویدم رفت چایی بریزه.
******************************آرش************** *************
آرش-الو....مه داد.....
مه داد-بله مشکلی پیش اومده؟
آرش-نه همه چیز طبق نقشه پیش میره.به نظرت دختره شک نمی کنه.
مه داد-یه دختر 15 ساله چی حالیشه؟بچه هست به همه اعتماد داره.
آرش-ولی خیلی بد نگاه میکنه.انگار میفهمه به چی فکر میکنی.
مه داد-نگران نباش. پژمان ر.و عصر میفرستم.آخه...میترسم سوتی بدی تو با این همه استرس
آرش-باشه.
قطع کردم و به سمت پایین را افتادم.
*************lمینا***************************
آرش اومد پایین و کنار من نشست و گفت- مشکلی نداری؟
من-نه اصلا،فقط این بهناز مغزمو خورد.بدبخت این نوید چطور تحملش میکنه؟
آرش یهو زد زیر خنده.اینقدر بلند میخندید که انگار چه چیز بامزه ای گفتم.نوید و بهناز متعجب آرش رو نگاه میکردن.منم که خدارو شکر گیج میزدم.بالاخره به سختی خنده اس رو خورد و گفت-شرمنده پژوا ولی خودتم مثل همونی... .
اینقدر لجم گرفته بود که خدا میدونه.پسره ی دلقک.رومو کردم اون طرف و اصلا به روی خودم نیاوردم.
بهناز-بچه ها ما میریم مزاحم نشیم.خداحافظ.
نوید-آرش بهم خبر بدی.بای
آرش -باشه خداحافظ.
منم خداحافظی کردم.اوناهم رفتن.آرش جلوم یه لپ تاب گذاشت و گفت-هرچی یادت میاد بنویس.
بعدشم خیلی شیک و فانتزی لیوان نسکافه ای درست کرد رفت نشست جلوی تلویزیون نشست.منم بوق.درسته نسکافه دوست ندارم ولی اون نامرد یه تعارفم نزد.به درک.
لپ تاپ .روشن کردم و دست به کار شدم.چقدر عدد حفظ بودم دقیق شد پنج صفحه.
نگاه کردم به آرش ببینم در چه حاله،دیدم بلـــه جلوt.vخوابیده.خوب من الآن چه غلطی کنم؟تاصبح که خشک میشم اینجوری.کی منو میبره بالا؟
تو همین فکرا بودم که دیدم تلفن داره خودشو میکشه.من که نمی تونستم پاشم با این کمر داغونم.آروم آرش رو صدا زدم.
من-آرش...
وای خدا چشماش کاسه خونه.باصدای گرفته از خواب گفت-بله.
من-تلفن داره زنگ میزنه.میری برش داری؟
آرش-ولش کن..
منم بی خیال شدم.تلفن رفت روی منشی-آرش سریع پژوا رو بردار ببر.آرـــــــش گروه امیر حسین داره میاد میشنوی؟
آرش مثل جت بلند شدو رفت طبقه بالا با یه ملافه برگشت پیچید دورم که ازدرد داشتم میمردم.این احمق نمیدونه کمرم درد داره؟کیه کوله پشتی برداشت انداخت روی شونه اش که همون موقع شیشه ها باصدای گلوله پایین ریخت.
یکی داشت باپاهاش به در ضربه میزند.میخواست درو بشکنه.آرش که صدا رو شنید مثل عروسک منو برداشت و دوید طبقه ی بالا.اینقدر شکه شده بودم که درد یادم رفت،ولی وقتی رسیدیم بالا تازه درد پیچید توی کمرم که باعث شد جیغ بزنم.آرش سریع دستشو گذاشت رو دهنم. همون موقع در باصدای وحشتناکی شکست.آرش منو محکم به دیوار زد و چودش روبه روم وایستاد وانگشتش رو به علامت سکوت جلوی بینیش گذاشت.دیگه از درد داشتم میمردم فقط قطره های اشک از چشمم میومد.یه مرد کت شلواری از کنار دیوار رد شد و به اون ور سالن رفت و ما رو ندید. آرش که تمام حواسش پیش مرده بود برگشت و باقیافه ی من وحشت کرد.فقط از درد اشک میریختم.خیلی آروم دستشو از جلوی دهنم برداشت و خیلی آروم گفت-تورو خدا آروم.
سریع بغلم کرد و وادر اتاقم شد و در قفل کرد همزمان با صدای آروم قفل صدای دویدم مرد از طبقه ی پایین اومد.آرش سریع پرده رو کنار داد و دکمه ای رو زد که یه طناب از پنجره آویزون شد.صدای پای مرد و صدای به هم خوردن در اتاقا میومد.آرش طناب و دوتکه کردو به کمر دوتا مون بست و پایین پرید.طناب رو با چاقو برید و به سمت ماشین دوید و سوار شدو منو گذاشت روی صندلی کناریش فقط تونستم یه نگاه به آرش نگران بندازم،چون از ضعف درد از هوش رفتم...
*****************************آرش*************** *******************
با دوسوار شدمو استارت زدم.ماشین روشن نمیشد.دو بار سه بار نه لعنتی روشن شو.ماشین روشن شد ولی اون یارو هم همزمان از خونه اومد بیرون.گاز دادم و به سرعت دور شدم.باسرعت تمام جاده رو رد کردم و وارد شهر شدم.کنار پارکی وایستادم.تازه نگاهم به پژوا افتاد.بیچاره بیهوش بود.خیلی بیرحمانه کوبیدمش به دیوار اصلا حواسم به کمرش نبود.دوبارهماشینو روشن کردمو به سمت یه دارو خونه رفتم.پیاده شدم ،دوتا بسته مسکن گرفتم بایه بطری آب معدنی.گذاشتم رو صندلی عقب ،بیدار شد به بدم.یهو یاد لپ تاپ افتادم توی خونه جامونده بود.پژوا یه سری رمزو توش نوشته بود.وایـــــــــــــــی.از ماشین پیاده شدمو شماره ی پژمان رو گرفتم.
صدای خواب آلودش توی گوشی پیچید-بله.
من-پژمان،امیر حسین جامونو پیدا کرد.رمزایی که پژوا نوشته بود توی خونه موند.
پژمان-چـی.پژوا چی؟
من-موقع فرار زیاد تکونش دادم بیهوش شد.
پژمان-آرش من گردنتو میشکونم.دعا کن طوری نشده باشه.الآن میام.کجایی؟
من-خیابون.........
پژمان-باشه اومدم.


ارسال توسط TrojaN
آرشیو مطالب
امکانات جانبی
blogskin